از در به دار
از چمدانی به آسمانی دیگر
دار به دار
دنبال زنی گشتم
که هر وقت خودش میخواهد بدهد
به باد
موهایش را
به آب
هی گل گل
و بدهد
به شاخهای از جنگل
هی جان
وقتی که خودش بخواهد نه خداش
اما در به در
منم که تیک تاک
از آسمانی به بستری دیگر
هی حرامتر شدم
و تابستان موهایم که تکتک
هی دیتر
و جنگل ستارهای نداشت
هی جان جان
و جنگل ستارهای نداشت.
«گراناز موسوی»
به هر جا که فکر کنید نامه نوشتم؛ برای چهل روز معافم کنید. از دوستی، از کار، از همکاری، از خواندن، از نوشتن، از دویدن، از خندیدن، از حرف زدن، از رفت و آمد، از تلفن زدن و تلفن جواب دادن، از حوصله داشتن، از نامه نوشتن. معافم کنید از آدم بودن. از بودن معافم کنید.
سی ام آذر 1385 ساعت 19:36
دو تا از عکسهایی که دیبا از شورشهای حومهی پاریس و دیگر شهرهای فرانسه فرستاده:

آشوبگر باش

اگر هیچکس فرمان نَبرد، هیچکس فرمان نخواهد داد
یاد این شعار بچههای بدون مرز افتادم: وقتی بیعدالتی قانون میشود، مقاومت وظیفه است.
در همین زمینه: فعالیت قانونی و غیرقانونی
بیست و ششم آذر 1385 ساعت 21:30
برای نوشتن یک مقالهي تطبیقی در مورد شورشهای شهری نیاز به کمی اطلاعات به صورت مصاحبه، گزارش، فیلم و عکس از شورشهای سال گذشته و امسال فرانسه و همینطور شورشهای دههی ۷۰ اطراف تهران، مثل؛ اسلامشهر دارم.
در مورد شورشهای فرانسه اگر منابعی به فارسی یا انگلیسی سراغ داشتید که خیلی بهتر است. چون فرانسه نمیدانم. در ضمن منظورم از شورشهای فرانسه، اعتراضات دانشجویی چند ماه پیش نیست، همان آشوبهای شهریست که حاشیهنشینها (لعنت به کسی که این اصطلاح را اختراع و لعنت به من که دارم استفاده میکنم) و اقلیتهای نژادی و مذهبی به راه انداختند.
شورشهای شهرکهای اطراف تهران را کسی به خاطر دارد؟ و یا کسی را میشناسید که به خاطر داشته باشد؟ برای یک مصاحبه ي فوری نیاز دارم.
در هر صورت، ممنون میشوم از کمک شما و ایمیل من هست: elnaz29m@Gmail.com
با دوستی
الناز
بیست و چهارم آذر 1385 ساعت 23:56
چهارشنبه ۲۲ آذر، سالن اجتماعات دانشکده علوم اجتماعی. چمران و مسجدجامعی باز هم نیامدند. از ترس ِ پاسخگویی. نمیدانم کسانیکه دروغ میگویند، فریب میدهند و جرئت روبهرو شدن با واقعیت را ندارند، مخالفت را تاب نمیآورند، چطور توقع رای هم دارند؟ چطور ادعای نمایندگی مردم را هم دارند؟
و این ها که برایشان سینه چاک میکنند...
باز هم نوچههایشان را فرستادهاند. نمیدانم نامزد اصلاحطلبان است یا اصولگراها. میگوید:
«تا پیش از اینکه به اصرار دوستان کاندید شوم، مردم را نمیدیدم. کسانیکه هر روز از کنارم میگذشتند. حتا با آنها حرف میزدم، غذا میخوردم. اما از وقتی کاندید شورای شهر شدم، همهي مردم را به شکل یک رای میبینم. این آبدارچیام را که هر روز بیسر و صدا برایم چایی میآورد را تا به حال نمیدیدم. اما حالا او را هم به شکل یک رای میبینم و حتا او هم در رای آوردنم، نقش دارد...»
کنار دستیام میخندد: «گلابی.»
دخترهای پشت سرم اعتراض میکنند: «بعد از انتخابات هم دیگر مردم را نمیبینی.»
همهمهی اعتراض سالن را پر میکند. میزنم بیرون. برف میبارد. پیادهرو پر از چاله. چالهها پر ازآب.
