مسافرم و سخت بیمار. متاسفم بابت قرارها، جلسهها و برنامههای این چند روز که کنسل شد و من حتا فرصت نکردم به خیلی از رفقا خبر بدهم. سفر یکباره شد و قبل از آن، این سرما خوردهگی و گلو درد لعنتی که بیشتر از همیشه شبیهام کرده به خروس جنگی.
بیست و ششم بهمن 1385 ساعت 9:1
بیست و دوم بهمن 1385 ساعت 1:15
دین و جبهه مکان اصلاح آدمها نیست.* تصویری که مسعود دهنمکی سعی داشت در فیلمش، "اخراجیها" به ضرب و زور دیالوگها و بازیهای لمپنمابانه، به نام طنز و به کمک چهرههایی چون اکبر عبدی، محمدرضا شریفینیا، کامبیز دیرباز، امین حیایی و ... به خورد مخاطب بدهد.
جنگ بد است، موضوع سادهایست. چون نتایج دردناکی دارد؛ کشتار، فقر، بیماری و آوارهگی. اینکه عدهای اراذل و اوباش و گنده لات محل به ظن دهنمکی در "اخراجیها" با جبهه رفتن و شربت شهادت نوشیدن اصلاح شوند، باز هم به ظن دهنمکی در فیلم، نمیتواند جنگ را توجیهپذیر کند. گیرم که داستان هم واقعی باشد و دهنمکی در جلسهی مطبوعاتی فیلمش و طی یک عملیات خارقالعاده از تصویر شهید مجید سوزوکی که "اخراجیها" را بر اساس زندگی او ساخته، پردهبرداری کند. هر چند همین ساختن هم جای سوال دارد که چطور دهنمکی تازهکار توانست بعد از ساختن دو مستند "فقر و فحشا" و "کدام استقلال، کدام پیروزی" که یکی از آن یکی بدتر و سطحیتر بود. چنین پروژهي پر هزینه و سنگینی را رهبری کند.
جالب اینجاست که دهنمکی با آن سابقهی درخشانش که بر هیچکس پوشیده نیست، در تمام فیلم و با دیالوگهای تکراری سعی دارد به تماشاگر تفهیم کند، مملکت مال همه است و همه باید برای آن بجنگند. آقای کارگردان خیلی زود فراموش کرده آن روزهایی را که یا همراه همپالکیهایش با باتوم و اسپری اشکآور و پنجه بکس مرز بین خودی و غیر خودی را مشخص میکرد یا با قلمش و به نام کار فرهنگی، دگراندیشان را سلاخی مینمود. گویا به گمان مسعود دهنمکی فقط در دوران جنگ و شرایط حساس تهدید خارجی مملکت مال همه میشود و در دوران صلح ایشان و همرزمانشان حق دارند با قلم و قمه کسانی را که مثل خودشان فکر نمیکنند، فراری دهند یا سر به نیست کنند.
جالبتر آنکه دهنمکی در جلسهي مطبوعاتی فیلم با مظلومنمایی و سر دادن ناله و بغض کردن، شکایت داشت که چرا با او مثل غریبهها رفتار میشود و هم از اینوریهای خورده و هم از آنوریها. در حالیکه او و امثال او سالهای سال با زدن انگ غیرخودی و وطنفروش به دگراندیشان بر آنها تاختهاند و شاید هم در بعضی موراد آنها را گداختهاند!
آقای دهنمکی تصویری که من از شما دارم، تصویر یک فیلمساز نیست. تصویر رهبر عدهای لات عربدهکش نظیر مجید و مصطفای فیلمتان است که اوایل دههی ۷۰ در حالیکه شعار مرگ بر منافق و مرگ بر ضد ولایت فقیه سر میدادند از همین خیابان ولیعصر خودمان پایین میآمدند و شیشههای بوتیکهایی که لباس زنانه پشت ویترین داشتند و یا مانکنی پوشیده و بدون چهره را به جرم اشاعه فساد پایین میآوردند. آقای دهنمکی من آن روزها کودکی بودم هراسان تازه از کابوس جنگ رها شده، دامن مادرم را سخت چسبیده بودم و میپرسیدم دشمن کیست؟
*عکسش یکی از دیالوگهای فیلم اخراجیها بود.
