
راستی چه طولانیست امشب. آنقدر که هنوز نگذشته با دیدن «یک بوس کوچولو» کنارت و «دلشدگان» به یادت. راستی مگر میشود لذت ِ آنچه زندهیاد «علی حاتمی» ما را به دیدناش میهمان کرد به بلندای این شب بخشید. هر چند که شب، شب یلدا باشد. یا بگو، چطور میشود بوسیدن گونهات را که خبر از بودن میدهد و نه مُردن با طعم انار و مسقطی قیاس کرد. هر چند که در تمام این قرنها دانههای قرمز این و شیرینی آن یلدا را معنا کرده باشد. راستی چه یلداست امشب. راستی همیشه یلداست، همهی شبها، وقتی که تو نباشی.
عکس از: سیزیف
سی ام آذر 1384 ساعت 23:23
همین حالا ناطور دشت اثر جی.دی.سلینجر (ترجمه احمد کریمی) را تمام کردم. مدتها بود که افتاده بود گوشه کتابخانهی فکسنیام و هیچ یادم نیست از کجا آمده. البته شرط میبندم حتمن به اصرار کسی بوده که اینقدر روی اعصابام با دمپایی راه رفته که کتاب فلان است و بهمان تا به صرافت خریدناش افتادم. یا شاید هم همان طرف لطف کرده باشد و کتاب را هدیه داده باشد. هیچ یادم نمیآید. چون کتابی را که به انتخاب خودم تهیه کرده باشم خیلی منتظر نمیماند. اما اینکه چرا تا به حال به صرافت خواندناش نیافتاده بودم با اینکه سلینجر از آن جهت که عادت ندارد چوب توی هر سوراخی بکند، حداقل نویسندهی مورد علاقهام بوده اگر نویسندهی محبوبام نبوده، دلایل خاص خودش را دارد. یکیش شاید همین باشد که خواندن هر کتابی، دیدن هر فیلمی یا حتی انجام هر کاری وقت مخصوص به خود را دارد. منظورم دقیقن این است که باید منتظر باشیم تا وقتش برسد. حتمن زمانی برایتان پیش آمده که شاهکار ادبیای، چیزی نزدیک دستتان بوده اما ترجیح دادید جای آن یک نمایشنامهی کاملن معمولی بخوانید. معطل ماندن ناطور دشت توی صف روزانههای من بیشتر به همین دلیل بود. گمانم. حالا هیچ از خواندناش پشیمان نیستم بر عکس حالتی که اغلب اوقات بهم دست میدهد. حتی تقریبن میتوانم بگویم یکجورایی عاشق این پسره هولدن کالفیلد شدم. این شخصیت از نظر من بینظیراست. او آدمیست که کمتر پیش خواهد آمد توی این دنیا اتفاق بیافتد. از آن جهت که همه آدمها را احمق میبیند که من از این بابت بهش حق میدهم. واقعن بهش حق میدهم. در دنیای هولدن هیچ نقطهی روشنی وجود ندارد جز خواهرش فیبی که من هم مثل خود او از این موضوع کیف کردم و این سرخوشی را از ته قلبم احساس. به همین دلیل حتی میتوان گفت پیش از آنکه هر اثر سلینجر یک حادثه در ادبیات به حساب بیاید این خود هولدن کالفیلد است که در دنیای قهرمانان ادبی یک حادثه استثناییست. ناطور دشت از آن کتابها نیست که شما را به مخمصه بیاندازد. به طور واضح یعنی اینکه مجبور نمیشوید آن وسطها برای ادامه دادن نفس تازه کنید. کتاب را که دست بگیرید انگار سوار ترن برقیای چیزی شدهاید. او به تنهایی از سوار کردن، اداره کردن و به مقصد رساندن شما به طرز حیرتآوری بر میآید. اینرا جدن میگویم. شما جز توصیفهای جز به جز جزئیات هر صحنه (که من عاشقش هستم) به ماهرانهترین شکل ممکن (نه از آنها که روی اعصاب آدم هستند) هیچچیز دیگری حس نخواهید کرد. البته یک چیز دیگر هم از نگاه قهرمان داستان به چشم میآید و آن اینکه گاهی اوقات زندگی در عادیترین حالت خود تا چه حد میتواند هولناک باشد. تا آنجا که آدم به سرش میزند برای فرار از این وضعیت خودش را به اولین باری که میشناسد برساند و حسابی مست کند. آنقدر که به قول هولدن چشمهاش پیلیپیلی برود (چقدر از خواندن این جمله کیفور شدم). خلاصه اینکه خود سلینجر خیلی بهتر قهرماناش را میشناسد و بهترین تعبیر را دربارهاش خود اوست که به دست میدهد: هولدن از جهان «عوضی»، جهانی به وسعت زمین، گریزان است و به جهانی محدود با مردمانی به ناگزیر قربانی، تعلق دارد. همراه با همراهان انگشت شماری در پی مفهوم زندگی. سرگردانی را مکرر میکند و از یأسی به یأس دیگر فرو میرود.
