این روزها حال درست و حسابی ندارم (کی داشتی؟). خستگی پیش از غروب سر و کلهاش پیدا میشود و خواب زودتر از شب. دست آخر هم که خبرهای بد یک ارزن رمق باقی مانده را مثل هیولای هفت سر میبلعد. از کابوسهای نیمه شب هم بگذریم. برای خالی نبودن عریضه:
بدون شرح
هشت مارس در راه
اگر همیشه به حکمت و حکمتیسم فحش دادهاید، بیخودی کلیک نکنید و همینطور به زنان و از آپارتاید جنسی خوش خوشانتان بوده یا اصلن احساس نکردهاید که بوده (هست).
شورانگیزترین روز تاریخ جنبش کارگری جهان
هر چند اینطور که از اوضاع بر میآید به زودی سندیکای اتوبوسرانی هم مثل هر حرکت دیگری در این مملکت ماستمالی خواهد شد.
2,900.000 $
برای دریاچه مهتاب
بدویت در مدنیت
چند شمارهای میشود که دو هفته نامهي الکترونیکی فروغ عکسهای جالبی را به همراه توضیحات مربوط به آن منتشر میکند، توصیه میکنم عکس نوشتههای شمارههای قبلی را هم از دست ندهید. اگر هم مثل من به عکس دیدن بیشتر از عکس گرفتن علاقه دارید، میتوانید نگاهی به بهترین عکسهای مطبوعاتی سال 2005 بیاندازید.
نوستالژی
از دیدن تصاویر این مجموعه اینقدر شگفتزده شدم که حد ندارد. من عاشق Barbapapa بودم و هیچ خوش نداشتم روی این هادی و هدی را ببینم.
بعد نوشت: ببخشید این دو سه مورد از قلم افتاد.
عاشورا و چند پرسش
بالاخره دکتر حنایی کاشانی فلُ سفه را با طرح این سوالات از قعر بلاگ رولینگ بیرون آورد. بیصبرانه منتظرم که بدانم ایشان چه پاسخهایی برای آنها خواهد داشت. سوالاتی که همیشه در ذهن داشتم و اگر پرسیدهام هیچ جواب قانع کنندهای غیر از توجیهات کودکانه نگرفتم البته جز چند باری اخراج از کلاس، توهین و خوردن برچسب غربزده!
کشتار وحشیانهی قانونی
درست بغل گوشم. اینقدر نزدیک بودند که اگر آه کشیده بودند، فقط آه، صدایشان را میشنیدم. البته شهردار منطقه 4 و عامل این کشتار هم که از بد حادثه افتخار همسایهگی با ایشان را داریم اگر آن شب بیدار میبودند حتمن از پنجره اتاق خوابشان میتوانستند صحنهی جنایت را ببینند و لذت ببرند.
دوست روزگار سختی
دیدن دکتر شیرین احمدنیا بین دانشجویانی که دیروز در دانشکده در اعتراض به اخراج دکتر نمک دوست تجمع کرده بودند به شدت مرا تحت تاثیر قرار داد. چون به جز ایشان و یکی دو استاد دیگر، از اعضای هیئت علمی فرد دیگری را بین بچهها ندیدم. اما یادداشتی که دکتر نمک دوست به پاس حضور دکتر احمدنیا نوشته بود مرا بیشتر منقلب کرد:
".... در ادبیات نسل بنده، در روزگار مشقت و تنهایی، اصطلاحی بود که برای بهترین دوستان به کار برده میشد: دوست روزگار سختی. بسیار بسیار سپاسگزارم".
سی ام بهمن 1384 ساعت 8:44
ایرادی دارد امروز دلتنگ شده باشم نه از بارش یکریز باران ِ ۵ صبح... راستی ننوشتی از این همه رفتن کی برمیگردی؟ شاید یک آهنگ از مد افتاده هم زمزمه کرده باشم:
Hey you,
Out there in the cold,
Getting lonely, getting old,
Can you feel me?
Hey you,
Standing in the aisle,
With itchy feet and fading smile,
Can you feel me?
Hey you,
Don't help them to bury the light.
Don't give in without a fight.