پ.ن۱: برای مطمئن شدن از واقعی بودن این یادداشت میتوانید به کلانتر سیدآبادی که این وقایع را پیگیری میکنند تا مطمئن شوند، مراجعه کنید. ایشان البته مشارکتی نیستند، فقط در راه رضای خدا تبلیغات میکنند و موضوعات را پیگیری!
پ.ن۲: به ساعتهای التماس کردن نزدیک میشویم. اصلاحطلبان دست از فحش دادن برداشتهاند و زبان خوش ِ همراه با خواهش را انتخاب کردهاند. البته اگر اصلاحطلبان رای نیاورند دوباره فحش به تحریمیها شروع میشود که اگر به ما رای میدادید و همان ابر و ماه و خورشید و فلک ...
پ.ن۳: علیه مشارکت/ لابراتوار کلنگ
من رای نخواهم داد/ سرزمین رویایی
چه کسانی دارند خودکشی میکنند؟/ روزمرگیهای شهری
من نیاز به منجی ندارم، اما انگار آنها دارند/ زندگی روی ترن هوایی
بیست و سوم آذر 1385 ساعت 12:4
دیشب که نوشتم: "به محبوبهي تهرانشهر رای میدهم چون اصلاحطلب است و فاشیست نیست و این خیلی عجیب است." راستش پشیمان شدم. نه از حرفم، که از توضیح بیشتری که ندادم.
۸ سال کافی و حتا خیلی طولانی بود تا به این نتیجه برسم، دیدگاهی که خواستههای بخش وسیعی از مردم را که اتفاقن بیش از ۴۰ میلیون رای به صندوقش ریختهاند(در مجموع دو دوره)، نه تنها نادیده گرفته، بلکه قربانی منافع خودش و توجیه سرکوب کرده، پنجرهای نیست که من از آن به پیرامونم بنگرم. دریچهای نیست. حتا روزنهای نیست. یک بازی کثیف است؛ من پایههای استبداد تو را محکمتر میکنم و سرکوب را توجیه. مرا از این بازی حذف نکن.
هدف فاشیسم برقراری رژیم دیکتاتوریِ ضد پارلمانی است با سرکوب نیروهای سیاسی و جنبشهای اجتماعی و به ضرب تهدید و زور ِچماق و کتک و زندان و قتل و عام.
اگر امروز ایران چهار نعل دارد به آن سمت میرود، نتیجهی آبیست که اصلاحطلبان به هاون محافظهکارها ریختند. پس از انقلاب و در دههی شصت (پیش از اصلاحنژاد شدن) با ایجاد خفقان، انقلاب فرهنگی و تصفیه دانشجویان و استادها، با دامن زدن به تبعیضهای جنسیتی، با قتل عام اقلیتهای قومی مانند کردها، با اعدامهای سال ۶۰ و ۶۷ و و و
حالا هم با به رسمیت شناختن انتخاباتهای فرمایشی و افتادن در این دور باطل که شورای نگهبان ساخته. حتا اعتراضی هم به قانون اساسی ندارند. اگر به اصلاحطلبان رای نمیدهم، به این دلیل است که اصولگراها منتخب من نیستند و این دو حتا فاصلهای به باریکی مو در ماهیت ندارند. مگر اینکه تفاوتهای ظاهری و بزک دوزکشان را لحاظ کنیم.
احمدینژاد رئیسجمهور اصول گرای ایران، دیروز دانشجویان معترض و غیرقانونی را عامل امریکا خطاب کرد. عباس میرزا ابوطالبی نامزد اصلاحطلبان در انتخابات شورای شهر نیز دیروز ما را که به او اعتراض کردیم، متهم کرد، جریانی در دانشگاه هستیم که از امریکا تغذیه میشویم.