پ.ن: این صدرنشینیها هم نتیجهی به هر قیمتی مردم را خنداندن است، نه خوب بودن فیلم. سریالهای نود شبی شبکهي سوم سیما هم اگر به جشنواره راه پیدا میکردند، قطعن منتخب تماشاگران میشدند.
جدی جدی تاریخ برای اصلاحطلبان از خرداد ۷۶ شروع میشود و دهنمکی را از آن به بعد میشناسند، آن هم فقط در غالب دشمن اصلاحات. بابا این آدم سابقهي بدتر و قدیمیتری از این حرفها دارد:
از "شعبون بیمخ" تا "مایکل مور"
دهنمکی فراموش نکند، من هم فراموش نمیکنم.
بیست و یکم بهمن 1385 ساعت 0:33
هر چند سایت "کمپین یک میلیون امضاء" برای بار دوم فیلتر شده و حالم گرفته است، از نگاتیوهایی که مفت مفت حرام میشوند، بودجههای که روانهي سطل زباله، از کتابهای توی سبد کتاب اتوبوس: "سیرهي نبوی" و "چگونه زن خوبی برای شوهرمان باشیم" از تهدیدهای آمریکا و حماقتهای ا.ن. هر چند خیلی خستهام. اما میخواهم بشینم مطالب شماره جدید زنستان: زنان و ایدز را بخوانم. شما خبر دارید در این مملکت برای پیشگیری از بیماری ایدز چقدر هزینه میشود؟ برای غنیسازی چی؟
پ.ن: خواستم بنویسم دلتان آب "سنتوری" را دیدم. بعد فکر کردم که چرا بیخود دلتان را آب کنم برای یک فیلم کاملن معمولی از داریوش مهرجویی، کسی که گاو را ساخته بود، هامون و لیلا و ...
پس بیجهت برای دیدن یک فیلم خوب دل خوش نکنید. فقط خودتان را آماده کنید برای دیدن فیلمی که آنقدرها که سر و صدا دارد، مایه ندارد.
نوزدهم بهمن 1385 ساعت 1:12
فیلمهایی که امسال و تا امروز (روز ششم) دیدم اینقدر افتضاح و مزخرف است با فیلمنامههایی کاملن احمقانه، بازیهایی بد و کارگردانی هم که بماند (تنها سوالی که برایت ایجاد میکند این است: بابا! این یارو چرا این فیلم را ساخته؟!)، ترجیح میدهم چیزی در موردشان ننویسم. ضمن اینکه پرستو هم اینجاست و تقریبن فیلمهایی که میبینیم مشترک است و او دارد قصهي هر شب را مینویسد.
شاید فقط خونبازی قابل تحمل بود تا اینجای کار. آن هم نه به خاطر فیلمنامه که فیلم بیشتر به مستند پهلو میزند و به لحاظ مضمون مشکل دارد. بلکه به خاطر فیلمبرداری خوبِ محمود همیشه کلاری، رنگ فیلم که سیاه و سفید است با مایههایی از قرمز و قهوهای و بازی قوی و روان باران کوثری. نکتهی بد مضمون فیلم هم اینجاست که سهم جامعه از ابتلای فرد به بیماری اعتیاد (آنگونه که سارا در خونبازی به آن مبتلاست) کاملن نادیده گرفته شده و مثل همیشه بار تقصیر روی شانههای فرد و خانواده گذاشته شده. این موضوع که شرایط اجتماعی در شروع، گسترش و ترک اعتیاد عامل بسیار مهم و برجستهایست نه تنها قابل انکار نیست که از کنار آن هم به این راحتی و با مقصر جلوه دادن فرد نمیتوان گذشت. عبوری که رخشان بنیاعتماد در فیلمش کرده با نگاهی خنثی و حتا مثبت نسبت به اجتماع.
یادداشت قاجار در مورد خونبازی را هم بخوانید.
پریشب که خسته و ناامید از دیدن یک فیلم خوب برگشتم و نشستم به دیدن بابل (فیلم بینظیریست این داستان سرگشتگی آدمها، خیلی بهتر از ۲۱ گرم)، فکر میکردم چند سال دیگر، سینمای ایران فیلمی به خود خواهد دید که حداقل کمی از نظر فیلمنامه و کارگردانی به بابل نزدیک باشد. یا دست کم کی فیلمی خواهم دید از سینمای ایران که با چرندیاتی که به خورد تماشاگر میدهد او را به ریشخند نگرفته باشد؟
مرتبط: ما و سینمای بیمعنا
پ.ن: راستی دیشب مستندی در مورد زندگی و آثار کیمیایی به نام "آقای کیمیایی" (آقامون کیمیایی!) ساختهي امیر قادری پخش شد. سالن ۳ خیلی شلوغ شد و حتا جا برای ایستاده نگاه کردن فیلم هم نبود. با دیدن جمعیت هوس کردم، فیلم را ببینم اما باز با دیدن همان جمعیت فکر کردم کیمیایی و سینمای درپیتش آنقدرها برایم ارزش نداشته که به خاطرش توی گرما و شلوغی، بایستم و فیلم ببینم.