Hey you,
Out there on your own,
Sitting naked by the phone,
Would you touch me?
Hey you,
With your ear against the wall,
Waiting for someone to call out,
Would you touch me?
Hey you,
Would you help me to carry the stone?
Open your heart, I'm coming home.
But it was only fantasy.
The wall was too high, as you can see.
No matter how he tried he could not break free.
And the worms ate into his brain.
Hey you,
Out there on the road,
Always doing what you're told,
Can you help me?
Hey you,
Out there beyond the wall,
Breaking bottles in the hall,
Can you help me?
Hey you,
Don't tell me there's no hope at all.
Together we stand, divided we fall.
(Click)
و قصد کرده باشم که هیچ وقت برنگردم. از مخروبههای شهری که هر شب مرا آنجا گردن میزنند به جرم دلتنگی و باران، نه نمیبارد. اندوه چرا. راستی نوشته بودم دیگر نیا؟ آسمان همه جا همین رنگ است.
بیست و ششم بهمن 1384 ساعت 17:50
چند شب پیش داشتم به علیرضا شیرازی میگفتم نمیدانی چه کیفی دارد خانهات روی سرویس دهنده وبلاگی باشد که مدیرش از بهترین دوستانت است. همین بود که وقتی دوستی تلفنی خبر داد که اینجا مورد لطف هکر ِ نامحترمی قرار گرفته یک تماس با مدیر بینظیرترین سرویس دهنده وبلاگ دنیا کافی بود تا قبل از رسیدن به نزدیکترین کافینت محل کارم، همهچیز روبهراه شده باشد.
راستی هکر وبلاگم سبب خیر شد که گوشی تلفن همراهم بالاخره رخت عافیت بپوشد. مدتها بود که میخواستم برای در امان ماندن از ضربههای که به خاطر حواس پرتیام بهش میخورد، جلدی چیزی برایش بخرم اما فرصت نمیکردم تا امروز که برای استفاده از اینترنت به مرکز خرید ایرانیان رفتم چشمم افتاد به قشنگترین پیرهن دنیا. نمیدانم شباهتش به رنگینکمان باعث شد برای گوشی بینوای ِ دوست داشتنیام بخرمش یا 1807 که رویش دوخته بودند. به هر حال از لطف هکری بود که اگر ثابت شود شماره تلفنی که برای تماس اینجا گذاشته بود متعلق به اوست حق شکایت را از این طریق برای خودم محفوظ میدانم.
بیست و سوم بهمن 1384 ساعت 19:45
عزيز من! حذف زنان از فضای مجازی، محو کلمهی زنان از عرصهی جستجوهای اينترنتی، چيزی نيست جز باز آفرينی آرزوی هزار سالهی عرب عصر جاهليت، که زن را زنده در گور بايد کرد و …
و محمد بود آنکه دخترش را به عرش رساند و عيسی را يادم می آيد مريم مجدليه را تقديس کرد. من با اين تاريخ مردانه که تاج شرفش را از جمجمهی زنان میسازد موافق نیستم. اما تو …؟ تو که بر نامم خط بطلان میکشی تو که زنده در گورم میکنی و میخواهی که نباشم، تو مگر مويد اين تاريخ نبودی؟ مگر سالها به ضرب دگنک نخواستی که باورش کنم؟ حال چه شده که نفیاش میکنی؟ حذف نام من چيست جز بازترجمهی هو الابتری که میگفتند؟ چيست جز باز ترجمان هزار سال رنج من؟ که بندهی گور اجداديم باشم؟ من اما ديريست پردههای متعفن حرمسراهايت را از هم دريدهام. اشتباه گرفتهای گمانم. گرد آفريد را با شهرزاد قصهگو که شهرزادها بدین سرزمين تلخ هرگز دوام نياوردهاند. راستش را بگو عزيز من نگاهم که میکنی، چه میبينی که حذفم میکنی؟ کمند گيسويم را میبينی يا برق خنجرم می ترساندت؟ سرخی لبهايم را میبينی يا منطق کلامم میتر ساندت؟ سياهی چشمانم را میبينی يا اخگرهای خشمم میترساندت؟
حضور من حقانيت من است. من ايستادهام. نيازی به اثبات حقانيت خود ندارم عزيز من! تو اما اينبار گمانم چرا…
منبع

جادی، همسرش و دوستان او را در انجمن بدون مرز میستایم. نه تنها بابت کمپین ضد سانسور زنان که در سایت انجمن مذکور راهاندازی کردهاند و از طریق آن پیگر فیلتر شدن کلمهي WOMEN هستند، بلکه به دلیل فعالیتهای گستردهای که در زمینه حقوق زنان، سانسور و ... کردهاند. بدون ادعا و بدون اینکه حتی اهالی محترم وبلاگستان کمک شایانی و یا حمایتی از آنها کرده باشند. شاید چون وبلاگهایشان به اندازهي فلان وبلاگ نویسی که خود را مدافع حقوق زنان میداند خواننده، هوادار و مجیزگو ندارد. در هر صورت اگر مسئلهي سانسور زنان و در کل سانسور برایتان اهمیت دارد بد نیست که به صفحهي ویژه مربوط به آن در سایت بدون مرز اینک بدهید و یا از لوگوی آن استفاده کنید.
