من چه میدانستم
که سرانجام صبح میشود
از من نپرسید
هر سؤال شما
محاکمهی من در این سرما است
من دیگر
از یاد میبرم:
دریا را
انگور را
سفر را
سفره را
پالتوی بارانی را
نشانی آن خیابان را
از یاد برده بودم
که تو در روزهای جمعه
از آن عبور میکردی
چه شبهای بسیار
که چهرهي ترا
از دریا بیرون کشیدم
بر چشم نهادم
فاصلهي من تا مرگ
یک لیوان خالی از آب و گُل بود
دستانم
به صید مرگ
و صدای ساز تار
و عطر اطلسی میرفت
گمان داشتم
به صبح میرسیم
رسیدم
دریغ ـ
فقط آه بود و صبحانه.
"احمدرضا احمدی"
بیست و نهم دی 1385 ساعت 20:29
اینجور وقتها چه میگویند؟
نوزدهم دی 1385 ساعت 21:42
چهاردهم دی 1385 ساعت 0:2
داشتم با ضرب و زور کتابهای جدیدم یا همان تجملات خوشایند را (دلت بسوزه کاوه) که بیشترشان محصول الواتیهای شبانهي دونفریمان در شهر کتاب نیاوران و میرداماد است، توی کتابخانهي فکسنیام جا میدادم که دیدم "خداحافظ گاری کوپر" یا به قول برادرم کتاب مقدس کوهنوردان، شکم آورده از نشانهام بین صفحهي ۱۰۰ و ۱۰۱.
میخواستم روزهای انتخابات چند خطی از آخرین بندهای بخش ۴ را که روایت جِس است از روزهای مصونیت سیاسی در عربستان سعودی، به یکی از یادداشتهایم اضافه کنم و یادم رفته بود. گمانم دیر نشده هنوز تا وقتی اوضاعمان همین هست که هست:
"...آدم در حالت بیوزنی به سر میبُرد و ابراز انزجار یا اظهار عقیده ممنوع بود. آدم وظیفه داشت با کثیفترین رذلی که توانسته بود قدرت را به دست گیرد، مؤدب باشد. آدم وظیفه داشت که ناسیونالیسم را «یک مرحلهي واجب» بشمارد و «حق مقدس ملتها را به ادارهي امور خود» که در حقیقت جز حق قلدرها به تصاحب و به بردگی کشیدن ملتها از طریق انتخابات قلابی نبود، تایید کند."
+ دربارهي "خداحافظ گاری کوپر" و "زندگی در پیشرو" و رومن گاری: مردی که سایهاش را فروخت
پ.ن: ممنون از کامنتهای خوب، ایمیلها و تماسهای تلفنی. هنوز حال خودمم بهم میخورد از اجتنابناپذیر بودن چنین کاری؛ مطرح کردن آدمهای حقیر، بزرگ کردن آدمهای کوچک.
سیزدهم دی 1385 ساعت 23:16
دو سال زمان زیادی بود تا بفهمم وبلاگستان فارسی تصویر تمام نمای جامعهی ایرانیست. آیینهای از یک جامعهای بیمار. نه بر خلاف تصورم قشری تحصیلکرده و فرهیخته. جامعهای که از بیماریهای مزمن روانی رنج میبرد و آن را پشت چهرهی موجه و به اصطلاح علمی و فرهنگی خود و در قالب دوستی پنهان کرده. جامعهای که همچنان که به روح سرکش آریاییاش مینازد و افغانی را یک مشت متجاوز به دختران میپندارد و آروغهای روشنفکریاش به مناسبتهای مختلف گوش فلک را کر کرده، از هیچ فرصتی در دنیای واقعی برای انگشت کردن در ماتحت و در دنیای مجازی برای دروغ بستن، تهمت زدن و تهدید کردن زنان دست برنمیدارد.