هجدهم بهمن 1385 ساعت 9:57
"هر طور که دوست داشته باشی" به کارگردانی کنت برانا انتخاب خوبی نبود. اقتباسی از یکی از نمایشنامههای شکسپیر که کاملن به درد وقت تلف کردن میخورد. البته از این جهت خوب بود. چون قصدی جز وقت تلف کردن نداشتم. به خصوص که فیلم سانس آخرِ بخش سینمای ایران (ایستگاه بهشت ـ نادر مقدس) هم چنگی به دل نمیزد. اما فیلم قبلیاش را دوست داشتم؛ "بوئنوس آیرس ۱۹۷۷"، محصول ۲۰۰۶ آرژانتین و به تعبیر مجلهي فیلم، حکایت هراسانگیز زندانهای سیاسی. قصهي فیلم برمیگشت به دههي هفتاد، سالهای حکومت نظامی در آرژانتین و در واقع داستان واقعی زندگی دروازهبانی را حکایت میکرد که توسط نیروهای اطلاعاتی ـ امنیتی به جرم توطئه بازداشت میشود و مورد شکنجههای وحشتناک که به نظر من بدترینش تحقیر بود، قرار میگیرد. البته در روند فیلم متوجه میشوید که او قربانی نیروهای انقلابی شده و یکی از جوانان شورشی به نام تاتو برای اینکه همرزمانش فرصت فرار پیدا کنند، زیر شکنجه او را به دروغ جای کسی که اعلامیه چاپ میکرده، لو میدهد. وقتی کلودیو که همان دروازهبان اشتباهی است، پس از تحمل شکنجههای وحشتناک که خیلی شبیه به آن چیزیست که ما در مورد شیوههای اعتراف گرفتن ساواک شنیدهایم، با تاتو مواجه میشود، یک دیالوگ جالب دارد؛ اینطوری میخواهید انقلاب کنید؟ با لو دادن کسی که کاری نکرده!
به تدریج معلوم میشود که او تنها قربانی بین زندانیان نیست و تقریبن تمام کسانیکه آنجا هستند، برای فرار از شکنجهها افراد دیگری را لو دادهاند و این چرخه ادامه دارد و آنان نه قربانی انقلاب که قربانی شکنجهگران خود هستند. شکنجهگرانی که به هر قیمتی اسم، آدرس و شماره تلفن جدید میخواهند. از یک عملیات تروریستی حرف میزنند و زندانیان را طوری شکنجه میکنند که آنها هر بار خود را خیس میکنند و بعضی هم دچار بیماری روانی میشوند.
در پایان، چهار نفر از زندانیان آن خانهی متروک موفق به فرار میشود. در حالیکه قرار بوده آن خانه روز بعد تخلیه و به آتش کشیده شود.احتمالن چون به نیروهای اطلاعات موازی مربوط میشده و کسی از آن خبر نداشته!
اوایل فیلم هم وقتی ماموران به خانهي کلودیو برای پیدا کردن او میروند، از مادرش میپرسند که اسلحه دارد یا نه. او هم قسم میخورد که ندارد و میگوید که خودشان بگردند تا باور کنند، آنها اسلحه ندارند. ماموران در جستجوهایشان پارچه نوشتهای پیدا میکنند با شعاری علیه حکومت نظامی و شروع میکنند به زدن مادر کلودیو که چرا به دروغ گفتی اسلحه نداری؟ و اگر اسلحه نداری پس این چیست؟!
به دیدنش میارزید. حالا که به لیست فیلمهای کمجان و نیمه جان بخش بینالملل نگاه میکنم.