زیاده عرضی نیست!
سی ام آذر 1384 ساعت 14:45
این اصلن خوب نیست که بخشی از زندگیت به جایی وصل باشد که وقتی قسمت مورد نظر از کار افتاد کل زندگی تو هم تحت تاثیر این خرابی به فلج حرکتی مبتلا شود. این یک همچو حالتی، حالا برای من پیش آمده. از من میشنوید اگر شما هم یک چنین اتصالی دارید زودتر یک فکری به حالش بکنید که يک روزی بدجور زمین گیرتان میکند. حتی اگر آن اتصال خود خدا باشد و شما مطمئن باشید که یک خدای واقعیست یا چیزی شبیه به آن. راهحلها هميشه زود پيدا ميشوند. يا بهتر است اميدوار باشيم که ميشوند.
بیست و هفتم آذر 1384 ساعت 22:17
پیشنوشت: لینکدونی اینجا هنوز کار نمیکند.
اگر فکر میکنید مزخرف میگویم، شک نکنید که هدفم همین است!
نازلی سیبیل راست میگوید. درک نمیکنم این سر و صداها و چیستان ساختنها برای چیست. هر کسی خواست وبلاگ مینویسد، هر کسی هم نخواست نمینویسد. این همه صغرا و کبرا چیدن لازم ندارد که.
چقدر برج عبوس فاشیستها بلند است
از عباس معروفی دعوت کردهاند تا در مورد جام جهانی و فوتبال ایران مقاله بنویسد.
مثل اینکه این بابا دست بردار نیست
البته برای عربها خیلی هم بد نشد. دارد حرفهایی را میزند که آنها تا به حال دل گفتنش را نداشتند. فقط میماند مردم ایران که ناگفته پیداست گوشت قربانی خود آنها هستند.
ماهیت «شرق» و «بلاهت آسیایی»
دکتر حنایی هم از مقالههای صدتا یه غاز روزنامه شرق به تنگ آمده. خب حق هم دارد این آخریها بدجور زدهاند به خاکی. مثل همان گزارشی که در مورد حضور آدونیس در ایران کار کرده بودند. آن هم صفحه یک. خیلی احمقانه بود.
فراکسیون زنان رسمیت ندارد
آدم خرفت به این میگویند، زن جدای خانواده توی مخیله پوکاش نمیگنجد.
پرواز به هر قیمتی
از هواپیما اینقدر استفاده میکنیم تا سقوط کند مثل جوراب که اینقدر میپوشیم تا پاره شود. راستی خدای نکرده دوستان یک وقت چیزی نگویند که ارتش تضعیف شود. شک نداشته باشید داشتن ارتش مقتدر از نان شب ِ نداشتهی ملت ایران هم واجبتر است. شک نکنید!
کافهای در مقابل سنتها
فیلم را دوست داشتم. فقط نفهمیدم چرا این ریحان خانم که اینقدر خوب توانست در برابر سنتها ایستادگی کند، دخترش را چند روز رها کرد به امان خدا و رفت و یا با مدرسه نرفتنش موافقت کرد. باورپذیر نبود برایم.
پینوشت: نتیجهاش همین می شود که دیدید.