هجدهم بهمن 1384 ساعت 19:46
خواستم این مقالهي عباس معروفی را اضافه کنم به لینکهایی که همیشه بُر میخورند وسط همین حوالی وبلاگم. اما از جایی که اغلب ما لینکدونیها را تنها یک حاشیه تلقی میکنیم (حالا کار با درست و غلطش ندارم) این نوشتهی معروفی را که به سپانلو تقدیم شده (حتمی بابت این و این) تمام و کمال اینجا میگذارم. چون نه تنها مطلبی نیست که بخواهیم به حاشیه سنجاقش کنیم بلکه از آن دست نوشتههاییست که باید روزی صد مرتبه هم از رویاش بنویسیم تا خیلی چیزها یادمان بماند. به خصوص به اصطلاح روشنفکرهایی که به بهای یک آب نبات قیچی گول شعارهای جمهوری اسلامی را میخورند و گاهی اوقات همانطور که راست راست توی خیابان راه میروند و هزار جور ادعای بشر دوستانه از آنها ساطع میشود حالا از حقوق زنان بگیرید تا حقوق کودکان و کارگران و ...، چنان اظهار فضلهایی (مانند این) میکنند که دود از کله که چه عرض کنم تمام نقاط بدن آدم بلند میشود. گفتن هم ندارد که این روزها دوستان نادان خیلی بیشتر از دشمنان دانا حالم را بهم میزنند.
کدام صلح؟ کدام ملت؟
اين مقاله را خطاب به همهی دوستانم نوشتهام
و آن را به استادم، م. ع. سپانلو تقديم میکنم.
من نويسندهام، طرفدار بمب نيستم، چه هستهای چه غير هستهای.
من روزنامهنگارم، با هر نوع سلاحی مخالفم، چه صلحآميز، چه جنگآويز.
من تئاتریام، با هر ذهن ويرانگری میستيزم.
اسلحهی من قلم من است، من هيچ اسلحهای را به رسميت نمیشناسم.
من با کلام به جنگ تاريکخانهها میروم، دروغ را افشا میکنم. از عشق میگويم، از زندگی، و خوشبختی بشر. من هنوز با ديدن تصوير کودکان جنگ به گريه میافتم. من انسانم، زبان تو میشوم، برای تو مینويسم، شايد تو نتوانی حرفت را بزنی. من کنارت میايستم.
من نمیتوانم بی خردی جمعی را خرد جمعی بخوانم!
نظام توتاليتر و تماميتخواه آنهم از نوع سياه مذهبیاش تعادل روانی ندارد، و از همه تأييديه میخواهد. نخست اين تأييديه را از کره شمالی و سوريه و بلاروس میگيرد، سپس میخواهد شاعر و رييس جمهور سابق و بازيگر تئاتر و تربچه نقلی و سينماگر و اصلاحطلب و روزنامهنگار هم تأييدش کنند.
