عکس را احمد باطبی گرفته از سهیل آصفی. امیر آزاد است حالا. هست؟ و سهیل در بند.
احمد از پای چوبهی دار، بعد از 8 سال جوانی به بند و میله و شکنجه و زندان کشیده شده، این عکس را گرفته، چند هفته پیش.
چه سرگیجهی شومی... رهایی هر کدام به حلقه اسارت آن دیگری زنجیر شده و در این دور سیاهی، بیهوده میپنداریم که آزادیم.
بیست و هشتم مرداد 1386 ساعت 13:56
... بعد در راهپیمایی طولانیمان زیر باران و در فضای سبز، برای من گفت که خیابان زیباترین اختراع خداست؛ سپس درست کرد: «بهترین اختراع آدمیزاد.» و گفت طبعاً این قضیهی خیابان بر میگردد به مسایل اقتصادی و رشد شهرنشینی و خلاصه کلکهای دیگر، ولی به هر حال نَفْسِ خیابان چیز خوبیست و خیابان تداوم تصوری است که به میدانی برسد و دور بزند و برگردد و هزار و صد و بیست میلیون سال ادامه داشته باشد و هزار و صد و بیست میلیون سال خاک شدن و دوباره رشد کردن پشتش باشد. بعد گفت: «با این احوال، وقتی تو خیابان هستم، از مردم میترسم... شما نمیترسین؟»
"تجربههای آزاد ـ شهرنوش پارسیپور"
بیست و هفتم مرداد 1386 ساعت 15:51
نوزدهم مرداد 1386 ساعت 2:0

منزل اسالو از ساعات اولیه صبح در محاصره نیروهای امنیتی قرار دارد و همان ابتدا 6 تن از اعضای سندیکا را که قصد ورود به خانه اسالو داشتند، دستگیر کردند. به ملت هم گفتند اینها کلاهبردارند و خانه هم خانهی یک آدم کلاهبردار! همچنان مسیرهای منتهی به خانهی اسالو به شدت امنیتی است و تقریبن ورود به خانهی او غیرممکن.
+ محاصره منزل اسانلو و بازداشت ۶ فعال کارگری
+ ممعانت لباس شخصیها از دیدار مادران کمپین یک میلیون امضاء با همسر و مادر اسانلو
هجدهم مرداد 1386 ساعت 13:52
امیر، امروز آزاد میشود. گفتهاند تا ساعت چهار و باقی دستگیرشدگان 18 تیرماه به تدریج. اما هنوز خبری از آزادی سه پلی تکنیکی نیست.
پ.ن: امیر و سایر دستگیرشدگان ۱۸ تیرماه آزاد شدند. بعد از ساعتها سردرگمی خانوادهها و دوستانشان مقابل درب اوین، هر کدام در یکی از میادین شهر رها شدند.

هفدهم مرداد 1386 ساعت 12:38
1. دیروز برای بار پنجم پردهی اتاقم را سوزاندم، وقتی به سیگارِ سر صبحم پک میزدم و حواسم هیچ نبود که کجا نشستهام و باد پرده را میزد توی صورتم. با این سوراخ آخری انگار که جیگر زلیخا را از پنجره آویختهاند.
(این هم روزمره به توصیه رفقا که از این حال و هوا بیاییم بیرون. اما نمیشود به این آسانی. میشود؟)
2. امروز هم امیر آزاد نشد. تازه آزاد هم بشود، خیلیها، خیلی از آشناهایم، آدمهای دوستداشتنی اطرافم، گرفتارند، هنوز. بهاره هدایت، سهیل آصفی، مرتضا اصلاحچی و منصور اسالو.
و من کفریم. چرا آخرین بار که امیر را دیدم توی راهرو، سرسری گذشتم از کنارش، سهیل چرا آنشب نیامد، چرا آنقدرعجله داشتم که پیاده نشدم از ماشین آخرین باری که اسالو را دیدم جلوی پارکینگ اتوبوسهای شرکت واحد که داشت با باقی کارگران نوشابه و کیک میخورد و میخندید. چرا از بهاره خبری نیست، جز یکی دو تماس کوتاه؟ چرا مرتضا را زدهاند؟
3. پنجشنبه 9 آگوست برابر با 18 مرداد روز همبستگی جهانی کارگران با منصور اسالو و محمود صالحی. همراه با اعتراضات کارگری در سراسر جهان، وعده دیدار ساعت 10 صبح الی 7 شب، منزل اسالو: "نارمک ـ خیابان جانبازان غربی (گلبرگ) ـ میدان سبلان و تقاطع مسیل باختر اول ـ کوچه شهید علی اکبر امیری ـ پلاک 343 ـ طبقه اول"
میروم، بیشتر به خاطر پروانه خانم که سلامی بدهم، ببوسمش و بگویم، سخت میگذرد این روزها پروانه خانم. میدانم.