بیست و چهارم آذر 1384 ساعت 21:55
در شهر کفشها
پابرهنه زاده شدم
«بهرام رحیمی»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن: همین حوالی ِ وبلاگام از کار افتاده. این گزارش را همینجا بخوانید.
ما از زندگی بد بیشتر از مرگ میهراسیم
بیست و یکم آذر 1384 ساعت 21:20
مدتها بود که بچههای هستیا قول داده بودم تا مطلبی در مورد راههایی که میتوان با استفاده از آن سد ... را پشت سر گذاشت یا به قول خودمانیتر دور زد، بنویسم. اما حجم کارهای خودم (بخوانید بیحوصلگیها) و هزار مسئله دیگر که دوست ندارم در موردشان صحبت کنم این اجازه را نمیداد. اینرا هم داشته باشید که آخرین مهلتم برابر بود با روزی که قرار بود احمدینژاد در فاز دوم اجلاس جامعه اطلاعاتی افاضات کند و دوستان تصمیم داشتند این مطلب را به نوعی در اعتراض به ماراتن نفسگیر ... در ایران در همان سایت مذکور کار کنند. بماند که از سرماخوردگی پدر آقای رییس جمهور علاوه بر اینکه خودش سواستفاده کرد و به اجلاس نرفت من هم سود بردم و مطلب مورد نظر را ننوشتم. چند روز پیش آدرس سایتی به دستم رسید که با دانلود نرافزاری در آن به راحتی میتوان نسخه هرجور ... را تحت هر شرایطی پیچید و دیگر نیاز به استفاده از هزار جور حقه نیست که کسی بخواهد آنها را یکجا برای استفاده دیگران جمع کند. این نرمافزار مثل هر چیز دیگری در این دنیا خوبیها و بدیهای خاص خودش را دارد. اول اینکه سایتی که نرمافزار را در اختیار شما قرار میدهد نه فارسیست و نه انگلیسی که همه ما کمابیش با آن آشنایی داریم. نمیدانم به چه زبانیست. شاید روسی باشد و شاید به همین دلیل است که خودش هنوز قربانی ... نشده است. اما ناآشنایی با آن زبان دلیل نمیشود که شما برای دانلود این نرمافزار با مشکل خاصی روبهرو شوید. کافیست تا روی اولین گزینه (شماره1) کلیک کنید و موافقت خودتان را با نصب آن روی سیستمتان اعلام کنید. بعد از آن همه چیز به درستی پیش خواهد رفت.
اولین و مهمترین ویژگی این نرمافزار این است که مجانیست (همانی که ما ایرانیها دربه درش هستیم) و لازم نیست برای خریدش وجهی بپردازید یا آبونمان شوید. ویژگی دیگرش Compress (متراکم) کردن عکسهای روی شبکه است که سرعت شما را توی نت چند برابر میکند و میتوانید تا دلتان میخواهد تُرکتازی کنید.
اما از آنجا که ما ایرانیها همیشه در توهم توطئه به سر میبریم و خیالبافیهامان مرزهای واقعیتهای توی زندگیمان را بدجوری تکه پاره میکند نمیدانم از نظر امنیتی چقدر میتوان به این نرمافزار اعتماد کرد و باید از کسانیکه مسائل مربوط به امنیت شبکه و این حرفها حالیشان میشود پرسید. پیشنهاد من علیرضا شیرازیست که دستی بر آتش دارد. البته چند روزیست که این نرمافزار روی سیستم من نصب شده و تا اینجا مشکلی نداشتم یا شاید فکر میکنم ندارم. در هر صورت استفاده از این نرمافزار خیلی بهتر از ترفندهای دیگر است. وقتی روی سیستمتان نصب شود خیال میکنید که از اول دنیا هیچ ... وجود نداشته و صفحهی مشترک گرامی سایت مورد نظر شما مسدود میباشد برایتان میشود افسانه.
بعدنوشت1: نتیجهاش برایتان حیرتآور خواهد بود.
بعدنوشت2: بعد از نصب نرمافزار نیاز نیست برای دیدن سایتهایی که ... است کار خاصی انجام دهید. اگر صفحه سایت ... شده مورد نظرتان را باز کنید چشمتان به جمال یار پنهان پشت پرده باز خواهد شد.