کوتولههايی که با موشک نه متری وسط لنگشان از زندانبانها سان میبينند، میخواهند به بشريت گوشمالی بدهند، هيچ کدام از ما مردم را در هيچ کجای زندگی و وطن و سرنوشت به حساب نمیآورند، فقط برای ساختن بمب اتم همه را به ياری میخوانند و تأييديه جمع میکنند و اسمش را میگذارند خرد جمعی؟
مگر ديوانهايم ما؟ يا نکند اين حکومتیها ما را کودن فرض کردهاند؟ داشتن انرژی صلحآميز هستهای حق هر ملتی است؟
ملت؟
کدام ملت؟ منظورت حکومت فعلی ايران است؟ همين حکومتی که منتقد داخل نظام را بر نمیتابد؟ همين حکومتی که تحمل ادبيات و وبلاگ و روزنامه و انتقاد را ندارد، همين حکومت سرکوبگر؟ همين حکومتی که سيرجانی شاعر را در زندان میکشد؟ همين حکومتی که طناب میاندازد به گردن شاعر؟ دروغ میگويد کسی که اين جنايت را گردن بخشی از حکومت میاندازد. کسی که در اعماق است، و کسی که در پاياب، هردو در آبند، جسدهای بادکرده.
نه! اين حکومت اگر به بمب صلحآميز اتمی مسلح شود، دمار از روزگار انسان و ايران و جهان در میآورد. اسم اين کار را هم میگذارد حق ملت.
اصلاً غمانگيز نيست شاعر و عضو کانون نويسندگان هم خواستار غنیسازی هستهای شود؟ آيا او میتواند تضمينی بدهد که يک ديوانه مثل هيتلر دنيا را جهنم نمیکند؟ مگر همين جنايتکارها نبودند که هيروشيما را صاف کردند؟
يادت باشد: هرکس بمب اتم بسازد يا به فکر ساختنش باشد جنايتکار است.
اصلاً غمانگيز نيست روزنامهنگار ايرانی کبرا صغرا کند که بله، انرژی صلحآميز هستهای حق ملت ماست؟ يعنی همهی حقهامان را گرفتهايم؟ حق انتشار، حق زندگی، حق فکر کردن، حق دگر انديشيدن، حق نوشتن، حق... مگر حق همهمان را کف دستمان نگذاشتهاند؟
آقای شاعر! جناب هنرمند! خانم هنرپيشه! آقای تئاتری! حضرت روزنامهنگار!
من و تو نمیتوانيم مدافع اسلحه و جنگ باشيم. من و تو بايد با تمام وجود دندان آن مارهای خطرناک را هم به ترفندی بکشيم. من و تو را چه به فن آوری هستهای؟ من و تو بايد افکار عمومی را به سوی صلح و "وداع با اسلحه" سوق دهيم. شعر بگو، فيلم بساز، داستان بنويس، افشا کن، نور بتابان، با يک مقاله دنيا را آگاه کن که چرا اسراييل سيصد تا کلاهک اتمی دارد. میخواهد چه کند اينها را؟ چرا ساخته است؟ و حالا از برنامهی صلحآميز اتمی ديوانههای وطنی حمايت میکنی؟ بخدا قسم اينها تعادل روانی ندارند. کشتار سال شصت، اعدامهای سال شصت و هفت، قلم شکستنها و قلع و قمع مطبوعات يادت رفت؟ از برنامه اتمی حکومت اسلام ناب محمدی دفاع میکنی؟ آن هم زير چتر يک جملهی دهن پرکن قلابی؟! «داشتن فناوری صلحآميز هستهای حق هر ملتی است»؟
و هی میپرسی چرا همه دارند ما نداشته باشيم؟ تو اسمت روشنفکر است، يا ژنرال بودهاي تا به حال و من نمی دانستم؟ چرا حواست نيست؟ يارو دارد خودش را دکتر محمد مصدق جا میزند. برنامهی بمب اتمش را دارد با ملی شدن نفت مقايسه میکند! مگر نگفتی کاش آن نفت را هم نداشتيم؟
مگر هنرمند نيستی عزيز من؟ کدام انرژی اتمی صلحآميز؟ کدام صلح؟ حالا که تمامی حق ما را بلعيدهاند حمايتشان میکنی که هستهاش را بکوبند به سر بچههای من و تو؟
مگر يادت رفته هيتلر با چه شعاری قدرت گرفت؟ با سوسيال دموکراسی.