همین مواضع وبلاگنویسهای اصلاحطلب و حامی آنها، بهترین دلیل است که من با قدمهایی محکم از هر صندوق انتخاباتی دور شوم. نمونهی آخرش یادداشت محمد جواد روح که به طرفداری از احمدینژاد نوشته: غلط میکنید عکسهایش را میسوزانید! مبادا یک وقت عملکرد دانشجویان پلیتکنیک بر میزان رای اصلاحطلبان تاثیر بگذارد و نان و نوالهی "شرق بعد از این" برایش حواله نشود. البته از نوچههای مشارکت که دبیر کلش چنین اظهاراتی میکند، یکی از اعضای مرکزیاش خواستار سالمسازی (بخوانید پاکسازی) دانشگاه از چنین دانشجویانی میشود و روزنامهي حزبش واقعهي دیروز را اینچنین گزارش می کند، آنقدرها هم دور از انتظار نیست:
اعتماد ملي: <محمود احمدينژاد> رئيسجمهوري كه روز دوشنبه و با تاخيري چندروزه به مناسبت روز دانشجو به جمع دانشجويان دانشگاه اميركبير رفته بود، با اعتراض گروهي از دانشجويان به عملكرد دولت خود و محقق نشدن وعدههايش مواجه شد و البته كوشيد در برابر برخي شعارهاي تند دانشجويان، سوزاندن تصاويرش و نيز پرتاب لنگه كفش به سويش توسط عده كمي از دانشجويان، خويشتنداري كند.
نه! آقای سیدآبادی، من برنامهای ندارم، اگر شما اصرار دارید. بیبرنامه بودن بهتر از همراه شدن با برنامهای که اصلاحطلبان ریختهاند برای هر چه بیشتر فرو رفتن در این منجلاب. و چه خوب آب پاکی را ریخته روی دستتان امیر در پاسخ به نیازتان برای رسیدن به یک توافق(!):
در واقع بخشی از این گروه "مخالفین شرکت در انتخابات "، سیر تحولات سیاسی – اجتماعی را بر اساس انتخاباتهای گذشته و انتخاباتهای پیشرو تحلیل نمیکند و در نتیجه تمام برنامه خود را معطوف به انتخاباتهای پس و پیش آن نمیکند. این جریان اگر چه به قدرت سیاسی بیاعتنا نیست، اما آن را همه چیز نمیشمارد. کنشگری اجتماعی – سیاسی را با حضور در فضای رسمی حکومت و نقش داشتن در ساختار سیاسی یکی نمیشمارد و تمام سعی خود را معطوف به برد در این بازی نمیکند.
توافقی که اصلاحطلبان اگر مسلح به سلاح بودند، شک ندارم که برای رسیدن به آن، استفاده میکردند. از این روست که از محبوبهی تهران شهر تعجب میکنم که اصلاحطلب است و فاشیست نیست. رای میدهد اما آتشی به روی دیگرانی که رای نمیدهند، نگشوده است.
مرتبط و مهم: تنها به انسانیت و روشهای انسانی آری میگویم
بیست و یکم آذر 1385 ساعت 22:24
۱. "احمدینژاد در میان اعتراضات دانشجویان امیرکبیر سخنرانی کرد" یک خبر رسمیست.
ظهر جلوی در دانشکده ایستاده بودیم تا مانع ورود مهدی چمران و احمد مسجدجامعی به دانشگاه شویم که منابع غیر رسمی از دانشگاه امیرکبیر خبر دادند، سخنرانی احمدینژاد با وجود حضور تعداد زیادی از دانشجویان دانشگاه امام صادق و ماموران امنیتی به آشوب کشیده شده است.
دانشجویان غیر قانونی با دادن شعارهایی مانند: "محمود احمدینژاد، عامل تبعیض و فساد" و به آتش کشیدن و وارونه گرفتن تصاویر او، اقدامات دولت نهم و وزیر علوم را محکوم کردهاند که منجر به درگیری با هواداران احمدینژاد شده و در این میان سه نارنجک دستی یا بمب صوتی منفجر شده (روایتهای مختلفی وجود دارد) که تا کنون معلوم نیست کار اینوریها بوده برای رساندن صدای خود یا کار آنوریها برای خفه کردن صدای بقیه.
در هر صورت ما حضور غیر رسمیها، غیر قانونیها و ستارهدارها را در دانشگاه پاس میداریم.