بعدنوشت3: دوستان میگویند از روی پسوند دامنههای لینکهای موجود در صفحه اصلی سایت حدس میزنند قضیه از کشور اسلونی آب بخورد.
بعدنوشت4: البته مدت زمانی که در سایت برای استفاده مجانی از آن تعیین شده تا سال 3000 است. من که فکر نمیکنم اگر تمام سعیام را هم بکنم تا سال 3000 دوام بیاورم. شما را خبر ندارم.
بعدنوشت 5: متاسفانه من به پرچمی که در سایت وجود دارد توجه نکرده بودم. البته حالا هم این کار را نکردم اما دوستان در کامنتدونی نوشتهاند که پرچم کشور چک در سایت وجود دارد و احتمالا قضیه مربوط به اسلونی هم نمیشود.
بعدنوشت 6: متن کامنت خدای مریم (عزیزم) برای استفاده بقیه؛ متوجه باشید که این نرمافزار عالی فقط روی اینترنت اکسپلورر جواب میدهد و برای مثلا فایرفاکس هیچ کاری نمیتواند بکند. مگر این که تنظیماتی داشته باشد و ما نفهمیده باشیم. به هر حال ممنون.
بعدنوشت7: فراموش کرده بودم در مورد نحوه تغییر زبان نرمافزار به انگلیسی توضیحی بنویسم که دوستی به نام هادی لطف کردهاند و جور مرا کشیدهاند: برای انگلیسی کردن زبان این نرمافزار روی آیکون آن در System Tray کلیک کنید. سپس در سمت چپ زیر گزینهی Prefrences، روی گزینهی Automatic Setup نیز کلیک کنید و در صفحهای که ظاهر میشود از گوشه پایین سمت راست قسمت Lang زبان نرمافزار را از Eestina به English تغییر دهید.
بعدنوشت8: متاسفم که با نوشتن این پست استفاده از آن نرمافزار از انحصار عدهای خاص درآمد که کارهای خیلی خیلی مهمی با دنیای بدون ... داشتند و حتی با فرستادن ایمیل هم حاضر نبودند آنرا به دیگران معرفی کنند. حالا نگران از کار افتادن نرمافزار مورد نظر هستند و آن کارهای خیلی خیلی مهمشان که احتمالن روی زمین میماند.
هجدهم آذر 1384 ساعت 13:45
خستهام. شب گذشته را نخوابیدهام و همان دو ساعتی هم که بعد از زدن آفتاب پلکهایم روی هم افتاده کابوس دیدهام. کابوس مرگ. کلاس کلیات برنامه ریزی را دوست دارم اگر استادش عالم و آدم را به سخره نگیرد و یا لااقل رحمی کند و کمتر بگیرد. دارد برایمان از قصهی تکراری Blacklist معروف میگوید و اینکه از وقتی تحریم شدهایم هواپیماهایمان هم مثل اتوبوسهایمان اسقاط شدهاند و مجبوریم باز هم مثل اتوبوسهایمان برویم از آن مدلهای دست دوم از رده خارج بخریم. روسها و عربها خوب تیکههای به درد نخورشان را به ما قالب (بخوانید توی پاچهمان) میکنند. جیبم میلرزد. SMS دارم:
ــ سقوط هواپیما در تهران!
منبع موثق است. دستم میلرزد. کجا؟!
ــ سه راه آذری، خورده تو ساختمون ده طبقه.
قفل کردهام. بعد چه باید پرسید؟ کی؟! کی؟!
ــ دو ساعت قبل. خورده تو ساختمون ده طبقه.
حالا ساعت 15:17 است. دو ساعت قبلش کی میشود؟ کسی میداند؟ هواپیمای مسافربری؟ کسی میداند؟
ــ مسافربری بوده با نود مسافر.
SMS ها پشت سر هم میآید. مثل اینکه کسی از پشت تلفن خبرها را توی گوشت داد بزند.
ــ نود مسافر. نود مسافر.
