تبليغاتX
عروسک کوکی
   
 

 

همه‌ی شب‌ها

بی‌حواسی‌ام

ضرب‌در می‌شود

روی ملحفه‌ها

که اجاق فردا...

 

من کلئوپاترایی هستم

که صورتم را

وقتی با شعر تصادف کردم باختم

و همسرم

با خیال این کلئوپاترا

و زنی شاعر

اجاق و بستر سردش را طی می‌کند

 

صبح

آینه می‌لرزد

از شیون ِ جنون

در این چشم‌ها بدوی

از گله‌ها و نخل‌ها

بازارهای مرزی

و جامه‌های رخشان

به دور افتاده‌ام

این‌جا

تا این سوء‌تفاهم را حل کنم

که شعر

زیر پوست من نمی‌گنجد

مثل گال

و می‌خاراندم

تمام روز و شب

تا خلاص شوم از دست‌اش

 

به مردی‌ که سایه‌اش

پلک‌هایم را مشبک کرده بود

و درها را پشت سرم شکافت بگو

یک ساعت مانده به غروب

می‌روم تا اجاق

و ضرب‌در روی ملحفه‌ها

 

فردا

روز دیگری‌ست

که چشم‌هام می‌چکد روی آینه

و باز شب

ملحفه‌ها

بی‌حواسیم

و ضرب‌درها

 

                                                  شیما تیمار
 
 هجدهم دی 1384 ساعت 11:58 
 

نوشته بودم، نه خیلی پیش از این، که فیلم دیدن از سیمای جمهوری اسلامی مصائب خاص خودش را دارد ــ هر چند که فیلم، فیلم ِ خوبی باشد ــ و مهم‌ترین آن سانسورچی‌هایی هستند که البته به سامورایی‌ها بیشتر شبیه‌اند بس که با این شمشیرهایشان گردن فیلم‌های بی‌گناه را می‌زنند. پنجشنبه شب برنامه سینما یک فیلمی پخش کرد از نانی مورتی به نام اتاق پسر که بسی از دیدن آن لذت بردم و آن به دلیل نمایش دادن شخصیت ِ روان‌کاوی ــ با بازی نانی مورتی ــ بود که پس از مرگ پسرش دچار بحران روحی می‌شود و در بن بستی گرفتار می‌آید که اغلب، بیماران‌اش دچار آن وضعیت می‌شدند. جالب است، نه؟ صد البته موضوع زمانی جالب‌تر می‌شود که بفهمی فیلم‌نامه به طرز وحشتناکی توسط دوستان ِ بسیار خوب سانسورچی تغییر هم کرده (+). به این تغییر فیلم‌نامه که گفته شد اضافه کنید تغییرات موسیقی فیلم را که آن هم در نوع خود فاجعه‌ای محسوب می‌شود.

راستی هیچ فکر کرده‌اید توی این سرزمین زندگی‌مان درست مثل آدم‌های سرگردان مرتب بین جبر و حذف چرخ می‌خورد؟ چرخ می‌خورد. چرخ می‌خورد. چرخ می‌خورد تا بالاخره روزی چرخ دنده‌هایمان از کار بیافتد.

 

پیوندها: فاجعه در سیما

             اتاق پسر یا اتاق پدر

             اتاق پسر ِ سیما

             می‌توان تصور کرد؟ شرح کامل‌تر قضیه‌ی را می‌توانید این‌جا بخوانید.


 
 هفدهم دی 1384 ساعت 2:2 
 

...

یک پنجره برای من کافی‌ست

من از دیار عروسک‌ها می‌آیم

از زیر سایه‌های درختان کاغذی

در باغ یک کتاب مصور

از فصل‌های خشک تجربه‌های عقیم دوستی و عشق

در کوچه‌های خاکی معصومیت

از سال‌های رشد حروف پریده رنگ الفبا

در پشت میزهای مدرسه‌ی مسلول

از لحظه‌ای که بچه‌ها توانستند

بر روی تخته حرف «سنگ» را بنویسند

و سارهای ِ سراسیمه از درخت کهن‌سال پر زدند.

...

