اولین عیدی امسال و بهترین عیدی تمام سالهای عمرم را گرفتم پیش از آنکه اسفند دود شده باشد و سال نو. به شیوهای عجیب و غریب، دست و دهان بسته، برده شدم به یک عدد شهر کتاب تا هر عدد کتابی که میخواهم بخرم به حساب جیب مبارکی که خدایاش همیشه پر پولاش کُناد به وسیلهي اسکناسهای پاداش و عیدی و حقوق آخر سال که بسی دلبری میکنند این روزها از آدم. بنده هم بیاعتنا به اشارهي تاریخی دانایان به حیا گربه و در دیزی، حق سوءاستفادهگری را به رسم دوستی از موقعیت پیش آمده به بهترین شکل ممکن ادا کرده و دلی از عزا درآوردم. چشمم که به سفرهي رنگین کلمات افتاد لعنت فرستادم به حافظهی متزلزلی که از هول یادش نمیآید چه کتابهایی در اولویت بودند و دل ِ هوسبازی که در آن واحد دارد برای همهي آن کتابها میتپد. البته ناگفته نماند بعد از کنترل اعصاب، مقدار متنابهی کتاب منتخبم را به همان جیب مبارکی که ذکرش رفت برای پرداخت وجه مربوطه، سپردم و فاصلهي ایمنی را جهت جلوگیری از اغفال دوباره از شهر کتاب حفظ کردم.
دست آخر بامبوی مهربانم آمد با یک بغل کتاب و کتابچهای که انتخاب خودش بود برایم به نام آرامش گوسفندی. یک متن دو زبانه که چگونگی رسیدن به آرامش گوسفندی را نشان میدهد با جملهها و تصویرهای بامزهي عروسکی از گوسفندها و سگها و آدمها و البته یک تقدیمی زیبا به رنگ نارنجی که به راحتی قابلیت بهترین عیدی شدن تمام عمرم را دارد:
برای الناز خانوم
جهت بهرهبرداری و درک آرامش
در ایام پیشرو
نوروز ۸۵
این هم عیدی من به شما که از رهنمودهای همان کتابچه است برای رسیدن به آرامش گوسفندیست:
راهت را به سوی خوشبختی لمس کن
یکی از مطمئنترین راههای تسکین اضطراب نوازش است.
دستی که روی شانهای حلقه شده، وضعیت سادهای است که گاه شگفتی میآفریند.
شاید در هر شرایطی غیر از این آن را مزخرف محض میدانستم. اما سعی میکنم سخت نگیرم، مهم این است که سال دارد نو میشود و من به آرامش گوسفندی رسیدهام.