یک هفتهای گذشته از آن کوهنوردی وحشتناک در گرمای شدید هوا و بالا رفتن از شیب تندی که نفسم آدم را میگرفت برای رسیدن به بزرگترین دهانهی غار جهان، رودافشان و هنوز درد عضلات ساق پا و ران، ساعد دست و بازویم برجاست. چون بعد از بالا رفتن از کوه مجبور شدیم با چنگ و دندان از صخرههای درون غار عبور کنیم، برای رسیدن به انتهایاش، انتهای زمین در آن نقطه. اما میارزید به فهمیدن معنای تاریکی مطلق وقتی در عمق ۸۰۰ متری غار همهی چراغ قوهها خاموش شد و درک تنها ماندن در جمع وقتی که صدای نخودی خندیدن بچهها و مزهپرانیهایشان جایش را به سکوت وهم انگیز ِ عمق داد. شعر بود و سرود که بازگشت پنج ساعتهمان را از تاریکی چسباند به آبی آسمان، روشنایی روز و چلچلههایی که از پشت پنجرهی زمین دیدیم.

بیست و سوم تیر 1385 ساعت 20:53