 

هفتاد و یک سال گذشت از روزی که آن زن به دنیا آمد. کسی‌که در برابر دیوارها عصیان کرد و دوباره متولد شد، فاتح شد و خود را به ثبت رساند. زنده باد 678 صادره از بخش 5 ساکن تهران. زنی که تنها ماند در آستانه‌ی فصلی سرد و گفت تنها صداست که می‌ماند و گفت پرنده مردنی‌ست، پرواز را به خاطر بسپار. زنی که شاملو برایش سرود:

ــ متبرک باد نام تو!

و ما هم‌چنان

دوره می‌کنیم

شب را و روز را

هنوز را...

و به جستجوی او بر درگاه کوه گریست، در آستانه‌ی علف و دریا.

اخوان ثالث او را پریشادخت شعر آدمی‌زادان نامید و مردانه‌تر از هر چه مردانند

                                                                   [آن آزاده، آن آزاد

سهراب می‌گفت:

بزرگ بود

و از اهالی امروز بود

و با تمام افق‌های باز نسبت داشت

و لحن آب و زمین را چه خوب می‌فهمید.

 

آری از تولد فروغ هفتاد و یک سال می‌گذرد و عقیم مانده است زبان شعر در برابر او هنوز و به راستی:

به انتظار تصویر تو

این دفتر خالی

                   تا چند

تا چند

ورق خواهد خورد؟


 
 پانزدهم دی 1384 ساعت 23:58 
 

گمانم تنها بابت این‌که منتخب ویژه منتقدین مطبوعات ــ سال84 ــ بود (+) و دست آخر هم از جهت آن جنجالی که سر چاپ کتاب بدون اجازه مولف، توسط نشر ورجاوند به پا شد (+)، براق شدم که «شالی به درازای جاده‌ی ابریشم» نوشته‌ی مهستی شاهرخی را بخرم. و گرنه خزیدم توی بازارچه‌ی کتاب ِ انقلاب فقط برای این‌که به عناوین جدید کتاب‌ها یک نگاهی بیندازم و «روزنامه‌نگاری سایبر» استاد دات را بخرم. تا برسم به خانه چند صفحه‌ای از کتاب را خواندم و خوش‌حال بودم که آن شب یک کتاب خوب برای خواندن دم دست دارم. اما قسمت‌های نه چندان خوب کتاب درست همان موقع از راه رسید که بی‌خیال ِ گزارش‌های نانوشته‌ام حسابی گرفتار کتاب شده بودم.

«شالی به درازای جاده‌ی ابریشم» گرچه آغاز ِ گیرایی دارد، تا جایی‌که فکر می‌کنید با داستان متفاوتی رو به رو هستید، اما هر چه پیش‌روی در عمق داستان بیشتر می‌شود به همان نسبت نیز قصه کم مایه‌تر می‌شود. قصه‌‌ای که شالی به درازای جاده‌ي ابریشم می‌بافد، بسیار معمولی و حتی تکراری‌ست به طوری‌که در فصل‌هایی از کتاب که کتایون ــ شخصیت اصلی داستان ــ با جنینی که در شکم دارد صحبت می‌کند، آدم یاد اوریانا فالاچی می‌افتد و آن کتابش که نامه‌ای‌ست به کودکی که هرگز زاده نشد. به نظر می‌رسد خانم شاهرخی سعی زیادی داشته تا لحن خود را در این فصول به سبک فالاچی در حرف زدن با جنینی که در رَحم دارد، نزدیک کند اما در این کار هیچ موفق نبوده است. البته از انصاف نباید گذشت که مهستی شاهرخی روایت ِ روانی برای بیان قصه‌ی ِِ «شالی به درازای جاده ابریشم» دارد اما اشتباهات فاحش او در این روایت که حسین جاوید در کتاب‌لاگ به خوبی آن‌ها را شرح داده، داستان را به یک اثر بسیار ضعیف تبدیل کرده است که چندان هم قابل اعتنا نیست.


