کسی که از دیشب به گوشهی امشب رسید
آخر چه میداند خدا کجاست؟
به جمعه هرگز رسیدهای که در آن شهید بگذاری؟
پنجشنبه آنقدر طولانیست که این گورهای جوان تمام نمیشود
مردم خطرهای از سرگذشته را نمانده راهی به مقصد از یاد میبرند
آنکه در چهرهی تو شخم زد روزنامه هرگز نمیخرد
در چشمهایم دریا نشسته جوان!
تنهاییم کجا بریزم که آینه اینجاست
باد هم که بیاید کفشهایم همینجا راه میرود
قرار ِما که هرگز فرار نبود
فراتر از صدایم که تو کردی
فرار بود که نکردم
هرگز نسیم با رنگهایتان مهربان نبود
کفنها را باد به دکّان ِ چکش داران برد
هنوز حق با همین آهنگریست
که با تو دستهایش را پاک می کند پرچم!
در مورد علی عبدالرضایی چند خطی نوشته بودم، چهارم دی ماه سال گذشته، سالگرد قربانیان زلزلهي بم. اما خب مناسبت این شعرش گفتن ندارد. برای کسانیکه دوست دارند بیشتر در مورد او و اشعارش بدانند: یادداشت حرف عابر، شعر شاعر ِ ناصر پیرزداد بررسی مجموعه شعر «پاریس در رنو» علی عبدالرضاییست که اتاق ِ فلسطینی شعری از این مجموعه است و چند شعر دیگر از او:
من کمونیستم! (این یکی را خیلی دوست دارم)
عصر ارتباطات
افسردگی
پ.ن: برای بهار که هوس شعر کرده بود و هیچ شعری هم به دلش نمینشست. شاید این شعرها کارساز باشد.