این درست که بیکار شدن عدهای از کار و برداشتن نانی از سفرهای دردناک است. توقیف اندیشهای و خفه کردن صدایی غیر قابل تحمل است. حالا گیرم این از کار برکنار شدهها، اعضای هیئت تحریریهی روزنامهی شرق باشد که به عملکردشان انتقادهای زیادی وارد بود و یا اندیشهی محمد قوچانی (سردبیر شرق) باشد که مارکس را لیبرال میداند و در «رد تئوری بقاء» قلم فرسایی میکند و میخواهد بماند به هر قیمتی. آنقدر که با دوتا سیلی کیهان چنان دور خودش میچرخد که بر پای راستش فرود میآید. اما نمیدانم چطور وقتی کارگران را به صورت فلهای (۵۰ تا ۵۰ تا، ۱۰۰ تا ۱۰۰ و حتی ۵۰۰ تا ۵۰۰ تا) از کار بیکار میکنند صدای کسی در نمیآید و به سانسور صدای اعتراض آنها ـ وقتی دستمزدهایشان کم میشود، دستمزدهای معوقهشان پرداخت نمیشود، امکانات رفاهیشان حذف میشود ـ در این حجم که برای شرق سینه چاک میشود، معترض نمیشود. کم نیستند کارگرانی که این روزها به خاطر غلطهای زیادی هستهای ایران از نانخوردن افتادهاند و اگر فریادشان به گوش ما نمیرسد، مثل زنجمورهی شرقیها، دلیل بر اوضاع رو به راهشان نیست. کم نیستند کتابهایی که در انتظار سانسور خاک میخورند و فیلمهایی که در نوبت قیچی خوردن هستند و یا بدتر از همهي اینها در سطل زبالهي ارشاد. چه شده که فریاد وامصیبتا برای شرق بلند است و به قولی ما شدهایم «کیس بوکس» خبر توقیف روزنامه ي شرق و شاید هم «سیبزمینی بیرگ» که چشم میبندیم بر روی قربانیان شرایط ناایمن کاری که هر روز جان چندین کارگر (اغلب کودک و نوجوان) را میگیرد و نه تنها از کار بیکارشان که از فهرست زندگی هم توقیفشان میکند. خون شرق و شرقیها رنگینتر است یا چشم و ابرویشان سیاهتر؟
مرتبط: زندگی در مقابل بقا/ وبلاگ همچون کوچهای بیانتها