مگر يادت رفته خمينی روز ورودش به ايران در بهشت زهرا چه گفت؟ بفرما: «معنویات ما را بردند اینها. ما علاوه بر آنکه میخواهیم زندگی مادی شما مرفه بشود، معنویات شما را هم تأمین میکنیم. اتوبوس مجانی میشود. آب مجانی میشود. برق مجانی میشود... دلخوش نباشید به این مقدار...»
بمب اتم معنويات است؟ اينها به نوشتههای من و تو رحم نکردهاند، شش سال است که گنجی را با فرهنگ عاشورايیاش تحمل نکردهاند، وکيلهای مملکت را با تهديد و زندان و شکنجه از اطراف مطبوعات دور میکنند، روزی چند نشريهی درون رژيم و حتا حزباللهی را به دادگاه میکشند و به اتهام «تشويش اذهان عمومی» تخته میکنند، آنوقت خيال میکنی به زندگی و آبروی ما و ايران رحم میکنند؟
از اين ايدئولوژی خطرناک که میخواهد جهان را به ضرب بمب اتم ببرد در پناه اسلام حمايت میکنی؟
تو را به خدا نه!
يکبار زير لب اين جملهها را خودت بخوان، توی دلت بخوان. بخوان. بخوان. اينها همه تويی:
من نويسندهام، طرفدار بمب نيستم، چه هستهای چه غير هستهای.
من روزنامهنگارم، با هر نوع سلاحی مخالفم، چه صلحآميز، چه جنگآويز.
من تئاتریام، با هر ذهن ويرانگری میستيزم.
اسلحهی من قلم من است، من هيچ اسلحهای را به رسميت نمیشناسم.
هجدهم بهمن 1384 ساعت 0:22
وریدهای تنام
سرگردان بستر خواهش تو بودند
که ماهْ
روی پلکهایم
از نفس افتاد
بگرد
توی جیبات
خورشید را پیدا میکنی
و شیشهای
که شب را برید
هفدهم بهمن 1384 ساعت 5:16
به حسین نیازی به خاطر بوی ترشی:
دمر دراز کشیده جلوی تلویزیون و از زیر پیژامهی آبی رنگاش پشتاش را میخاراند. بعد هم با انگشت سبابهاش شروع میکند به تمیز کردن پس ماندهي غدای لای دندانهایش. دستاش را تقریبن تا مچ فرو کرده توی دهاناش. چندشم میشود. روزهای اول وقتی میخواستم سفره را پاک کنم، دستمال را توی هوا از دستم میقاپید و میگفت عزیزم تا تو ظرفها را ببری آشپزخانه من ترتیب این یکی را میدهم. راستاش همیشه دلم میخواست او ظرفها را ببرد و من سفره را جمع و جور کنم اما چیزی نمیگفتم. بلند شدم و سفره تا شده را بردم آشپزخانه. گفتم کلی کار دارم، باید ظرفها رو بشورم و آلبالوها رو برای مربا هسته بگیرم. تازه باید رختها را هم از روی پشتبام جمع کنم.
رفت و پتو را از اتاق خواب آورد و دوباره سرجاش دراز کشید. پاچههای شلوارش زیر پاهاش مونده بود و کمر لختش افتاده بود بیرون. آروغ بلندی زد و بدون اینکه نگاهام کند گفت: تو خوابت نمیاد؟ ظرفها رو بعدن میتونی بشوری. صبح میریم رختها رو جمع کنیم که یه هوایی هم خورده باشیم. بیا اینجا...
پ.ن: میبخشی شاهزاده سرطانی. گفتن ندارد که قلم من به گردپای نوشتههای تو نمیرسد. چشم روشنی خانهي جدید هم یکی از این روزها تقدیم میشود.