ادامهی مطلب
دهم دی 1385 ساعت 20:11
فکر میکنم یک بار دیگر گفتنش لازم باشد، هر چند به اعتقاد من نویسندهي وبلاگ گردباد ارزش وقت گذاشتن برای پاسخ دادن را ندارد و به قول دوستان حتا ارزش مطرح شدن در این وبلاگ را هم ندارد. به هر حال، با تمام مزاحمتهای تلفنی، ایمیلی و ... که حمیدرضا علاقهبند برایم ایجاد کرده و منجر به شکایت من از او شد، در چند ماه اخیر هیچگاه در وبلاگ گردباد نه کامنتی گذاشتهام و نه به هیچ شکل دیگر جوابی به او دادهام. تنها جوابم همان شکایتی بود که از او کردم. در صورت ادامه پیدا کردن این وضعیت توسط ایشان و احساس مسئولیتی که در برابر خطری که دوستان وبلاگنویسم را تهدید میکند، دارم، مجبور به منتشر کردن پرینت اساماسها و صدای ضبط شدهی حمیدرضا علاقهبند در حال تهدید کردن، خواهم شد. هر چند اصلن دوست نداشتم کار به اینجا بکشد اما فکر میکنم لازم باشد وبلاگستان بیماران روانی مانند او را که با قداره بستن، لات بازی و تهدید تفریح میکنند، بهتر بشناسد.
یک یادداشت خوب از کیوان که بیربط به این مسئله هم نیست: آدمهای پشت وبلاگستان هر چند از اعتماد آدمها به هم کم میکند اما هشدار به جاییست.
نهم دی 1385 ساعت 12:37
۱. تغییر برای برابری: کمپین "یک میلیون امضاء برای تغییر قوانین تبعیضآمیز" و همه اعضای این کمپین کاندید عنوان "ایرانی منتخب سال" شدند.
رای گیری برای انتخاب ایرانی منتخب سال ۲۰۰۶ میلادی، به ابتکار وب سایت انگلیسی زبان "ایرنین" صورت گرفته است. در میان کاندیداها میتوان نام اشخاصی چون اکبر گنجی، دکتر رامین جهانبگلو، نازنین افشین جم، انوشه انصاری، مهندس موسوی خوئینی و دانشجویانی که در دانشگاه امیرکبیر مانع از سخنرانی رئیس جمهور شدند را نیز دید.
وب سایت ایرنین کمپین "یک میلیون امضاء برای تغییر قوانین تبعیضآمیز" و اعضای آن را به دلیل تلاش گسترده در جهت رفع تبعیض و نابرابری علیه زنان کاندید دریافت این عنوان کرده است. اگر مایل به شرکت در این رای گیری هستید، اینجا را کلیک کنید: انتخاب ایرانی منتخب سال
و باز هم از کمپین: مصاحبه با ایزابت الس انسانشناس فرانسوی و از فعالان لیگ حقوق بشر فرانسه؛ در راه آزادی گام بردار، یاد خواهی گرفت از آن چگونه استفاده کنی
۲. بم، تنها غمگین، فراموش شده ... (گزارش تصویری)
۳. با اینکه بعد از دوازده سال پیش، دو سه باری آقای نیمفاصله را زنده و سلامت دیدهام، اما اعتراف میکنم یلدایانهاش آنقدر تکاندهنده و در کمال خونسردی بود که جدی جدی روی سطر ۷ و ۸ نزدیک بود قالب تهی کنم. از ترس اینکه یک وقت آخر قصه شکرالهی بمیرد!
۴. جادی نمودار آبشاری بازی یلدا را رسم کرده، ناکامل اما نمایا به قول خودش. اما به جان خودم آنقدرها هم نمایا نبود. چون هر چی گشتم، نتوانستم مسیر ورودم به بازی و ادامهي آن را پیدا کنم.
وبلاگ بازی یلدا هم درست شده که به نظرم خیلی پراکنده دارد جلو میرود.
۵. شعر زنان افغان:
دلتنگی ام را
در درازای اتاقم قدم میزنم
از زادگاه من
تا زادگاه کودکم
در یک انجماد
با اندوهان منجمد در کوچههای سرد حافظهام
زنجیر نازک لبخند کودکم را
به پای دیوانگیهایم بستهام
وقتی سر به دیوار زدن
چون خواهش سرکش
در سرم،
- مسکن پراکندگیهای منجمد-
بیدار میکنند.