در همین زمینه: اینجا پلیتکنیک است
تجمع پرشور دانشجویان در دانشگاه امیرکبیر برگزار شد
گزارش حاشيه حضور و سخنراني رييس جمهور در دانشگاه اميركبير
دانشجویان پلیتکنیک با شعار مرگ بر استبداد سخنرانی احمدینژاد را قطع کردند
تصاویری از دانشجویان معترض پلیتکنیک در برنامهی سخنرانی احمدینژاد
۲. مسجدجامعی و چمران بالاخره نیامدند. یکی آمد به نام عباس میرزا ابوطالبی که گویا معاون وزیر مسکن سابق بود و کاندیدای اصلاحطلبان. وقتی در مورد برنامهاش برای شهر تهران پرسیدیدم جواب درست حسابی نداد. اما وقتی خواستیم تا مواضع خود را به طور شفاف در مورد اعدامها، فجایع و سرکوبهای دههی ۶۰ اعلام کند به طور تلویحی گفت: "خوب کردیم و اگر کسی در جبهههای جنگ شهید نداده حق ندارد حرف بزند!" (منطق اصلاحطلبی)
این اصلاحطلب شریف در انتها گوشزد کرد حرکت وی در چارچوب قانون اساسی و نظام جمهوری اسلامی خواهد بود و حجاریان را از افتخارات نظام جمهوری اسلامی دانست اما نمیدانست ۲۲ خرداد ۸۵ در میدان ۷ تیر چه اتفاقی افتاده. سپس در حالیکه به حضار فحش میداد، دانشکده را ترک کرد. حضار هم در یک بدرقهي پرشور ایشان را تا دم در همراهی کردند. طوری که طرف یادش نمیآمد ماشینش را کجا پارک کرده!
۳. هر چه به اتخابات نزدیکتر میشویم، قضیه مضحکتر میشود. برای مثال آرش غفوری نوشته که به لیست ائتلاف رای میدهد. اما حاضر نیست به چند نفری در این لیست رای بدهد چون به زور خودشان را در لیست اصلاحطلبان جا دادهاند یا اصلاحطلبان توی رودربایستی قرار گرفتهاند و آنها را وارد لیست کردهاند!
از طرف دیگر میخواهد به بعضی هم رای بدهد که در لیست مذکور نیست. مانند: شیبانی. دلیل کارش را اینطور توضیح داده، قضاوت هم با خودتان:
دکتر خانیکی برایم نقل میکرد که شیبانی در دوران زندان زمان شاه با یک مارکسیست در یک اتاق زندانی بود و برای هر دوی آنها در یک ظرف غذا میآورند. اما شیبانی که مسلمان معتقدی نبود بنا به اعتقادش اجازه نداشت که با یک مارکسیست در یک ظرف غذا بخورد و طرف هم این را میدانست. به خاطر همین غذا را که میآوردند همبند مارکسیست از دکتر شیبانی میخواست که اول او غذا بخورد. شیبانی هم در عین اینکه ابتدا شروع میکرد اما در عین حال حواسش جمع بود که زیاد نخورد تا به همبندش هم به اندازه کافی غذا برسد. به خاطر همین همیشه کمتر از ظرفییتش میخورد.
ما به این وسیله انزجار خودمان را از دکتر هادی خانیکی، آرش غفوری و شیبانی اعلام میداریم.
۴. من به محبوبهی تهران شهر رای میدهم. به پاس انسان بودنش. چرا که اصلاحطلب است و فاشیست نیست و این خیلی عجیب است.
۵. قوچانی میخواهد دموکراسی را سر سفرهي مردم ببرد!
بیستم آذر 1385 ساعت 20:51
۱. به من مربوط نیست که رای میدهید یا نه. اما ای مبلغان لیست اصلاحطلبان، شما را قسم به آن عبای شکلاتی و لبهای خندان و چشمان خمار خاتمی برای تحریک مردم به رای دادن و بسیج رای ملت به نفع احمد مسجد جامعی، معصومه ابتکار، هادی ساعی و باقی اصلاحنژاد شدهها دلیل و برهانهای احمقانه نیاورید؛ "اگه رای ندید لولوی احمدینژاد شما رو میخوره!"، "هر کی رای نده خره!"، "هر کی رای نده شهروند مورد علاقهي شواری نگهبانه!" و در همان حال "هر کی رای نده همراه با سلطنتطلبان ِ لسآنجلس نشین شده!" (احتمالن در اینجا دوستان اصلاحطلب دچار گو گیجه شدهاند)، "هر کی رای نده طرفدار حاکمیت یکدست میباشد و دلش کتک میخواهد!" و ...
همین نگاه گوسفندوار اصلاحطلبان و هوادارنشان به مردم نقطهي اشتراک آنهاست با محافظهکارها و دلیل انزاجار من از هر دو.