پانزدهم بهمن 1384 ساعت 17:50
نامه صادق هدایت خطاب به برادرش عیسی 76 سال پیش در چنین روزی:
2 فوریه 1930 (13 بهمن 1308)
تصدقت گردم مرقومهي جنابعالی دیروز رسید. از مژدهي سلامتی همهگی خوشوقتم. همانطور که مرقوم داشته بودید اوضاع نسبت به سابق بهتر است. اخوی آقا محمود خان (محمود هدایت) اخیرن نوشته بودند که در همین چند ماه عنقریب گویندهي لاالهالاالله پیدا خواهید کرد (منظور تولد غریب الوقوع پسر عیسی هدایت (جهانگیر هدایت) است)، قبلن تبریک عرض میکنم. این مژده را به ادیب (دکتر محمد حسین ادیب پسر عمهی صادق هدایت) دادم. دیروز او را درCite (محوطهي دانشگاه) ملاقات کردم. اشعاری در این خصوص سروده میخواهد برایتان بفرستد، البته صلهي او را فراموش نخواهید کرد. امروز هم یکشنبه است، چون وقت زیادی نداشتم به این کارت مختصر قناعت کردم. حالا باید پاشم شال و کلاه کنم بروم Cite. اغلب رفقا جویای حال جنابعالی هستند. چیز قابل عرض ندارم، به همهگی سلام میرسانم. زیاده قربانت.
سیزدهم بهمن 1384 ساعت 15:3
صورت ِ آبی آسمان آن روز حتی یک خال سیاه هم نداشت، جز تکه ابرهایی که مثل نقل پاشیده بودند پای ِ عروس ِ خورشید و آن چند تا گنجشکی که پی هم گذاشته بودند توی صحرای آسمان و حسابی چرخ میخوردند برای خودشان.
من نشسته بودم روی سکوی مرمر کنار باغچه و داشتم برگهای سبزی را که از بوتهي گل نسترن جدا کرده بودم بین دوتا سنگ له میکردم. قرعهی مامان به نام من افتاده بود توی خاله بازی آن روز و پریسا که به خاله سوسکِ بیشتر شبیه بود تا بابا، زنبیل برداشته بود و رفته بود خرید. اما من میدیدمش که درست وسط باغچه ایستاده و مثل کلاغها به زمین نُک میزد. حاصل کند و کاوهایش را هم که چند تا چوب خشکیده و آلوی پلاسیده و کرم خاکی بود ریخته بود توی همان زنبیل قرمز کذایی جای خرید روزانه تا من آنها را توی قابلمهی پلاستیکی زرد رنگی که در ِ صورتی داشت با برگهای که داشتم له میکردم، قاطی کنم و یک خوراک مفصلی بار بگذارم که هیچ بنی بشری حاضر نمیشد حتی رویاش را هم نگاه کند.
آنقدر توی دریای بازی ِ بچهگانهمان غرق شده بودیم که هیچ نشنیدیم صدای بوق ِ ممتدی را که وقتی از رادیو پخش میشد بزرگترها را طوری هول و هراس برمیداشت که مثل مرغ پر کنده خودشان را به در و دیوار میزدند تا جایی برای پناه گرفتن پیدا کنند. مادر واقعی این بازی که پیدایاش شد چنان ما دو تا را بین زمین و هوا قاپید و به سمت پناهگاه دوید که چندبار روی پلههایی که به زیرزمین میرفت تعادلاش را از دست داد و افتاد. مدتی گذشت تا سر و صداها دور شده و ما دوباره برگشتیم توی حیاط با سرهایی رو به آسمان. چندتا خط موازی شبیه ریل قطار اما سفید رنگ پایین آسمان را به بالایاش دوخته بودند و من مبهوت مانده بودم کجای این خطوط ترس دارد که دستان مادربزرگم هنوز دارد میلرزد. این اولین تصویری بود که از بمبباران پشت سلولهای مغزم نقش بست و جلوی چشمانم، هر چند ذهن کودکانه من دروغ ناشیانهی پدر را باور کرد که گفت آن هواپیماها آمده بودند محبوبه را با خودشان ببرند. محبوبه دختر دم ِ بخت همسایه بود که چند ماهی میشد با پسری که در آمریکا زندگی میکرد نامزد شده بود و به من گفته بودند شوهرش به زودی با اسب سفید آهنی میآید پیاش. خیلی زود شب از راه رسید میان دلهرهای که روی صورت افراد خانوادهام نشسته بود و دستانی که هنوز میلرزید. شنیدم که پدر گوشهای از اتاق به نجوا به مادرم میگفت بمب روی یک نانوایی افتاده، حوالی گلبرگ بود یا دردشت حالا خوب یادم نیست اما تصویر یک نانوایی که جلوی درش یک تکه نان سنگک سوخته آویزان است با مردههایی که قرمزی خونشان با سفیدی آرد آمیخته همیشه جلوی چشمم هست و خرده شیشههایی که همهجا ریخته. از آن شب دیگر هیچوقت نزدیک پنجره نخوابیدم.