ــ مجتمع مسکونی بوده. ایستگاه فشار قوی گاز هم بوده. همانجا.
دیگر نمیدانم چه باید بپرسم. همینقدر هم برای برافروختنم کافیست. میسوزم. حالا عصبانی هستم. عصبانی. استاد میپرسد چه خبر شده؟ همه را میگویم. همه خبرهایی که از سانحه گرفتهام. چهرهاش در هم میرود، طبع متلک پرانیاش هم. کلاس تعطیل شده اما خبرها هنوز نه.
ــ تعداد زیادی از خبرنگاران در هواپیما بودند.
ــ بچههای ایسنا و ایرنا و فارس، خبرنگاران همشهری و کیهان، خبرنگاران واحد مرکزی خبر و تیم فنی همراهشان.
ما میخواهیم بجنگیم. سالهاست که رویای آن را در سر میپرورانیم. ما میخواهیم کفشهایمان را بدهیم و مین ضد نفر بگیرم اما هنوز نمیتوانیم مدرسه را برای بچههامان به کور آدم سوزی تبدیل نکنیم. دانشآموزان مدرسه ابتدایی در یکی از روستاهای محروم مانده کشور در آتش میسوزند. بلد نیستیم از نفت درست استفاده کنیم. نمیتوانیم مدرسهها را برای محصل ایمن کنیم. سقفها فرو میریزند.
ما جنگ میخواهیم. از تحریم هم نمیترسیم. هالهای از نور ما را محافظت میکند. نیروگاهها باید راه بیافتد. ما عجله داریم. دریاچهی کوچک پارک شهر برای دختر کوچولوهایمان به اندازه اقیانوس آرام عمیق میشود. آنها را میبلعد. قایقران هم غرق میشود. از اول هم همه میدانستیم او مقصر است. دادگاه برای چه؟ برای که؟
ما عجله داریم برای غنی کردن اورانیوم. از دنیا عقب ماندهایم. همه چیزمان روبه راه است فقط زودتر میخواهیم اورانیوم غنی کنیم که بدهیم مردم بمالند به نانهایشان جای پنیر. بدهیم به مردم بگذارند لای نانهایشان جای گوشت. به اهالی شهرک توحید بیشتر میدهیم و به بازماندگان سانحه هوایی سه شنبه 15/9/1384 تهران. ساعت سیزده یا پانزده یا حتی ساعت صفر. چه فرق میکند؟ وقتی عقربهها هم توی این کشور خوابیدهاند. کیک زرد که میدانید چیست؟ اصلن این بزرگمنشی و آزادگی و سلحشوری و مسلمانی و شهیدپروری باحالمان را جشن میگیریم و میدهیم روی همان کیک آنقدر شمع روشن کنند که چشم دنیا بترکد از حسادت. از این همه پیشرفت، خلاقیت، دانش فناوریمان و تبحرمان در له کردن مردم. ملت؟ خلق؟ توده؟ چه فرق میکند وقتی توی این مملکت انسان بودنتان را با میزان قدرت و ثروتتان میسنجند. سکوت کنید. شما فقط میتوانید در برابر این دوربین لبخند بزنید. سعی کنید چهرهتان خسته به نظر نرسد.
پانزدهم آذر 1384 ساعت 23:29
راستش آمدم تا لینک شماره سوم نشریهی الکترونیکی Artcult را به پیوندهای روزانهام اضافه کنم اما فکر کردم چرا توی یک پست جدا معرفیاش نکنم وقتی وحید نازنیم برای انتشارش اینطوری کمر همت را بسته و بعد از هر شماره مثل شنبهای که گذشت سرحالِ سرحال است. وحید ولیزاده از آن دوستانیست که این روزها کمتر برای کسی پیش میآید نظیرش را داشته باشد. از خوب حادثه سه سالی میشود که هم دانشکدهای هستیم و هر چند هم روزگارمان گذرا باشد اما تصویر لبخند همیشگیاش وقتی با آن آرامش بینظیرش گره میخورد (حتی در بحثهایی که به گلو پاره کردن و در برخی موارد یقه پاره کردن ختم میشود) هرگز از ذهنم گذر نخواهد کرد و البته همه آنچه در این مدت از او آموختهام.