4. "زبان زنانه"، مصاحبه با ساقی قهرمان و شعرهایش را بخوانید و حالش را ببرید و شیشکی ببندید به هر چه کیهانی، بدتر از آن مسئولان روزنامهی شرق و همهی روزنامهنگاران دوزاری که با وقاحت دست به کمر، سر و گردن را قر میدهند که "این ساقی قهرمان که روزنامه را بست و هیچ هم شاعر خوبی نیست..." یا "این زن همجنس بازه که شعرهایش را هم هیچ دوست ندارم و دوست هایم را بیکار کرد..."! و دست آخر هم به این زبالههای انسانی.
5. راستی، ابتذال درست از همان نقطهای شروع میشود که تو ایستادهای. درست به همان علت که تفکر کیهانی میتواند لباس شرق و هممیهن و امثال فرزاد حسنی و تو را بپوشد.
6. باز دم فرناز گرم که هر چند وقت یک بار حالی به خودمان میدهد، اینطوری:
آنان زبان را میربایند، شعر را هم...!
ادامهی مطلب
شانزدهم مرداد 1386 ساعت 16:50
امروز قاضی برای امیر قرار وثیقه 20 میلیونی صادر کرد. گوش شیطان کر تا فردا، پس فردا این بیرون است، پیش خودمان. خوشحالم که به زودی این تایمر ناراحت کننده از این بغل محو میشود و امیر آزاد. خیلی خوشحالم...
پانزدهم مرداد 1386 ساعت 22:39
برای امیر
برای همهی دانشجویان دربند
برای زنان، کارگران، معلمان، روزنامهنگاران و صدها ترک، کرد و بلوچ در بند
برای همهی اعدامیها، قِصاصیها و سنگساریها:
با من از خوشهی گندم 
با من از امید مردم
با من از جنگل و دریا
با من از خورشید فردا
با من از یگانگی حرف بزن
با من از جوانه بودن
نَفْس یک ترانه بودن
با من از شکوفه دادن
تو سحرگاه شکفتن
با من از یگانگی حرف بزن
با من از ستاره باران
در شب سرد زمستان
بگو از سرود یاران
در دلِ وحشت زندان
با من از سپیده و دار
با من از لحظهی دیدار
بگو از زمزمهی باد
در شب بیداد و فریاد
بگو از اوج غریب یک صدا
که رها میشود از گلوی ما
با من از یگانگی حرف بزن
با من از یگانگی حرف بزن*
* کسی این ترانه با صدای شیرین مهربد (از زندانیان دههی شصت) را جایی آپلود کرده؟
چهاردهم مرداد 1386 ساعت 10:13
سیفالدین جراح ـ 12 ساله از سوریه*:
پرندگان بر بالای شاخهها نغمهسرایی میکنند
پرندگان میگویند:
«صیادی با تفنگاش به اینجا میآید.»
ای خورشید، خورشید آزادی
ما را از دست این صیاد نجات بده،
و با اخگرهای نیرومندت او را بر خاک بیافکن
ما را از دست این کلاغ وحشی نجات بده
او، ما را با یک گلوله نابود میکند
به سوی ما بیا
او را در دریای ظلمت بیانداز!
او چقدر ما را به مرگ و نیستی تهدید خواهد کرد؟
ما به سال 1980 میرسیم
و هنوز صیادان، ما را شکار میکنند.
ای خورشید
همگی ما، جنازه خواهیم شد
آیا برای نجات، امیدی هست؟
*"من کسی نیستم جز صدایی ناچیز" ـ 20 شعر برگزیده در عرصه مسابقات جهانی (مدتها بود هدیه به این خوبی نگرفته بودم النازی، ممنون)
+ دو دانشجوی دیگر آزاد شدند. امیر را نه در 209 دیده بودند و نه شنیده بودند از او:
بیخبری از امیر یعقوبعلی
عفو بینالملل: امیر یعقوبعلی؛ زندانی آگاهی
دوازدهم مرداد 1386 ساعت 15:38
کمیتهی تلاش برای آزادی امیر یعقوبعلی (بیانیهی شماره 1):
مردم شریف ایران!
