به شیما و محمد صادق، خواهر و برادر خردسال افغانی و خاطرهي پدرشان:
مجوز اقامت ندارد گلمحمد جان
حقوق مستمرش
کودکیست که کفشهای مرا واکس میزند
و کودکی که خشت میزند در کورهپزخانه
بیمهی عمرش،
تا لحظههای آخر
بیل و کلنگ است و آجر و سیمان
بالای داربست
بالای آبروی تهران مدرن
آبروی بشریت میریزد از سر و صورتش
عرق، عرق
چکه، چکه
کابل و مزار توی مغزش جیغ میکشند
و دنیای دور سرش میچرخد
بالای داربست
مجوز اقامت را رها کنید
برای گلمحمد جان
بیل و کلنگی غیرقانونی
و مجوز کفن و دفن
پیدا کنید.
نشریهی دانشجویی خاک ـ اسفند ۸۴ ـ سال سوم ـ شمارهي ۱۷