وحید شعر هم میگوید. مجموعه اشعارش سال گذشته به نام «من قدرت کلمات را میشناسم» منتشر شد و پیش از آن هم مجموعه شعر «سپیدی اما از کاغذ به حرف آمده بود» منتشر کرده بود.
حالا هم این Artcult دوست داشتنی را به صورت pdf تحویلمان میدهد و یک جورهایی هنر انقلابی را نشانمان.
Artcult در یک نگاه:
شماره 1
شماره 2
شماره 3
از دفتر شعر «من قدرت کلمات را میشناسم»:
بازیگری در چشمهای من
مرتب قسمتی از یک نمایش را
تمرین میکند
دوست دارم شب ِ اجرا
ردیف اول صندلیها
نشسته باشی و ...
ممیزی اما
قسمت تمرین شده
را حذف نکند
پانزدهم آذر 1384 ساعت 0:30
5. گفتن ندارد که آفتاب این روزها بیجان است اما باید بگویم که آفتاب بعد از ظهر پنجشنبه با همان احوال ناخوشش خیلی چسبید. "روی یکی از نیمکتهای چوبی درب و داغان پارک لاله نشستهایم. از همانها که وسط زمینهای خاکی پارک با کاجهای بلند، قرار گرفتهاند و میزهای کثیفی دارند و هر چند دقیقه یکبار فال فروشها و چایی فروشها سراغشان را میگیرند. او حرف میزند. او یک فمنیست رادیکال (نه از نوع لیبرالاش، نه از نوع اسلامیاش) است که از ریشههای تابوهای جنسی میگوید. از جنس تابوها میگوید و اینکه از کجا آمدهاند و چرا. من تند تند یادداشت بر میدارم و به خودم فحش میدهم که چرا ضبط صوت همراه ندارم. آن یکی گوش میدهد و زیر لب غر میزند که اگر قرار بود بحث به اینجاها بکشد چرا نگفتی دروبین بیاورم و گوشزد میکند برای نسخه نهایی فیلم به درد میخورد. اما هر دو خوشحالیم. من برای اینکه بعد از گذشتن نحسیها، کلنگ اولیه پایان نامهام را زدهام و او برای آنکه بعد از کم کاریهای من در گذاشتن این قرار ملاقات مسیر اصلی مستندی که میخواهد بسازد دستاش آمده."
2. توی ترافیک وحشتناک ظهر پنج شنبه مابین میدان فردوسی و چهارراه ولیعصر گیر کردهام. به یک و نیم هنوز ده دقیقهای مانده. قرارمان ساعت سه به وقت پارک لالهست. برای اولین بار نفس راحتی میکشم بابت اینکه دیر نمیرسم. خبر دارم بچهها امروز توی پارک دانشجو هم پیمان شدهاند در برابر گسترش ایذر. به آنجا که می رسم مرددم برای رفتن یا ماندن. وقتی جلوی پارک پلاکاردی را دست یکی از بچهها میبینم که با رنگ قرمز خبر از نقش کاندوم در رابطه جنسی برای جلوگیری از ابتلا به ایدز میدهد، از ماندنم ذوق زده میشوم. خوب در آمدهاند جلوی آنها که قصد ندارند بستههای پوسیدهی توی ذهنشان را با چندتا از آن تازههایش عوض کنند. اسمش را میگذارم حرکت روبه جلوی امیدوار کننده برای شکسته شدن تابوها.
7. از اینکه این پست اینقدر طولانی شد متاسفم. راستش خودم هم پستهای خیلی بلند را تا آخر نمیخوانم. اما این درست که سه روز کامپیوتر نداشتم اما حرف برای گفتن که داشتم.