ادامهی مطلب
نوزدهم آذر 1385 ساعت 21:48
به خودم قول داده بودم که دیگر در مورد دو مسئله هیچ چیز ننویسم؛ ۱۶ آذر و انتخابات.
چقدر حواسم را به چیزهای دیگر پرت کرده بودم و به خودم تشر زده بودم که ارزش ندارند، ارزش ندارد... اما از طرفی هم دلم نمیخواهد از سکوتم بوی بیتفاوتی بلند باشد و رنگ حماقت به خود بگیرد. من حرف دارم، خانمها و آقایان من حرف دارم:
ادامهی مطلب
شانزدهم آذر 1385 ساعت 22:22
هر چیز حدی دارد، حتا تصمیم آدم به کلنجار رفتن با واقعیات. وقتی آدم به آن حد رسید، دیگر کاری نمیشود کرد. واقعیات باید بروند یکی دیگر را پیدا کنند.
شانزدهم آذر 1385 ساعت 20:18
۱. ۱۶ آذر سال گذشته را به بهانهی آلودگی هوا تعطیل رسمی اعلام کردند. امسال هم که خوردیم به پنجشنبه، روزی که عملن درس و کلاس و استاد و دانشجویی وجود ندارد.
دوستان تحکیمی که بعد از سالها شاید به خاطر نزدیکی به انتخابات و لزوم جمعآوری رای برای اصلاحطلبان یادشان افتاده که گویا روز دانشجویی هم وجود داشته، برای فردا ۱۵ آذر، مقابل دانشکده فنی فراخوانِ تجمعی دادهاند؛ دانشگاه زنده است و این خزعبلات به علاوهي کلی خواستههای آبکی در یک بیانیهي...
خوردن از آخور مشارکت تا کی؟ همین مانده بود که روز دانشجو را به لجن بکشند.
یادداشت فواد در همین زمینه: استراحت، مطالعه، پیروزی
نوشتهي خوبی از لابراتوار کلنگ: دفتر متجمع میشود
موضع جادی در مقابل ۱۶ آذر امسال و انتخابات
ادامهی مطلب
چهاردهم آذر 1385 ساعت 22:11
یازدهم آذر 1385 ساعت 22:46
هفتم آذر 1385 ساعت 20:54
سر صبحی مهرههای کمرم تیر میکشید، بدجوری. وقتی توی ترافیک بیحرکت همت یاد فیلم تعریف کردن دیشبش میافتادم و از خنده میلرزیدم. قلبم توی سینهام، زیر بلوز، مانتو، روسری و بارانیام سنگینی میکرد. بغضم میگرفت و دردم. گریه نه! دلتنگ بودم، شاید.
مثل اینکه از درون تهی شده باشی، یکهو. بیهوا. بدون هیچ اتفاق ناخوشایندی و یا حتا خوشایندی.
عصری زودتر از همهي شنبههای قبلی برگشتم. خوابیدم. مامان که برای شام صدایم کرد، بیدار شدم. از سفر برگشته. هنوز خوابم میآمد.
کانال چرخید تا رسید به «هزار راه نرفته». پسری نشسته جلوی دوربین و از ازدواج ناموفقش میگوید. قرار است تجزیه و تحلیلش کنند. چایی را سرد دوست دارم. میگوید:
"دختر خیلی خوبی بود. بهم علاقه پیدا کرده بود. اونقدر که میخواست آب بخوره بهم زنگ میزد و اجازه میگرفت. خیلی مطیع و حرف گوش کن بود. میدونید اون اوایل خیلی امتحانش کردم. از راههای مختلف. آخه! پسرا یه راههایی بلدن که دخترا رو محک میزنن. امتحانش رو خوب پس داده بود. نجیب و حرف گوش کن بود...اون اوابل ..."
تحلیل کارشناس اول: "صحبتهای این آقا نشون میده که ازدواج براشون خیلی زود بوده. البته احساس مالکیت داشتن یک حس شریف انسانیست اما زن که شی نیست..."
به طور واضحی قرمز میشوم. چای خنک شده و توان شنیدن تحلیلهای کارشناش دومی را ندارم. جُل و پلاسم را جمع میکنم و برمیگردم توی اتاق. «جنگل واژگون» دو هفته روی صفحهی ۵۲ مانده بود، وقت نداشتم یا یادم رفته بود.
