تبليغاتX
عروسک کوکی - زنان خرداد
   
 

 

"خانواده‌ی پدرسری: هرم قدرت در این‌گونه خانواده‌ها عمودی‌ست. به طوری‌که پدر نقش اساسی و اصلی را در تصمیم‌گیری‌ها بر عهده دارد. در اجتماعی کردن فرزندان نقشی ندارد ولی قدرت همه جانبه در امور سیاسی، اجتماعی و اقتصادی را در دست دارد. میراث در خانواده‌ی پدرسری به افراد مذکر انتقال پیدا می‌کند و قدرت مطلق پدر خانواده همه‌ی اعضا خانواده را به اطاعت بی‌چون و چرا از او وامی دارد. یکی از مهم‌ترین انواع خانواده که امروز در ایران وجود دارد خانواده‌ي پدری توسعه یافته ست." 

ساعت ۲:۳۰. جزوه‌ی امتحان فردا را می‌بندم، نهاد خانواده. بیشتر از این قدرت تمرکز کردن ندارم. دل‌شوره و اضطراب سر می‌رسد و با وجود سردرد، دل‌درد و کمردرد وحشتناک‌ام زودتر از موعد راهی‌ام می‌کند سر قرار. نشر چشمه، ساعت ۴. چند دوری آن تو می‌زنم، سی دقیقه‌ای مانده تا بچه‌ها برسند. طبق برنامه باید در ۵ گروه ۱۰ نفره وارد میدان هفت تیر شویم و در پارک بنشینیم. جمع‌مان که جمع می‌شود حرکت می‌کنیم. برای چند نفری از یک شماره‌ی ناشناس اس‌ام‌اس آمده که تجمع امروز لغو شده و زنان آزاده‌ي ایرانی قصد ندارند به هیچ‌چیز اعتراض کنند. این شوخی بی‌مزه اسباب چند دقیقه‌ای خنده‌مان را فراهم می‌کند، اما وقتی به پارک می‌رسیم وضع تغییر می‌کند. خنده‌ها محو می‌شود و چهره‌ها گرفته. گویا با اولین گروه برخورد کرده‌اند و اجازه نداده‌اند که مستقر شوند، چند نفری را هم برده‌اند و حالا با گاز اشک‌آور و اسپری فلفل آمده‌اند استقبال ما. توجهی نمی‌کنیم. پلاکاردها می‌آیند بیرون و شعارنوشته‌ها در هوا پخش می‌شوند. باتوم‌ها بالا می‌روند و پایین می‌آیند و بدوبی‌راه است که می‌گویند. همه‌جا پر از پلیس‌های زن (چادر به گوشه‌ی دهان، تا آرنج النگو به دست و کفش پاشنه‌دار به پا) و مرد (وحشی، وحشی، وحشی) است که دارند جمعیت را متفرق می‌کنند. به ضرب و زور و تهدید و مثل همیشه چماق. پلیس در جواب مردمی که دلیل چنین برخوردی را می‌پرسند، می‌گوید:" داریم معتادان را جمع می‌کنیم، مگر خبر ندارید طرح جمع‌آوری معتادان دارد اجرا می‌شود!"

بقیه‌ي را گم می‌کنم. عده‌ای همان وسط خیابان می‌نشینند و شروع می‌کنند به شعار دادن. دو دقیقه هم نمی‌شود، حمله می‌کنند از همه طرف و باز هم چند نفر دیگر را می‌برند و بقیه را می‌زنند. با سیل جمعیت کشیده می‌شوم به ضلع جنوب شرقی میدان. یک گروه از بالا حرکت کرده‌اند و سرودخوان (جنبش زنان) می‌آیند پایین. دیگر نمی‌توانم به توصیه‌های بچه‌ها برای در نیاوردن دوربین عکاسی عمل کنم. کنار یک مانتوفروشی ایستاده‌ام و چندتایی عکس گرفته‌ام که یکی از زنان پلیس سر می‌رسد و می‌خواهد دوربین را بگیرد. مقاومت می‌کنم و نمی‌دهم اما فکر می‌کنم بی‌فایده است چون می‌خواهد خودم را هم ببرد. دستی از داخل مغازه‌ی پشت‌سرم بیرون می‌آید، اول دوربینم و بعد خودم را می‌کشد داخل. منجی، صاحب مغازه‌ی مانتوفروشی‌ست. بلافاصله کرکره‌ها را می‌کشد پایین، بی‌توجه به هشدارهای پلیس که می‌گوید از طرف اماکن می‌آید و حساب‌اش را می‌رسد. چند نفر دیگر هم داخل مغازه‌اند، عده‌ای آمدند برای خرید و حالا گیر افتاده‌اند و عده‌ای دیگر هم مثل من پناه آورده‌اند. اوضاع آن اطراف که آرام‌تر می‌شود، از در پشتی ـ به قول خودشان ـ فراری‌ام می‌دهند. اما آن بیرون هنوز آرام نیست. چندین نفر دارند چهره‌ به چهره عکس می‌گیرند و فیلم‌ برمی‌دارند، بدون این که کسی برای‌شان مزاحمتی ایجاد کند. خب، گفتن ندارد چرا! چند نفری هم علیه تجمع کنندگان شعار می‌دهند و از آن‌ها می‌خواهند شهدا و این حرف‌ها را به یاد بیاورند. این همه خون و شهید دادیم برای اسلام که شما ... شده‌ها و سر و ...‌ لختت‌تان را نمایش بدهید، این‌ها را یک سر تا پا سیاه‌پوشی که ریش‌اش به شکم برآمده‌اش رسیده فریاد می‌زند. مردم هو می‌کشند و او عصبی همه را می‌زند و فحش می‌دهد.