4. با اینکه از دیر رسیدن به قرارمان با مریم خراسانی میترسم اما تا آخرین لحظه برنامه دلم نمیآید هم پیمانان در برابر ایدز را رها کنم. فاصله پارک دانشجو تا پارک لاله را ماشین دربست میگیریم. توی راه فکر میکنم سال پیش بود گمانم روز جهانی صلح که مریم خراسانی و عدهای دیگر از بچهها برنامههایی مثل امروز را باب کردند. پلاکارد دستشان گرفتند توی همین پارک دانشجو و علیه حملهی آمریکا به عراق فریاد نزدنند. فقط سکوت کردند. سکوتشان پلاکاردهایی بود که میگفت قربانیان اصلی جنگ زنان و کودکان هستند. آنها برای حرف زدن مجوز نداشتند.
3. گزارش جادی از مراسم هم پیمان با هم در برابر گسترش ایدز
گزارش تصویری و غیر تصویری آشوب از همین مراسم
6. غروب یک پنجشنبه پاییزی. تصمیم گرفتهام بروم خانه خودمان به جای خونهی مادربزرگه هر چند که کلی کارم دارم با کامپیوترم که آنجاست. میخواهم یادداشتهایی را که از جلسهمان با مریم خراسانی برداشتهام تایپ و تنظیم کنم و شاید یک پست بنویسم. مینویسم اما خط میزنم. اینجا جای این حرفها نیست. قرار بود اینجا فقط شعر بنویسم یا چیزی شبیه آن وقتی که دلم میگیرد.
1. پنجشنبه شب بود که برگشتم. مثل آدمهایی که رفته باشند سفر قندهار یک عالم اسباب اثاثیه با خودم برده بودم که تازه آنها دیشب رسید. کامپیوترم هم بینشان بود و توی این چند روز که کلی حرف داشتم برای گفتن ارتباطم با ایالات متحده اینترنت قطع بود مگر صد دقیقهای که دیروز از کلاس اصول علم سیاست زدم و مقداریش را به سایت دانشکده چسباندم. بماند چه بلایی سر بقیهاش آوردم. خب زدن ندارد خوب میدانم سه روز از دنیا عقبترم. خودم مشکلی ندارم، شما را خبر ندارم. پس ببخشید اگر ننوشتههای پنجشنبه را امروز نوشتهام.
بعد نوشت: انجیلتان را بدهید فیلم پورنو بگیرید! این لینک جالب هم از وبلاگ جادی
سیزدهم آذر 1384 ساعت 20:15
تماشای آخرین ساختهی مسعود کیمیایی آن هم در اولین روز اکرانش عالمی دارد. هر چند که حکماش را به سکانسهای بیربط و کشدار باخته باشد و تو را نشانده باشد به تماشای فیلم خسته کنندهای که صد تایش هم به غازی نمیارزد. جای شکرش باقیست که گرچه این کیمیایی هیچ وقت فیلمساز خوبی (البته به جز گوزنها که دوستش دارم) نشد اما دیالوگ نویس قهاری (فیلمنامه نویس هم نمیشود گفت) از آب در آمد بعد از ساختن این همه فیلمی که حرف آخرش را فقط خودش میفهمد.
حافظهام در مواقع عادی خوب جواب نمیدهد چه رسد به امروز که تازه از خواب تقریبا یک هفتهای بیدار شده تا حداقل بتوانم دیالوگهایی را که به دلم چسبید نقل کنم. ولی یک سکانس را که فروزنده (لیلا حاتمی) و سهند (بهرام رادان) کنار پنجرهی خانهی معروفی (عزت الله انتظامی) از گذشتهشان حرف میزدند برایم خیلی نزدیک و قابل لمس بود. فروزنده میگفت ما توی جوانی عاشق هم میشویم اما به همان اندازه برای هم خطرناکتر. در واقع به هم معتاد میشویم اما فکر میکنیم عاشق شدهایم. (نقل به مضمون البته). یک جایی هم رضا معروفی با جملهای از هدایت آمد که بر خلاف عقیده دیگران که برایم بدآموزی دارد خیلی هم به نظرم آموزنده آمد اگر آدمیزاد هنوز قدری حرف حساب توی کلهاش برود:
انسان تنها یک سرمایه دارد و آن هم خودکشیست.
راستی تا یادم نرفته این را هم بگویم. من رویا ندارم. از این میترسم.
نهم آذر 1384 ساعت 23:54
چهارم آذر 1384 ساعت 19:10