کابوس ِ جنگ میدیدم که صدای زنگ تلفن خوابم را پاره کرد. کسی آن طرف خط خبرهای بدی داشت.
یازدهم بهمن 1384 ساعت 19:10

هیچیک سخنی نگفتند،
نه میزبان و نه میهمان و
نه گلهای داوودی.
هشتم بهمن 1384 ساعت 0:3
تنهایی را گز میکنم
توی پیادهروی شب
نگفتی
دستهای من تاریک شدهاند
یا تو چشمهایت را میبندی؟
میدانم
حالا بوست هم طعم سینما صحرا گرفته
دیگر فرقی نمیکند
که فیدل را از دست داده باشم
یا نبرد شیلی را
من به طبل رسیدهام
تو خالی
تو به آهستگی
پ.ن۱: بچههای پنج عصر ِکافه غروب دوشنبهای که گذشت، گل یا پوچ چطور است در مورد پیشنهادی که مطرح شد؟ اسم تازهای هم اگر توی ذهن دارید قربون این کامنتدونی بروید خلاصه. با همه هستمها.
پ.ن2: باز هم بچههای پنج عصر ِ کافه غروب، در راستای بحث جذاب وبلاگهای خوب داشته باشید اینجا را سلام. وبلاگ جالبی دارید. با من ازدواج میکنید؟
پنجم بهمن 1384 ساعت 1:34
چه خوب که سر ِ شب بعد از دیدن افتضاح خسرو سینایی به نام ِ گفتگو با سایه که در آن بر اساس یک تحقیق با شیوهی مطالعهی احضار روح! صادق هدایت را لجن مال کرده بود، پیش از کشیدن آخرین نخ سیگارم، سوار ماشین شدم و به خانه برگشتم. وگرنه من میماندم بدون این آتش که گوشهای از تاریکی اتاقم را سرخ کرده، هر چند درونم را نه و این شب که خالیتر از ظرف ِ شام ِ سگهای اهلیست.
دوم بهمن 1384 ساعت 4:15
زندهام. ملالی نیست جز گم شدن ِ موقتی ِ آسایشی که مردم، بیسبب، به آن فصل امتحانات میگویند و البته یک مورد قطعی ویندوز که به عمد وصل نشد تا امشب. شاید که از بین این جزوهها و کتابها که هنوز اینجا هستند، کنار دستم و این همه سال مکتب رفتن و دود چراغ خوردن مسئله آموز نشدن دست ِ کم در نمره گرفتن به سمت ناپلئون میل کنم به سمت بینهایت اگر میل نمیکنم.
نمیخواستم بعد از سیزده روز غیبت ــ حالا چه فرق میکند صغرا و کبرایاش یا سعد و نحساش ــ غر بزنم و به زمین و زمان بده و بیراه بگویم اما واقعیت این است که هیچ وقت به این اندازه احساس بخت برگشتهگی نکرده بودم که امشب کردم وقتی سرگشتهگی پسرک، نه، سر شکستهگیاش را دیدم و چشمهایاش را که آخر نفهمیدم از حسرت سرخ بود یا اشک.
ناخوشم. درد دلها بماند برای بعد. برای روزی که واژهها بتوانند دردی را از دل بگیرند. هر چند که محال میدانم. خوش باشید. اگر محالاش نمی دانید.
دوم بهمن 1384 ساعت 0:32