تلاقی مبارکی ست
رسیدن تو با بهار
بمان گلم
بمان که
این بهار با تو دیدنی ست
سی ام اسفند 1383 ساعت 16:30
شراب سفید؟
نه!
جای خالیت جز با خیالت پر نمیشود
بیست و دوم اسفند 1383 ساعت 23:46
عشق را چونان خزهای
که بر صخره ناگزیر است
بر پیکرههای خویش میآرند
و زخم را برسینههاشان
چشمانشان عاطفه و نفرت است
و دندانهای ارادهی خندانشان
دشنهی معلق ماه است
در شب راه زن
نوزدهم اسفند 1383 ساعت 22:52
نمیتوان نیمی از اجتماع را نادیده گرفت
زن
شانزدهم اسفند 1383 ساعت 19:21
یادت هست؟
واپسین دیدار
در آن اتاقک شیشهای ِ سرد ِ نمدار
ته ماندهی ساندویچها را لای دستمالهای سفید میپیچیدند
مردها
سیگارشان را توی گلدانهای گل خاموش میکردند
زنها
سرود میخواندند
خاک
در فکر سیبهای نیم خوردهای بود
که گفته بودی تا ابد در آنها تناسخ خواهی یافت
من
روی زندگی بالا میآوردم
تو
در اعماق فرو میرفتی
حالا توی خیابانهای خالی
راه میروم
نفس میکشم
زندگی میکنم
به اندازهی تمام آدمهایی که توی کلهات بودند
فکر میکنم
به آینهات مینگرم
شبیه دخترک آخرین قصهات میشوم
آتش میفروشم
نان میخرم
خسته میشوم
میمیرم
سیزدهم اسفند 1383 ساعت 20:48
نسیم ساعت 5 صبح، بیدریغ، زندگی را به اتاق میبخشد تا یادم باشد تنها انسانها هستند که فرصت ِ بخشیدن را از دست میدهند. پنجره را میبندم. برای زندگی کردن دیگر دیر است. دیریست که بیدارم. دیریست که بیداریم. دور از چشم ِ گرگهایی که بکارت رویاهای سیاه و سفید مرا، بیرحمانه، به بستر هرزگیهای افکار شبانهی خود میبرند، سیگاری میگیرانم. با هر پُک تمام آدمهایی را که توی ذهنم کارناوال راه انداختهاند، به دود بدل میکنم. دود را به هیچ.
در خیابان راه میروم. خسته نیستم. نیستم.
بارها گفته بودی وقتی نمیتوانی چیزی را تغییر بدهی، بهترین کار رفتن است. هر چند وقت خوبی نیست برای راه رفتن ، خورشید نیست، ماه نیست، اما میدانی که من به تاریکی خو کردهام. بند کفشهایم را میبندم، کولهام را به دهان میگیرم و مثل گربهها بیصدا از لای در به کوچه میخزم. با پرتقالی در دستم که یادم نیست از کجا آمده است. اما یادم هست که از من چیزی نمانده است جز صفحهی سفید شیشهای با نشانههای زرد رنگی از خندیدن، گریستن، پرواز کردن، خداحافظی کردن و ... که این شبها گهگاهی در برابر خاطرهای باز می شود.
راه میروم و به گرمای بیپایان یک پرتقال دل میدهم. خیابان دارد تمام میشود و من خستهام. خستهتر از آنکه برای تنها عابری که مرا از پشت صفحهی سفید شیشهای میشناسد، دست تکان بدهم.
نهم اسفند 1383 ساعت 23:2
من به جای دیگران درد نکشیدهام، اما برای دیگران درد کشیدهام.
پنجم اسفند 1383 ساعت 21:0
رو در رو که میشدیم مثل همیشه کلمه کم میآوردم برای گفتن. این بود که اصراری نداشتم هر روز بیایی به دیدنم با اینکه هر روز از اینجا میگذشتی و دلتنگت میشدم و حالا هم میگذری و دلتنگت ــ که نه ــ اما دلم ...
دست خودم که نبود. بعد از گذشت این همه باید میدانستی که چرا تلفن هم که میکردی مدتها سکوت میکردم تا تو باز هم حرف تازهای پیدا کنی، گفته بودم پیشنهاد خداحافظی هم با تو ، تا صبح هم که بیدار باشم از شنیدن داستان شیطنت شاگردانت خسته نمیشوم. تو بودی که نمیخواستی خیلی از همکلاسیهای من چیزی بدانی. از حق که نگذریم گاهی حتی سر به سرت هم میگذاشتم. وقتی از دوست تازهای می گفتم که وارد حلقهی ما شده و وقتی توی کافهتریای پاتوقمان جمع میشویم چجوری فنجان قهوهاش را میگیرد که یک روشنفکر تمام عیار به نظر برسد و اینکه کی سیگار برگ میکشد، گمانم باز به همین دلیل و کدامشان موهای بلندش را می بندد و برای اینکه یک رفیق واقعی باشد تابستان هم اورکت یشمی میپوشد، میدانستم ناراحت میشوی. چرا، دست خودم بود خارج شدن از حلقهای که تو میخواستی، اما نمیخواستم به هر خواستهای تن بدهم. این یکی را شرط میبندم هیچ وقت ندانستی بعد از این همه مدت. من هم نمیدانستم که دلت اینقدر سیاه میشود و سرت سوت میکشد وقتی نخواستم آنطور باشم که میخواستی. گفته بودم روز اول ــ که نه ــ همان روزها که کار از کار گذشته و بود و نمیتوانستم فقط تو را یک دوست بدانم ــ هرکه با مرغ هوا دوست شود خوابش آرامترین خواب جهان خواهد بود و تو باور نکردی. من اما هیچ وقت باور نکردم که باورم نمیکنی تا روز آخر ــ که نه ــ همین روزها که کار از کار گذشته و دیگر نمیتوانم تو را حتی یک دوست بدانم ــ همه ی ناراستی به این خاطر بود که از من زنی ساخته بودی که بار آخر گفتی نمیگذاری حتی یکی از آنها در این شهر بماند. و من هنوز آن اتفاق بعید را انتظار می کشم. باور کن.
یکم اسفند 1383 ساعت 22:38