 
 پانزدهم دی 1384 ساعت 18:58 
 

تلویزیون دولتی ایران با وجود عمل‌کرد ِ مغرضانه و یک سویه‌ای که از ابتدای شکل گیری‌اش تا کنون داشته، گوش شیطان کَر، مدتی‌ست که رویه‌ی به نسبت خوبی در پخش فیلم‌های سینمایی پیش گرفته است. حرکتی که با معرفی آثار سینمایی قابل توجه ِ جهان از شبکه چهارم سیما آغاز شد و سپس با برنامه‌های مشابهی چون سینما یک و صد فیلم ادامه یافت. هر چند که از یک طرف حرف و حدیث‌ها در مورد بحث‌ها و تحلیل‌هایی که اغلب قبل و یا بعد از نمایش این فیلم‌ها صورت می‌گیرد، زیاد است و از طرف دیگر به طور تقریبی بیشتر فیلم‌ها پیش از پخش زیر دست ممیزی‌ها آش و لاش می‌شوند اما باید گفت که گاهی اوقات همان لنگه کفش هم در بیابان غنیمتی‌ست. به خصوص که نقل‌های این‌چنینی را هم در مورد مصائب فیلم دیدن در گذشته می‌شنوی.

یکی از همین برنامه‌های سینمایی که چند هفته‌ای‌ می‌شود روی آنتن آمده برنامه سینما ماورإست که یک‌شنبه‌ها از شبکه چهارم سیما پخش می‌شود. شب گذشته این برنامه فیلمی در ژانر ترسناک با عنوان حلقه ساخته‌ی Gore Verbinski پخش کرد که چندی پیش نسخه‌ی ژاپنی (لینک مربوطه یافت می‌نشود) آن‌را در برنامه سینما چهار دیده بودم. در واقع قصه‌ی اصلی فیلم حلقه به یک افسانه‌ي ژاپنی بر می‌گردد که یک کارگردان ژاپنی‌ با به تصویر در آوردن آن، فیلم را به یکی از پُر فروش‌ترین فیلم‌های تاریخ سینمای ژاپن بدل کرد. چکیده‌ی ماجرای حلقه این است که چند محصل پس از دیدن یک فیلم ویدیویی عجیب و غریب بعد از هفت روز می‌میرند و با دست به دست شدن این فیلم هر روز بر تعداد قربانیانی که فیلم مذکور می‌گیرد، افزوده می‌شود تا این‌که یکی از بستگان خانم ِ روزنامه‌نگاری نیز جان خود را پس از دیدن فیلم از دست می‌دهد. این خانم جوان ابتدا با شک و تردید به این قضیه که قربانی‌ها به دلیل دیدن فیلم جان خود را از دست داده‌اند، می‌نگرد. اما از آن‌جا که از یک جهت حرفه‌اش ایجاب می‌کند تا سر از ماجرای این مرگ‌های اسرار آمیز در بیاورد و از جهت دیگر چون یکی از قربانیان، از بستگان خودش بوده است، قضیه را به طور جدی دنبال می‌کند. تا جایی‌که خودش نیز فیلم ویدیویی مرگ‌بار را می‌بیند و از همسر سابق‌اش نیز که فیلم‌ساز است کمک می‌خواهد. آن‌ها فریم به فریم تصاویر فیلم را بازبینی می‌کنند که شاید بتوانند آن‌را رمز گشایی کنند و در نهایت نیز با مرگ یکی از آن‌ها دیگری کلید حل معمای فیلم را می‌یابد و از مرگ می‌رهد.

نکته‌ جالب توجه در مورد فیلم حلقه قیاس نسخه ژاپنی و نسخه هالیوودی آن‌ است وقتی که می‌بینی یک قصه مشترک چگونه به دو شیوه‌ی متفاوت روایت می‌شود. نسخه ژاپنی آن بدون این‌که هر لحظه و در هر سکانس تصاویر وحشت‌ناکی را به بیننده نشان بدهد ترس را از دل ِ فیلم به زیر پوست مخاطب می‌دواند. از این نظر حلقه‌ی ژاپنی شاید چیزی شبیه به فیلم آرواره‌ ساخته‌ی استیون اسپیلبرگ که به عنوان ترسناک‌ترین فیلم تاریخ سینمای جهان هم شناخته شد، باشد (+). اما حلقه‌ی هالیوودی درست نقطه مقابل حلقه ژاپنی‌ست در به تصویر کشیدن ترس. نسخه‌ی هالیوودی پر است از صحنه‌هایی که شما به خوبی درک می‌کنید که هدف آن چیزی جز ترساندن شما در سطحی‌ترین شکل ممکن نیست. برخی سکانس‌های فیلم آن‌قدر رو گرفته شده است که آدم خنده‌اش می‌گیرد به جای آن‌که از ترس مثل بید بلرزد. مانند صحنه‌های خونریزی ِ پی در پی بینی ِ شخصیت‌های اصلی فیلم که دنبال رد پای سازنده‌ی فیلم ویدیویی مرگ‌بار هستند، بیرون آمدن یک حشره از صفحه‌ی مانیتور و یا حتی پنجه‌ی ِ آتشینی که هر از گاهی معلوم نیست از کجا می‌آید و روی دست یکی از شخصیت‌های فیلم یادگاری می‌گذارد. تفاوت این دو اثر را در عین داشتن یک قصه‌ی واحد، پیش از آن‌که بتوان به کارگردانی آن‌ها نسبت داد می‌توان به پای تفاوت‌های یک تهیه کننده ژاپنی و یک تهیه کننده آمریکایی گذاشت و این‌که تهیه کننده‌ی آمریکایی برای فروش بیشتر فیلم چه اعمال نفوذهایی که در ساخت فیلم نمی‌کند. و البته تفاوت مخاطب ژاپنی با مخاطب آمریکایی را هم نباید از نظر دور نگه داشت که فرقشان از زمین است تا آسمان.


