سر صبحی مهرههای کمرم تیر میکشید، بدجوری. وقتی توی ترافیک بیحرکت همت یاد فیلم تعریف کردن دیشبش میافتادم و از خنده میلرزیدم. قلبم توی سینهام، زیر بلوز، مانتو، روسری و بارانیام سنگینی میکرد. بغضم میگرفت و دردم. گریه نه! دلتنگ بودم، شاید.
مثل اینکه از درون تهی شده باشی، یکهو. بیهوا. بدون هیچ اتفاق ناخوشایندی و یا حتا خوشایندی.
عصری زودتر از همهي شنبههای قبلی برگشتم. خوابیدم. مامان که برای شام صدایم کرد، بیدار شدم. از سفر برگشته. هنوز خوابم میآمد.
کانال چرخید تا رسید به «هزار راه نرفته». پسری نشسته جلوی دوربین و از ازدواج ناموفقش میگوید. قرار است تجزیه و تحلیلش کنند. چایی را سرد دوست دارم. میگوید:
"دختر خیلی خوبی بود. بهم علاقه پیدا کرده بود. اونقدر که میخواست آب بخوره بهم زنگ میزد و اجازه میگرفت. خیلی مطیع و حرف گوش کن بود. میدونید اون اوایل خیلی امتحانش کردم. از راههای مختلف. آخه! پسرا یه راههایی بلدن که دخترا رو محک میزنن. امتحانش رو خوب پس داده بود. نجیب و حرف گوش کن بود...اون اوابل ..."
تحلیل کارشناس اول: "صحبتهای این آقا نشون میده که ازدواج براشون خیلی زود بوده. البته احساس مالکیت داشتن یک حس شریف انسانیست اما زن که شی نیست..."
به طور واضحی قرمز میشوم. چای خنک شده و توان شنیدن تحلیلهای کارشناش دومی را ندارم. جُل و پلاسم را جمع میکنم و برمیگردم توی اتاق. «جنگل واژگون» دو هفته روی صفحهی ۵۲ مانده بود، وقت نداشتم یا یادم رفته بود.
۱ساعته تمام شد. تلخ شدم، مثل شبی که «Bitter Moon» را دیدم. سیاه. ری فورد. ری فورد بیچاره. ری فورد بیچارهي من.
نه سرزمینِ هرز، که بزرگْ جنگلی واژگون
شاخ و برگهایش، همه در زیرِ زمین.
خستهام. چای دوم را هم نوشیدهام. خوابم میآید و نمیآید. فرو میروم و بالا، نه، نمیآیم.
حالا وقتش نبود. گیرم که روزم را گم کرده باشم، ماه و سالم را. گیرم که فصلی نداشته باشم. اما خوب میدانم، وقتش نبود.