زمانی که، حوزه عمومی، به عرصه ترکتازی سپاهيانِ مدعی مهرورزی بدل شده است و زنان و مردان ايرانی در عرصه خصوصی قرنطينه میشوند، جرمِ امير، حضور در عرصه عمومیست.
زمانی که، نيمی از انسانيت، به بهانه زن بودن، مسکوت میماند، جرمِ امير، سخن گفتن درباره زن است. جرمِ امير، سخن گفتن از انسانيت است.
زمانی که، دولت – مردانِ تماميتخواه، نه تنها بر صدای اعتراضِ زنان نهيب میزنند؛ بلکه تابِ تحمل سرپيچی مردانی آزادیخواه و برابری طلب را نيز ندارند، جرمِ امير، خارج شدن از پادگان مردسالاری است. جرمِ امير، آزادي خواهی و برابری طلبی است.
زمانی که، سياهپوشانِ افتراء و زندان و خشونت و شکنجه، از دورترين نورها می هراسند، جرمِ امير، روشن کردن چراغی بر سياهی است.
اینک ما در کنار امیر یعقوبعلی ایستادهایم و هم صدا با او فریاد میزنیم: آزادی، برابری، انسانیت و روشنایی. ما درست به اندازه امیر مجرمیم.
امير يعقوبعلی را آزاد کنيد!
+ امیر، حال همه ما خوب است اما تو باور نکن: صاحبخانه بیرحمی داری كه بيرونت خواهد انداخت از خانه استيجاری بدون اجاره بهاء و بدون پولِ آب و برق و گاز و تلفن و اميدوارم كه صبرش به آخر ماه نرسد.
دهم مرداد 1386 ساعت 0:54
+ بیانیهی شماره 2 کانون هستیا اندیش در اعتراض به تداوم بازداشت امیر یعقوبعلی
دوست نداشتم سایت جدید هستیا را بعد از پنج شش بار فیلتر شدن آدرسهای قبلی و تغییر و تحولات درون کانون اینطوری معرفی کنم.
دلم نمیخواست از آدرس (http://www.hastim.info) دوست داشتنی خانهی نو مجازی هستیاییمان امروز بنویسم، یکی از این روزهایی که یکی از ما، امیرمان نیست.
دو سه روز پیش از بازداشت امیر، با هم حرف زده بودیم در مورد لوگو، رنگ و ظاهر کلی سایت و قرارمان برای طرح نهایی یکی از همین ۳۲۰ ساعتی بود که از بازداشت او میگذرد. یکی از همین ساعتهای سرگردانی خانوادهاش در راهروهای آن بی دادگاه.
دیروز در دفتر وکیل امیر، مادر او را را لحظهای بعد از آن همه بیتابی و نگرانی شاد دیدم. وقتی نسرین ستوده از حل شدن مشکل سینا پایمرد گفت، گفت که سینا با واریز تمام پول درخواستی به حساب خانواده مقتول اعدام نمیشود و دارد میرود دادسرای جنایی برای انجام کارهای نهایی. اما، همان دیشب خانوادهی مقتول دوباره منصرف شدهاند و خواهان اجرای حکم قصاص هستند.
نمیدانم اگر مادر امیر پرسید از وضعیت سینا، چه بگویم که بغضش نشکند. بخندد مثل دیروز، چشمانش را ببندد و نفس عمیق بکشد از سر رضایت.
لَخت و سنگین و تلخ میگذرند این روزها.
سوم مرداد 1386 ساعت 13:53
تنها این دیار نیست که به قیامت نزدیک است
من دیارهای فراوان باختهام
آخرین دیار را با خوشهای انگور معاوضه
کردم
هنوز خوشهی انگور را به خوابم نبرده
بودم که صبح شد
در تلاطم صبح میخواستم نام ترا به
یاد آورم که صبح از من گریخت
نمیدانستم از چه کسی و از چه روزی از
ایام هفته باید دلگیر شوم
هر چه تور میبافتم دریا از من دورتر میشد
رها نمیشدم
از کوچههایی که همیشه بنبست بود
یا خوابهایی که طعم تلخ دوای بیهوشی
داشت
صبح چه گس و بیقواره بود
ظهر تنومند و تنپرور بود
شب که در سیاهی شب گم میشد
پناهم
یک شاخهی یاس قدیمی بود
که در باد تاب ماندن نداشت*
اگر نبود احمدرضا احمدی* و "چای در غروب جمعه روی میز سرد میشود"، این شبهای سنگینم صبح که نمیشد هیچ، آوار حرفهای ماسیده در گلو، خفهام میکرد.
دوم مرداد 1386 ساعت 0:53