۱ساعته تمام شد. تلخ شدم، مثل شبی که «Bitter Moon» را دیدم. سیاه. ری فورد. ری فورد بیچاره. ری فورد بیچارهي من.
نه سرزمینِ هرز، که بزرگْ جنگلی واژگون
شاخ و برگهایش، همه در زیرِ زمین.
خستهام. چای دوم را هم نوشیدهام. خوابم میآید و نمیآید. فرو میروم و بالا، نه، نمیآیم.
حالا وقتش نبود. گیرم که روزم را گم کرده باشم، ماه و سالم را. گیرم که فصلی نداشته باشم. اما خوب میدانم، وقتش نبود.
پنجم آذر 1385 ساعت 1:49
سخنرانی دکتر قراچرلو با عنوان "بررسی خشونت علیه زنان طبق موازین و اسناد بینالمللی حقوق بشر" برگزار میشود
نويسنده: گروه خبر زنستان
روز یکشنبه ۵ آذر ماه، خانم دکتر رزا قراچرلو، سخنرانی را با عنوان: "بررسی خشونت علیه زنان طبق موازین و اسناد بینالمللی حقوق بشر، با تاکید بر خشونت علیه زنان در قوانین ایران" ایراد خواهند کرد.
در این نشست، آخرین گزارش خانم یاکین ارتورک گزارشگر ویژه موضوعی خشونت علیه زنان سازمان ملل متحد نیز که در پی سفر ایشان به ایران تهیه شده بود، قرائت خواهد شد.
موسسه رهیاب، که موسسهای غیرانتفاعیست، برگزاری این نشست را بر عهده دارد و این نشست از ساعت ۹ الی ۱۱ صبح روز ۵ آذر ماه برگزار خواهد شد.
نشانی موسسه رهیاب: ابتدای خیابان گیشا - بعد از داروخانه کیهان - پلاک ۲۹ - واحد ۷ - زنگ رهیاب
چهارم آذر 1385 ساعت 16:8
تمام این هفتهام به رفت و آمد گذشت. از این همایش به آن نشست، از پل گیشا تا پل سیدخندان، از فلان موسسه زنان تا فلان کلینیک مددکاری، از این دانشکده تا آن دانشگاه. هنوز کف پاهایم ذوق ذوق (زق زق؟) میکند و کمبود خواب دارم. شبیه زبل خان شده بودم. زبل خان اینجا، زبل خان اونجا، زبل خان همه جا. فرقمان تفنگ شکاریست که من ندارم. به جایش کیفی (کیف که چه عرض کنم توبره) دارم که هر چی ازش کم میکنم، باز هم سنگین است و همیشه جایش روی شانهام درد می کند. فرض کنید توی این گیر و دار سینما هم رفتهام. البته با اعمال شاقه. "چه کسی امیر را کشت؟" و "باد در مرغزار میوزد" را دیدم. در مورد هر دو هم چیزکی نوشتم اما فرصت نکردم جمع و جورش کنم و بفرستم بالا. بیخیال. حوصله ندارم.
از مزایای نداشتن وقت برای سر خاراندن اینکه از دوز وبلاگ خوانی و در نتیجه حرص و جوش خوردنم کم شده. اما تا دلتان بخواهد دست به قلم که نه دست به کیبورد بودهام و نوشتهام. اواسط هفته برای معرفی "کمپین یک میلیون امضاء"، انتقال تجربیات و اینجور چیزها دیداری داشتیم با تعدادی از زنان فعال بلژیکی، مراکشی و ترک که برای شرکت در نشست "مشارکت زنان و نقش آنان در تصمیم گیری" و چند کارگاه آمده بودند ایران. فرناز گزارش این دیدار پربار را به تفصیل نوشته. نه چندان مفصلش را هم اینجا بخوانید.
زنان و تصمیم گیری در حوزهي خانواده هم گزارش یکی از پانلهای نشست "مشارکت زنان و نقش آنان در تصمیم گیری" است.
گزارشهای بیشتر از این نشست در سایت کنشگران.
فعلن همین.
راستی بعد از مدتها چقدر این چایی ِ سر فرصت، بدون دغدغه و با آرامش چسبید.
دوم آذر 1385 ساعت 23:20