 
 دوازدهم دی 1384 ساعت 23:46 
 

دیشب هیچ خوابم نبرد. حالا شال و کلاه کرده‌ام (همان‌هایی که دیشب با کلاف ِ کلافه‌گی‌هایم بافتم) بروم پی هیچ. شاید که خوابم ببرد.

 

یادی از گذشته‌ها: شب‌های چهارشنبه


 
 دوازدهم دی 1384 ساعت 6:35 
 

کلافه‌ام. هزار بار بیشتر سرم به سنگ خورده یا سنگ به سرم خورده، چه اهمیت دارد؟ وقتی‌که با قاعده خودت بازی کرده باشی همیشه، نه به قاعده دیگران و باخته باشی.

 

یک روایت کوتاه: مردی را که در خیابان است، از پشت پنجره زنی می‌بیند


 
 دوازدهم دی 1384 ساعت 2:35 
 

قطره  قطره

        ابر می‌چکد از چتر تنهایی‌ام...

 

امروز هم دوباره غم‌هایم را

                             خواهم بارید

                             -خیس ِ خیس-

                             بخار خواهد شد

                             از هرم داغ‌ترین آه

                             که

                             از دوری دست‌های تو کشیده‌ام!

 

 

پی‌نوشت: شعر از وب‌لاگ نوش‌آفرین که مرا بدجور می‌برد تا سال بلوا. تا نوش‌آفرین ِ سال بلوای معروفی.


 
 دهم دی 1384 ساعت 1:58 
 

c

خبرت هست که از خویش هیچ خبر نیست مرا


 
 نهم دی 1384 ساعت 12:28 
 

نمی‌دانید چقدر شاد شدم وقتی گفت روزگاری در USA متولد شده‌ است. آخر انگشت به دهان مانده بودم که نوید و یحیی که وبلاگ نوشتن آن‌قدر برایشان دغدغه بود که اولین جشنواره‌ی دانشجویان ِ وبلاگ‌نویس را به آن خوبی بر پا کردند چرا هیچ وقت پاپی این یار ِ گرمابه و گلستان ِ سفر کرده‌شان نشده بودند برای راه انداختن یک وبلاگ. که بالاخره دست استکبار جهانی از آستینBlogspot  بیرون آمد و او رضایت داد برای نوشتن در وبلاگ مذکور که از قضا تولدش با فرا رسیدن سال 2006 یکی‌ست. به هر حال امیدوارم در نوشتن به این خانم ستاره قطبی برود و ما را از آخرین دانسته‌هایش در مورد آمریکای جهان‌خوار! بی‌نصیب نگذارد.

راستی قرار است از طریق همین وبلاگ انزجارمان را نسبت به شیطان بزرگ به گوش جهانیان برسانیم. خلاصه گفتم که یک وقت صفوف در هم فشرده‌ی نماز جمعه‌ی این هفته را فراموش نکنید!


 
 ششم دی 1384 ساعت 22:57 
 

اجازه آقا!

گاو اگر سُر می‌خورد

شیروانی اگر می‌افتاد

زیر ِ آن همه تیر آهن همیشه آیا می‌مُردیم؟

 

آموزگار     تکانی بر چهره‌اش ریخت

دست‌هایش را از ته ِ جیبش کَند

و آسمان       روی سقف کلاس چندم نشست

 

نیمکت‌های له شده!

