۱
نشد که بشکنم
روی تصادفِ شکستن
و صورتم تکثیر شود
روی قطعههای خودم
نشد...
چقدر مگر
چند تا نت بیساز به من دادهاید؟
که یک غزل...
نه! بلد نیستم!
یک شعر عاشقانهي از مد افتاده شاید
بنویسم
میان من و لمس خارها
یک قالی نفیس از شعرهای تو بود
با طرح بهادری
فرصت مگر چقدر بود؟
که تکثیرم به هزار برسد
رفتی
فقط تا لب آنجا که خورشید میافتاد پایین
گیرم که در سفرهای تو باد میآمد
میان بیرنگی اشیاء تو
تا سرفوارهي سرگردانی و سراب استیصال من
چقدر راه بود؟
نشد که تکثیر شوم
حتا به بهای شکستن
روی اندیشهی دور نشکستن
هر چه کلمه را آخرش میدانم
باید در این سیال تلخ ریخت
که در جوار گنبد زرین
پیاله پیاله
پله پله
پیاله پله
مرا به سوی خدا میبرد
و دف میزنم که:
حی الله!
یک نفس!
باران میآمد
من پابرهنه
تن برهنه
موها رها و برهنه در خیابان بودم
بیخبر از انضباط کروات تو
که فاصله بود بین لمس خار و دست من
مثل همان قالی چاه شعرت
با طرح بهادری
ادامهی مطلب
زندهام؛ بیحوصله اما با برنامه. اولین قدمها را برای یک شروع دوباره برداشتهام. حالا سخت میترسم از زمین خوردن و امان از این دلهرهي نرسیدن، نشدن و التهاب فرو ریختن.
راست و دروغاش را پای من ننویسید، اما ارزش Click را دارد، گمانم!
پینوشت۱: اگر کسی از درستی یا نادرستی این مشخصات خبر دارد، یک ندای کوچولو بدهد.
پینوشت۲: خسته نباشم! قضیهی از اینجا آب میخورد و من تمام این مدت گیج میخوردم!
برای سارایی که رفت و او که اینروزها سخت دلتنگ است:
غروب را میشکافم
تنگ است بر تنم...
و روز
دامن ِ کوتاهیست که به زانو نمیرسد.
پاسبان سوت میکشد در عریانی ِ ممنوعام
و من نشانی تو را
در فاصلهی بیقوارهي شب و روز
پیدا نمیکنم.
هوای قبیله توفانی
بادبانها در باد
طبل میزند پاییز
شاخهها را انگار
میتکانند در تاریکی...
من شعر میخوانم مثل دعا با صدای بلند
و ستارهای را در کنج آسمان
بیدار میکنم.
«ناهید کبیری»
یادمان باشد اینبار که جمع شدیم در کافهای، کنج غروب، کسی هست که نیست، کسی که هر هفت روزی، پانزده روزی یکبار سوار اتوبوسش میشدیم و میبردمان به کشف دنیایی دیگر، تازه. سر به زیر و آرام، چیزهایی را میدید که ما نمیدیدیم یا میدیدیم و قصهشان را نمیدانستیم؛ فیفی، جادوگرها، شنکش بیعار، سیم خاردار ِ کنج انباری، درختهای نارون کوچک، حلزونها، کرمهای خاکی، کفشدوزکها، عمو رنگی و خاله نخودچی...
تا نفر بعدی چه کسی باشد که هوای وطن! روی سرش، بر تنش سنگینی کند و به بهانهای بگریزد از این همه...
بگذریم. راستی! حواست هست به قایق کاغذی ِ روی آب و گرگهایی که همهجا میخواستند ما را بخورند؟
شاید مرتبط: چرا از ایران آمدید بیرون؟ چرا تصمیم گرفتید ایران بمانید؟ سرفصلی که انار باز کرده در مورد مهاجرت همراه با دیدگاه دیگران.