سهشنبه
میدان ونک. راست شکمم را میگیرم و پیاده گز میکنم تا سه راه ضرابخانه. ولیعصر، میرداماد، شریعتی. توی همین یک ساعت و خردهای برای یک سال بعدم کلی نقشه میکشم. آدمها را جابهجا میکنم، کارها را پس و پیش و برنامهها را عقب و جلو. آفتاب روی سرم سنگینی میکند، سرم به تنم و تنم به پاهایم. پاهایم گزگز میکنند. میخواهم دربست بگیرم تا خانه. با این همه دفتر و دستک بیشتر از این نمیکشم. توی کیفم جز دو تا صد تومانی و چند تا سکه، پول بیشتری پیدا نمیکنم. آب معدنی، سیگار، آدامس. الباقی هم رفته پای چرخ چند دقیقهای که توی شهر کتاب میرداماد زدم. نه روی ملی کارتم میتوانم حساب کنم و نه روی تجارت کارتم. اگر همین حالا یک چیز توی زندگیام باشد که در موردش تردید نداشته باشم، خالی بودن هر دو حساب است.
چهارشنبه
هفت تیر. حوالی پنج عصر. هر چه قائم مقام را بالاتر میرویم بر تراکم روسری سفیدها افزوده میشود. سهم زن، نیمی از آزادی. از صبح خبرش را داشتم. دارند میروند استادیوم. من، سمیه، شیما میرویم هستیا. کنار اتوبوس دخترها گیر میکنم. لیدرشان همان آقاییست که همراه ما بود در سفر شمال، اتوبوسشان هم یکی از همان ماشین قراضههایی که ما را برد شمال و برگشتنه فهمیدیدم از لاهیجان به بعد ترمز نداشته. از خستگی روی پا بند نیستم اما کلی انرژی گرفتم از هیجانشان. چند تا عکس میگیرم و میآیم پایین. فکر میکنم چطور باید تا دو سه ساعت دیگر نعشم را برسانم خوابگاه، بعد هم خانه. امتحانات میگویند ما داریم میآییم و خوابگاه اینطور مواقع برای آدمهای تنبلی مثل من میشود دعای فرج.
پنجشنبه
خانه. لنگ ظهر. روی تختم غلت میزنم. هیچکس نیست و من مثل همیشه بیحوصلهام. رفتهاند بچهام را بیاورند. از فکرش شنگول میشوم، این قدر که بنشینم روی تخت و خریدهای دو روز پیشام را که کلی داستان داشت برای خودش، وارسی کنم. هیچ چیز بدتر از این نیست که شب امتحان آدم ویار کتاب غیر درسی خواندن داشته باشد. چند روزی بود که منتظر آمدن چاپ دومش بودم، حالا که رسیده نمیشود نخواند. فرانکولا ـ پرومتهی پسامدرن ـ پیام یزدانجو ـ چاپ دوم ـ نشر مرکز. فضای فوقالعادهای دارد. دوستش داشتم. فرانکولا، یک هیولا. نه! آخرین هیولا.
همین کتاب ـ صفحهي ۱۲۷ ـ ۱۴ سپتامبر ۹۹ ـ بند پایانی:
«... این همان جنگ شرق و غرب است، همان اختلاف دیرینهي ایرانیان و یونانیان. خب، ما از نسل همان یونانیهایی هستیم که تخصصشان بدل کردن موجودات متافیزیکی به موجودات فیزیکی است. من نمیگویم که عکس آن امکان ندارد ـ اتفاقن من خودم مدافع این روند برگشت پذیریام. مساله این است که این در تخصص ما نیست.. بدل کردن موجودات فیزیکی به موجودات متافیزیکی تخصص ایرانیها است.»
جمعه
حرف تازهای برام نداشت / هر چی بود بیشتر از اینها گفته بود.
شنبه
جادهی شمشک ـ دیزین. میگوید: روسریت را بنداز سرت. اینجا که کسی نیست، مامور و پلیس و این حرفها، میگویم. میگوید: نمیبینی مردم چطور نگاه میکنند. منظورش سرنشینان ِ تک و توک ماشینهاییست که از کنارمان میگذرند. شروع میکنم به آسمان ریسمان بافتن. از همان داستانهایی که همیشه سر بحث حجاب تعریف میکنم. منظورم همان استدلال و دلیل و برهان آوردن است برای رد خزعبلیست به اسم حجاب. باز تکرار میکند که همه ما را نگاه میکنند. روسریام را مثل برقع میاندازم روی سرم. هیچ جا را نمیبینم و ناراحتم. او هم. به این خاطر که همهی مردم ما را برای اینطور روسری سر کردنم نگاه میکنند. هیچ چیز مثل سابق نیست. آش رشتهی ماسیدهي آن بالا را میخوریم. با سرما، سکوت، سیگار و برمیگردیم. چه برگشتنی!
یکشنبه
دوشنبه
میدان امید. از آن اسمهای مزخرف است. شاید هم اسماش این نیست اما جز این هم نمیتواند باشد. مثلن چی؟ برای میدانی بینام چی بهتر از امید. روی صندلی همیشهگیام مینشینم. هوا تاریک تاریک است. چراغها را روشن نکردهاند، فوارهی وسط حوض را هم. احتمالن چون تعطیل است و عزاداری. از صبح هفت تا گزارش نوشتهام و همین نیم ساعت پیش یک تنش دیگر داشتم. سیگارم را آتش میزنم و با کبریتی که هنوز خاموش نشده پی خشخش لای بوتهها را میگیرم. از فکر فصل بهار، شب تاریک، مکان خلوت و عشاق جوان یا بهتر بگویم نوجوان، ریسه میروم. اما انگار فقط یک قورباغه است با یک غورباقهي دیگر. از آن عقبها بین درختان بوی حشیش میآید. چند تا پسر بچهاند که گویا انتظار ظهور از نیمهي خرداد میکشند و ۱۴ و ۱۵ ماه را جشن گرفتهاند. من به جفتگیری گلها میاندیشم. چراییاش را نمیدانم. شما هم نپرسید.
*به من چه که شما نمیدانید عنوان را از کجا کش رفتهام.
**بابا! من نه نیاز جامعه را میدانم و نه دفترچه ي خاطراتم را گم کردهام. فقط شبها خواب ندارم. همین.