لبخند دیگری نیست
۶. از فرمایشات سلیمانی، وزیر ارتباطات، یکی از نوابغ کابینهي دولت نهم: "فقط ميگويند چرا اينترنت قطع شد؟ اين چه ربطي به وزارت ارتباطات دارد؟ " البته به ایشان فقط اندازهي مانتوی خانمها و برخورد با مفاسد اجتماعی مربوط میشود و این اصلن عجیب نیست وقتی هر روز وزیر بهداشت و درمان در مورد نوع استفادهي دانشجویان از اینترنت نظر تازهای ارائه میدهد. باور کنید اینجا دیگر هیچ چیز عجیب نیست.
۷. در عرض یک ساعت اینجا کلی برف نشسته و من را چند بار کشیده پشت پنجره. ماشینها توی سر بالایی نفسگیر خیابانمان گیر کردهاند. نه میتوانند بالاتر بروند و نه حتا ماشین را بکشند گوشهای برای پارک کردن. چون مرتب سر میخورند. برادر فیزیکدانم از آن اتاق در حال بستن اسباب کوهنوردیاش، هی راهکارهای علمی برای حل این مشکل پیشنهاد میکند، البته برای من! مامان رفته سفر و ماندهام چطوری این تخس بچه را از کوه رفتن منصرف کنم.
هفتم دی 1385 ساعت 18:4
از ته به سر بخوانید لطفن:
موضوع انشاء بعدی چیه؟ بعد از انتخابات و بازی یلدا و اینها که البته اولش بازی شب یلدا بود و الان کلی دچار تغییر تحولات شده، حوصلهی نوشتن در مورد هیچ چیز را ندارم. مگر اینکه موضوع جدید دست و پا کنید، یا بخواهید بازی یلدا را تا شب عید ادامه بدهید. شاید هم از هر کدام از ۵ شمارهي قبلی یک داستان بسازم که به نظرم کلی قابلیت این کار را دارد.
اگر دوربین مخفی نیست، پس چه خبره؟ بعد از هدیهي این خانم، این آقا نوشته؛ تغییرات بزرگ آتی جهان زنانه است و تقدیم کرده به من، کاوه که این آخریها کارنوشت را راه انداخته و من چند روزیست میخواهم بهش بگویم که بابا جان زندگینامهي مارکس و تاریخچهی جنبشهای اجتماعی را توی وبلاگ بیخیال شو، خودت چطوری؟ و سوما که وبلاگ ندارد و من دو سال پیش فقط یک نظر دیدمش. نقدی که به یادداشت فواد دارم بماند برای وقتی دیدمش. الان حوصلهی نوشتن ندارم و فقط آمده بودم دو چیز را در مورد کامنت یا همان آقا پیام خودمان بگویم:
۱. دیبا پرسیده: "الناز این سیستم کامنتینگ تو دقیقن به چی میگه کلمهی غیر اخلاقی؟ میدونی؟"
ماجرا از این قراره که مدیر بلاگفا واژههای بیناموسی را در سیستم نظرخواهی فیلتر کرده. به من مربوط نیست. به خود شیرازی ایمیل بزنید و اعتراض کنید. من هم به این کار او که برای حفظ سلامت اخلاقی (!) انجام داده، اعتراض دارم.
۲. اگر احیانن کامنتی با نام و آدرس ایمیلم در وبلاگ لاتِ لاجوردینویس ِ سر گردنهي وبلاگستان یا یکی از همان روحهای سرکش آریایی دیدید که عادت دارد برای آدم مزاحمت ایمیلی و اساماسی و تلفنی همراه با تهدید ایجاد کند، بدانید و آگاه باشید که از طرف من نبوده. معمولن در این مواقع تنها کاری که میکنم، شکایت از اینجور آدمها به خاطر ایجاد مزاحمت است. باقی ماجرا را هم بروید از خودش بپرسید که از ترس دست از لگدپرانی برداشته و یواشکی به اسم من برای خودش کامنت میگذارد. راستی یک کار دیگری هم که میکنم ضبط کردن صدای مزاحم تلفنی و گرفتن پرینت اساماسهای طرف است. جدا از اینکه در جمعهای دوستانه کلی اسباب تفریح و خنده میشود، به درد افشاگری هم میخورد. شاید بعضیها بخواهند بهتر همسایههای وبلاگی خود را بشناسند!
