مرا برد به Bleu، آویز آبی رنگِ مشبکی که دیشب به سقف اتاقم آویخت. وقتی چراغ روشن میشود انگار نور را با تیغ زده باشی، بریدههایش مینشیند روی همه چیز و خنکات میکند. عیدی خودم بود به خودم برای آمدن فصل جدید. بهار برای من با پاییز، پاییز دوست داشتنی میآید. وقتی تابستان لعنتی که پاهایت را به زمین میچسباند و لباسهایت را به تنت، رفتنی میشود و چای و سیگار طعم بهتری میدهد، گرد و خاک شش ماهه را از روی آینه پاک میکنم. مجلهها و روزنامههایی را که پخش و پلا هستند همه جا، پای تخت، کنار میز تحریر و زیر قفسهها مرتب میکنم و بایگانی. ملافهها را عوض میکنم و جای کتابخانه را. فراموش شدههای این چند ماه ــ روان نویسم، دفترچهی ماهی طلایی عزیز که با یک نامهي غمگین ِ زمستانی به خط تو شروع میشود و کمی پول ــ از اینجا و آنجا پیدا میشوند. چیزهای دور ریختنی ِ جا مانده از بهار و تابستان ــ کاغذهای رنگی رنگی شکلات، قوطی ِ کبریتهای سوخته و فندکهای شکسته ــ را میچپانم توی یک کیسهی سیاه زباله و میگذارم جلوی در، کنار فصل گرما و با پاییز دست میدهم.
سی ام شهریور 1385 ساعت 12:29