پانزدهم بهمن 1385 ساعت 0:47
اولین روز جشنواره فیلم فجر در بم گذشت با دو فیلم "مینای شهر خاموش" و "خاک سرد" که شهر هر دو بم بود. یک روز کاملن خسته کننده با فیلمهای کسل کننده و یک سینمای شلوغ و کلی تنش آخر شب مصمم کرد که یا عطای فیلم دیدن در جشنواره را به لقایش ببخشم یا عطای سینما فلسطین (رسانهها) را به صاحبانش (اهل قلم). هر چند حالا که دارم اینها را مینویسم از محل کارم اینقدر پراکنده و نامنسجم و برنامهي فیلمها را زیر و رو میکنم، دلم میخواهد بعد از جلسهام بروم و از بخش مسابقهي بینالملل، ساعت ۹، "هر طور که دوست داشته باشی" محصول کشور انگلستان را ببینم.
از فیلمهای دیروز "پابرهنه در بهشت" را دوست داشتم فقط به خاطر هومن سیدی بازیگر نقش یحیا. شاید هم فقط نقش یحیا را دوست داشتم. یک روحانی جوان که قرنطینهي بیماران بدون درمانی را برای ادامهي خدمت انتخاب میکند، یک فضای سرد و خالی از زندگی. این یحیا که پزشکی را نیمهکاره رها کرده، هیچچیزش به آخوندها نرفته بود. نه یکبار با عبا و عمامه دیده شد و نه زیاد حرف میزد. حرف زدنش هم به وعظ نمیمانست. یکجور درگیریهای ذهنی زیبا داشت. زیبا به این خاطر که آرام حرف میزد و در سکوت گریه میکرد. زیبا میخندید. خلاصه که فیلم هیچ شبیه فیلمهای مذهبی اعصاب خرد کن نبود با اینکه در "مسابقه فیلمهای معناگرا" حضور دارد و اولین فیلم بلند بهرام توکلیست بعد از ساختن ده فیلم کوتاه.
در مورد "مینای شرح خاموش" به تفضیل پرستو نوشته. با اینکه فیلم بیسر و تهی بود، با کلی دیالوگهای بیربط و احمقانه موافقم، هر چند بعضیها از فیلم خوششان آمده بود و این عجیب بود از آن آدمها! قصه شخصیتها و داستانهای فرعی بیکار و بیجهت زیاد داشت و به نظرم خیلی از سکانسها هم ایرادهای فاحش داشتند. مخصوصن قسمتهای مربوط به تار زدن آقای قناتی و قناتها. اگر استاد مردمشناسیام که ما را کشته بود تا شکل قناتها و نحوهی کارشان را یاد بگیریم این قسمتها را میدید و با تعصبی که روی قنات دارد، حتمی سکته میکرد. نتیجه اینکه به خوب بودن فیلمهایی که عزتالله انتظامی دارد، دل خوش نکنید.
"خاک سرد" قصهي زندگی یک خانواده است، سه روز پیش از زلزلهي بم تا چند ساعت بعد از زلزله که زن (تهمینه) میزاید و میمیرد و همینطور شوهرش یوسف که محمدرضا فروتن است، چاهکنی اسیر توهمِ دریایی زیرِ بیابان. دریا نوزادی که پس از زلزله متولد میشود و برادر بزرگش ابراهیم زنده میمانند و یک پهلوان آنها را با خود میبرد. همین! این فیلم ساختهی رضا سبحانیست و در بخش مهمان شرکت دارد. نتیجهاش اینکه به محمدرضا فروتن هم برای دیدن یک فیلم خوب اعتماد نکنید! به قول دوستی معلوم نیست کارگردان برای چه این فیلم ساخته و بدتر از آن معلوم نیست، ما برای چی آنرا تماشا کردیم.
چهاردهم بهمن 1385 ساعت 14:28
اگر تا به حال خوب به روزنامههای روی پیشخوان روزنامهفروشیها دقت کرده باشید، حتمی یک روزنامهی صبح که سابق بر این عصرها منتشر میشد به چشمتان خورده. همان روزنامهي سیاه و سفید را میگویم به جا مانده از عصر دایناسورها، با ادبیات راست افراطی، تبلیغاتچی نظام ج.ا، ماستمالی کنندهی گندکاریهای احمدینژاد و هوادار دولت. همان روزنامهای که جلو جلو خبر احتمال برخورد جسم سخت با سر یک رهگذر بینوا، خودکشی یک بخت برگشته، اعترافات یک نادم و تواب شدن کسی در زندان را میدهد.