از زور ناراحتی رمق راه رفتن ندارم و از هیچ‌کس هم خبر. مثل این‌که کسی تمام انرژی‌ام را مکیده باشد. خودم را می‌رسانم به چند تا از دوستانم که از دور دیدم‌شان و تند و تند از هم خبر می‌گیرم و اطلاعات می‌دهیم از کسانی‌که دیدم کتک خورده‌اند یا بردند‌شان. ساعت نزدیک به شش است و آفتاب روی سرمان، از شدت گرما قدرت نفس کشیدن هم ندارم. تصمیم این می‌شود که برویم سر قرار سلامت تا بینم بالاخره چند نفرمان را برده‌اند و چند نفر هنوز زنده‌ایم! اولین گروهی هستیم که می‌رسیم و ده دقیقه، ربع ساعت بعد بقیه‌ی می‌آیند. البته نه همه. هنوز هم آمار دقیق بازداشتی‌ها را ندارم اما دیدم که خیلی‌ها را بردند، همان‌طور که همه را زدند، حتی عابرها را. هیچ احساسی هم ندارم، از همیشه آرام‌تر و بی‌تفاوت‌ترم و خسته‌تر. در برابر این همه درنده‌خویی انتظار دارید آدم چطور باشد؟ حتی خشمگین هم نیستم با وجود این‌که هیچ چیز آن‌طور پیش نرفت که پیش‌بینی کرده بودیم. حداقل مثل ۲۲ خرداد سال پیش نبود. همه چیز تغییر کرده، همه چیز و این زنگ خطر بزرگی‌ست برای همه‌ی‌ ما.

 

پی‌نوشت۱: عکس ها به طرز احمقانه‌ای لود نمی‌شوند. حالم گرفته شد.

پی‌نوشت۲ (مهم و فوری): خبر رسیده که یک عده از بازداشتی‌ها را بردند اوین، یک عده را هم عشرت‌آباد. حالم گرفته‌تر شد.

پی‌نوشت۳ (مهم و فوری‌تر): الان اسامی و تعداد بازداشتی‌ها هم به دستم رسید. اسامی را نمی‌آورم، چون احتمال می‌دهم خبر دستگیری بعضی‌ها نادرست باشد اما تعدادشان ۳۵ تا ۴۰ نفر است.

پی‌نوشت۴: بالاخره عکس‌ها شد. ناگفته پیداست چیز مهمی نیست در برابر عکس‌های خیلی خوبه آرش‌ خان کسوف از تجمع امروز.

پی‌نوشت۵: اسامی تعدادی از بازداشت شده‌گان (بهتر است بگویم سرشناس‌ترها، چون در این لیست نشانی از بعضی دوستان کمتر شناخته‌ شده‌ی من که خودم شاهد بازداشت‌شان بودم، نیست).

 

عکس‌ها:

ضلع شرقی میدان هفت‌تیر ـ 22 خرداد 85

ضلع شرقی میدان هفت‌تیر ـ 22 خرداد 85

کنار مانتوفروشی ذکر شده ـ 22 خرداد 85

از داخل مانتوفروشی ـ 22 خرداد 85

از داخل مانتوفروشی ـ 22 خرداد 85

از داخل مانتوفروشی ــ 22 خرداد 85

 


 
 بیست و دوم خرداد 1385 ساعت 21:45 
 
 

 

اينك دستی‌ست كه با تمام قدرت

مرا به سوی ايمان به تقدير می‌راند. اينك،

سرنوشت، همان سرافرازیِ ازلیِ خويش را پايدار می‌بيند.

شايد، شايد كه ما نيز عروسك‌های كوكی يك تقدير بوده‌ايم ...

نمی‌دانم ...
 

خانه
تماس

همين حوالی

  شهناز غلامی، فعال حقوق زنان در تبريز بازداشت شد
اين سکوتی که نوازشت می‌کنه، خود منم...
آدم نکته سنج به ایشون می‌گن!
قسمت‌هایی از نامه‌های فریدا کالو به پزشک‌اش
تن فروشی مردانه در تهران
قسمت‌هایی از فيلم گروگانگيري در دانشگاه علوم پزشكي تهران
شلوارهای جین نخ نما و سودهای میلیونی
محاکمه يادعلي، محاکمه ادبيات است
نمایش مرگ
ادامه برخورد های کمیته انظباطی با دانشجویان علامه
دختر 12 ساله هندى به جرم درخواست رفتن به مدرسه حلق‌آويز شد
هنوز شکنجه نکرده‌ایم که بفهمید شکنجه یعنی چه!

  بايگانی همين حوالی

خيابان ملل

  کتابلاگ
جایی برای هیچ‌کس
از پشت یک سوم
سیبیل طلا
ویران
آهو
تهرانآباد
نوشته‌های اتوبوسی
اگنس
راز
فرانکولا
شب‌نویس
تهران شهر
تیگلاط
چرک‌نویس
حضور خلوت انس
فلُ ‌سفه
خوابگرد
سرزمین رویایی
لابراتوار کلنگ
کیبرد آزاد
رجعتی باید
زنانه‌ها
از زندگی
سرزمین آفتاب
آی‌‌تی ایران
صد سال تنهایی
1807
غلاف تمام فلزی
علامه‌بلاگ

 
 
  زنستان


 

سرگذشت

  شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383

 RSS 

 



POWERED BY
BLOGFA.COM