درس‌هایی که از دست ِ بچه‌ها افتاد

و دیوارها      چه خواب‌هایی برای مردم که نمی‌دیدند

تنها      روی دستی که از زیر ِ آوار بیرون آمد

صدای انگشتی برخاست!

 

اجازه آقا!

می‌توانم        برخیزیم!؟

 

                  

توضیح: علی عبدالرضایی را چند سال پیش با همین دفتر شعر «پاریس در رنو» شناختم. امروز نسخه PDF آن به دستم رسید. برای این‌که با یک تیر دو نشان زده باشم قطعه شعر «زلزله» را از دفتر یاد شده این‌جا گذاشتم. هم به این خاطر که 5 دی ماه دومین سال‌گرد قربانیان زلزله بم است و این‌طوری می‌توان یادی کرد از تمامی قربانیان حوادث طبیعی که اغلب انسان‌هایی هستند که مثلن همین زلزله را کم دارند تا سیاهه‌ی بدبختی‌هایشان تکمیل شود و البته خیلی زود هم باید فراموش شوند! و دیگر این‌که اگر دوست داشتید شعر خوب بخوانید این مجموعه، اشعار دل‌چسبی دارد.

پیوست: روایت تصویری از شهر بم بعد از دو سال

             روایت تصویری آشوب در همین زمینه


 
 چهارم دی 1384 ساعت 22:18 
 

بهمن فرمان‌آرا هم با «یک بوس کوچولو» سه گانه‌ای را که با «بوی کافور، عطر یاس» شروع کرده بود و با «خانه‌ای روی آب» ادامه داده بود، بالاخره تمام کرد. هر چند که فرمان‌آرا در این فیلم مثل دو اثر قبلی‌اش از منظری به مفهوم مرگ پرداخته بود که من هیچ اعتقادی بهش ندارم و اصلن مرگ را آن‌طور که او سعی کرده بود نشان دهد، نمی‌بینم. اما از دیدن فیلم خیلی لذت بردم به چند دلیل. اول از همه این‌که سرگذشت محمدرضا سعدی (با بازی رضا کیانیان) یکی از دو شخصیت اصلی داستان خیلی واضح به زندگی ابراهیم گلستان طعنه می‌زند و از جایی که من مرده‌ي این‌طور سرک کشیدن‌ها توی زندگی خصوصی آدم‌های سرشناس اما گوشه‌گیر هستم بدجوری از دیدن فیلم قند توی دلم آب شد. البته به جز صحنه‌هایی که غیر مستقیم در قالب کامران سعدی به کاوه گلستان اشاره می‌شد، که غصه‌ام می‌گرفت. به نظرم اسامی شخصیت‌ها هم توسط فرمان‌آرا خیلی زیرکانه انتخاب شده بود. مثل همین سعدی و گلستان که همیشه یک جورهایی به هم گره خورده‌اند. دلیل دیگری که تا پایان فیلم مرا میخ‌کوب کرد فیلم‌برداری بی‌نظیر محمود کلاری بود. همه‌ی کارهایی که او فیلم می‌گیرد بی‌نظیر است اما این یکی واقعن عالی بود. توی جشنواره فیلم فجر سال گذشته، فیلمی دیدم به اسم «بابا عزیز» که محصول مشترک ایران، تونس و فرانسه بود. از این فیلم‌های عرفانی ِ بی‌خود که به لعنت خدا هم نمی‌ارزد. تنها چیزی که باعث شد فیلم را تا آخر ببینم همین تصویربرداری محمود کلاری بود آن هم توی یک بیابان برهوت و البته حضور گل‌شیفته فراهانی در فیلم هم در این امر دخیل بود. چهره پردازی (؟) و موسیقی متن (احمد پژمان) «یک بوس کوچولو» هم تا اندازه زیادی چشم‌ و گوش‌نواز بود. گریم رضا کیانیان که نقش محمدرضا سعدی (یا ابراهیم گلستان!) را داشت خیلی به دلم چسبید و موسیقی هم خیلی خوب با فضای فیلم جفت و جور شده بود. به هر حال تمام این عوامل و خیلی عوامل دیگر دست به دست هم داده بودند، برای این‌که فرمان‌آرا فقط می‌خواست بگوید: اگر وجدان‌ات راحت باشد مرگ مثل یک بوس کوچولو است.