ادامهی مطلب
دوازدهم بهمن 1385 ساعت 21:9
چند روزیست میخواهم بنویسم و نمیشود. بیحوصلهگی و دلزدهگیام، دستگیری بچهها (لینکهای مرتبط در بالاترین) که البته الان با قید کفالت آزادند و سفر، یکسره دورم کرده بود از اینجا. فقط کنیا و برگزاری فروم جهانی را دنبال میکردم از این یکی وبلاگ جادی و اخبار کارگری و عراق و ایران و آمریکا را از لابراتوار کلنگ.
کلی فیلم دیدهام و خوردم و خوابیدم. از خستگی روزهای سخت قبلی چیزی باقی نمانده. اما برنامههای جدید و روزهای سخت بعدی به زودی شروع میشوند.
یک ماهی کمپین یک میلیون امضاء را کاملن رها کردم تا کمی به کارهایم برسم. دلم برای بچهها خیلی تنگ شده و دارم دوباره برمیگردم. زنستان ۱۹ را هم با موضوع کمپین حتمن تا حالا دیدهاید. تقریبن تمام مطالب عالی بودند.
یادداشت ناسیونالیسم یا سوسیالیسم؟ را از فواد بخوانید و یاداشت تسویه حساب تئوریک با "کودکی چپ" را از صادق نوابی در نقد نوشتهی فواد که به نظرم خودش کلی جای حرف دارد. این سرود هم به عنوان جایگزینی برای سرود "ای ایران، ای مرز پر گهر!" که شده ابزاری حکومتی برای کشاندن ملت به صحنه (حالا هر صحنهای!)، پیشنهاد شده:
...
آزادی بهتر ز گوهر است/ کی در تو انسان برابر است/ خود برتر از دیگران مبین/ خاکت مثل خاک دیگر است
...
به هر حال همیشه اخبار، گزارشها و مقالهها را با نگاهی از چپ میتوانید در سایت سلام دمکرات دنبال کنید. مثل: روزشمار انقلاب اوکساکا
دهم بهمن 1385 ساعت 23:52
هنوز از شنیدن خبر گیجم. گنگ شدهام و فقط میپرسم چرا؟! بعد با خودم میگویم خیلی سادهای که هنوز نفهمیدی اینجا طرف حساب چه کسانی هستند و نمیتوانی از نفهمها بپرسی چرا؟! مگر اینکه فحشها را فراموش کرده باشی، تهدیدها را، باتومها را، اخراجها را و بازداشتها و بازجوییها و اوین را. مگر اینکه چرا پرسیدنهای دفعههای پیش جواب داده باشد و یا یاسین خواندنهای قبلی در گوش خر.
لعنت ...

زنستان:
سه تن از فعالان جنبش زنان در فرودگاه امام دستگیر شدند.
طلعت تقی نیا، منصوره شجاعی، فرناز سیفی، روزنامهنگار، فعال جنبش زنان و عضو مرکز فرهنگی زنان هنگام خروج از کشور دستگیر شدند. انگیزه سفر آنان شرکت در یک کارگاه آموزشی روزنامهنگاری در دهلی هند بود.
پس از دستگیری این سه تن ماموران امنیتی به همراه آنان به منزلشان رفتند و پس از بازرسی منزل و جمعآوری وسایل شخصی آنان مانند کیس کامپیوتر، کتاب و دست نوشته آنان را به بند 209 زندان اوین منتقل کردند.
پیوند: پرستو نوشته سیبزمینی نشویم و این عکسهای آرش ...
هفتم بهمن 1385 ساعت 23:45
از پرسهای شبانه میآیم. از آن سوی بهانه و دلهره. از کوچهی گربههای ولگرد و پنجرهی چراغهای خاموش. از گریزی کودکانه و از تاریکی نا امن. ارزشش را داشت. حتا اگر کوبش طبل جهالت کلافهات کند و ماشینی سیاهرنگ با پرچمی سبزرنگ و خون چکان رویاهایت را به پرسشی خطخطی کند: "قیمت چنده؟" میارزید این آرامش و آن اشک به بهای تنهایی.
کاش همان صد قدم و چند خانه را هم نیامده بودی و نمیشنیدم صدای شکستن سکوت خیابان را میان پاهایت و آن قوطی و برنمیگشتم به دیدن رفتنت برای همیشه.
پرسههای شبانه را از دست ندهید. این تاریکیهایِ نا امن همیشه...
هفتم بهمن 1385 ساعت 1:22