پنجم دی 1385 ساعت 22:1
ماجرا از این قراره که باید ۵ نکته در مورد خودم که احتمالن شما از آن خبر ندارید بنویسم و ۵ وبلاگنویس دیگر را وارد بازی کنم. این بازی را سلمان شروع کرده و من به دعوت سیبیل طلا وارد شدم. هر چند حال و روز خوشی ندارم و ۲۰ ساعت هم نمیشود که از نوشتن استعفاء دادهام و فرح خانمی هم نیست که یادم بیاندازد چه بنویسم، اما در عالم لوطیگری درست نیست درخواست خواهر سیبیل را زمین بگذارم:
۱. پنجم دبستان که بودم به آرزویم رسیدم و تا پایان سال مبصر کلاس شدم، با کلی حقوق و مزایا. مثلن زنگهای تفریح مجبور نبودم به حیاط بروم یا موقع برنامهي صبحگاهی، نیم ساعت توی صف سیخ بایستم. کلید کمد خانم احسانی، معلممان را هم داشتم که بعد از کلاس گچها، تختهپاکن، دفاتر حضور و غیاب، نمره و دیکته و برگههای امتحانی را توی آن میگذاشتم. آن سال اصلن درس نخواندم اما شاگرد ممتاز شدم. چون همیشه دفتر دیکته و برگههای امتحانم را با خودم میآوردم خانه، از روی کتاب تصحیحشان میکردم و فردا میگذاشتم سر جایشان.
۲. عادتِ مزخرفی دارم. به همهی آدمها لبخند میزنم، با طعنه و یا بیطعنه، به هر حال میزنم. و اصولن این لبخند چهارگوش جزء جدایی ناپذیر صورتم شده که اغلب باعث سوءتفاهم میشود. چون معمولن وقتی طرف مقابل از عناصر ذکور (متاسفانه کمتر پیش آمده مونثها نظری به ما داشته باشند) باشد و غریبه فکر میکند، بعععله! خبری هست و اینجاست که باید آن خر کذایی را آورد و باقالیها را بار زد. البته در عین حال آدم بداخلاقی هستم. زیاد غر میزنم، فحش میدهم، داد میکشم و حوصلهی حرف زدن ندارم.
۳. سینما بهترین ماوای من است، وقتی دلگیرم و تنها. فرقی نمیکند فیلم چه باشد، به سینما پناه میبرم و بیش از آن به تنهاییاش. سینما فرهنگ را آنقدر دوست دارم که وقتی واردش میشوم، قلبم میزند. اگر روزهای جشنواره دختر تنهایی را دیدهاید، قهوه به دست که روسری قرمز بسته و حتا یک فیلم مزخرف هم نیست که ندیده باشد، گمانم الناز بوده باشد.
۴. زمانی (دو سه سال پیش) یک شارلاتان را دوست داشتهام که حالا هر چی فکر میکنم، هیچ توجیهی برای دوست داشتن او پیدا نمیکنم. حتا چیز بیشتری پیدا نمیکنم که در موردش بنویسم. چند وقت پیش که Match Point را میدیدم یادش افتادم. کسی بود با ابعاد عوضیبازی و حیلهگری Chris Wilton در فیلم. چه بسا بدتر.
۵. با کسی دشمن نیستم. اما با نژادپرستها، زنستیزها، گلدکوئیستیها، احمدینژادیها و امیرعباس فخرآوریها مرزبندی جدی دارم (هوموفوبها را یادم رفته بود بنویسم) و سعی میکنم دوستانم را از آنها انتخاب نکنم. راستی از مجلهی چلچراغ هم بدم میآید. مضحکترین و مبتذلترین چیزیست که میشود داد دست بچههای مردم.
پنج نفری که من بازی میدهم، اینها هستند:
سارا، لوا، آزاده (خوب شد دوست جون؟)، جادی و علیرضا.
دوست دارم بیشتر از سهمم به بازی بگیرم: محبوبه و پوریای عزیز و فواد که یادم رفته بود.
پ.ن۱: همین حالا اساماسی خبردار شدم بهار هم من را به بازی گرفته. ممنون بهار جانم.
پ.ن۲: مثل اینکه بیادبیاتی شد. منظور بدی از به بازی گرفتن نداشتم. منظورم دقیقن دعوت به بازی بود.
یکم دی 1385 ساعت 14:5