البته او برای فیلم این یادداشت را هم نوشته:

 

«دیوانه چون ماه متغییر است و عاقل هم‌چون خورشید پایدار.»

اگر این گفته دسید ریوس ارسموس نویسنده‌ی کتاب «در ستایش دیوانگی» را بپذیریم که بشر ماه است و خدا خورشید، می‌توان گفت که داستان فیلم من حکایت دو دیوانه است در جستجوی خورشید.

این جستجو اسماعیل شبلی و محمدرضا سعدی را به سفری می‌برد. آن‌چه بر آن‌ها می‌گذرد حکایت فیلم جدید من «یک بوس کوچولو» است.

 

دو نکته:

۱. در سکانسی از فیلم که سعدی بعد از 38 سال به خانه‌اش برگشته بود به دخترش یک حرف جالبی زد: من تو بغل زنم برای معشوقه‌ام گریه کردم. اگر محمدرضا سعدی را همان ابراهیم گلستان بگیریم معشوقه‌اش می‌شود فروغ فرخزاد. آقا فراموش کرده فروغ را چقدر اذیت کرده و بعد از مرگش تازه می‌فهمد برای این زن باید گریست.

۲. در سکانس دیگری از فیلم نور جهان (هدیه تهرانی) که همان عزرائیل خودمان باشد با چادر مشکی به عنوان یک مامور در کلانتری ظاهر می‌شود. این‌قدر چادر به تن این بشر خوب نشسته بود که یاد این نوشته‌ی پیمان هوشمندزاده افتادم: سکسی‌ترین سانسور!

پیوندها:

یادداشت حسین سناپور درباره‌ی فیلم از وبلاگ خوابگرد

مرگ‌ریزان از وبلاگ غلاف تمام فلزی

پاسخ به گلستان با یه بوس کوچولو از وبلاگ سینما و چند چیز دیگر


 
 دوم دی 1384 ساعت 14:14 
 

c

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی


 
 یکم دی 1384 ساعت 3:56 
 
 

 

اينك دستی‌ست كه با تمام قدرت

مرا به سوی ايمان به تقدير می‌راند. اينك،

سرنوشت، همان سرافرازیِ ازلیِ خويش را پايدار می‌بيند.

شايد، شايد كه ما نيز عروسك‌های كوكی يك تقدير بوده‌ايم ...

نمی‌دانم ...
 

خانه
تماس

همين حوالی

  شهناز غلامی، فعال حقوق زنان در تبريز بازداشت شد
اين سکوتی که نوازشت می‌کنه، خود منم...
آدم نکته سنج به ایشون می‌گن!
قسمت‌هایی از نامه‌های فریدا کالو به پزشک‌اش
تن فروشی مردانه در تهران
قسمت‌هایی از فيلم گروگانگيري در دانشگاه علوم پزشكي تهران
شلوارهای جین نخ نما و سودهای میلیونی
محاکمه يادعلي، محاکمه ادبيات است
نمایش مرگ
ادامه برخورد های کمیته انظباطی با دانشجویان علامه
دختر 12 ساله هندى به جرم درخواست رفتن به مدرسه حلق‌آويز شد
هنوز شکنجه نکرده‌ایم که بفهمید شکنجه یعنی چه!

  بايگانی همين حوالی

خيابان ملل

  کتابلاگ
جایی برای هیچ‌کس
از پشت یک سوم
سیبیل طلا
ویران
آهو
تهرانآباد
نوشته‌های اتوبوسی
اگنس
راز
فرانکولا
شب‌نویس
تهران شهر
تیگلاط
چرک‌نویس
حضور خلوت انس
فلُ ‌سفه
خوابگرد
سرزمین رویایی
لابراتوار کلنگ
کیبرد آزاد
رجعتی باید
زنانه‌ها
از زندگی
سرزمین آفتاب
آی‌‌تی ایران
صد سال تنهایی
1807
غلاف تمام فلزی
علامه‌بلاگ

 
 
  زنستان


 

سرگذشت

  شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383

 RSS 

 



POWERED BY
BLOGFA.COM