چهارشنبه ۲۲ آذر، سالن اجتماعات دانشکده علوم اجتماعی. چمران و مسجدجامعی باز هم نیامدند. از ترس ِ پاسخگویی. نمیدانم کسانیکه دروغ میگویند، فریب میدهند و جرئت روبهرو شدن با واقعیت را ندارند، مخالفت را تاب نمیآورند، چطور توقع رای هم دارند؟ چطور ادعای نمایندگی مردم را هم دارند؟
و این ها که برایشان سینه چاک میکنند...
باز هم نوچههایشان را فرستادهاند. نمیدانم نامزد اصلاحطلبان است یا اصولگراها. میگوید:
«تا پیش از اینکه به اصرار دوستان کاندید شوم، مردم را نمیدیدم. کسانیکه هر روز از کنارم میگذشتند. حتا با آنها حرف میزدم، غذا میخوردم. اما از وقتی کاندید شورای شهر شدم، همهي مردم را به شکل یک رای میبینم. این آبدارچیام را که هر روز بیسر و صدا برایم چایی میآورد را تا به حال نمیدیدم. اما حالا او را هم به شکل یک رای میبینم و حتا او هم در رای آوردنم، نقش دارد...»
کنار دستیام میخندد: «گلابی.»
دخترهای پشت سرم اعتراض میکنند: «بعد از انتخابات هم دیگر مردم را نمیبینی.»
همهمهی اعتراض سالن را پر میکند. میزنم بیرون. برف میبارد. پیادهرو پر از چاله. چالهها پر ازآب.
پ.ن۱: برای مطمئن شدن از واقعی بودن این یادداشت میتوانید به کلانتر سیدآبادی که این وقایع را پیگیری میکنند تا مطمئن شوند، مراجعه کنید. ایشان البته مشارکتی نیستند، فقط در راه رضای خدا تبلیغات میکنند و موضوعات را پیگیری!
پ.ن۲: به ساعتهای التماس کردن نزدیک میشویم. اصلاحطلبان دست از فحش دادن برداشتهاند و زبان خوش ِ همراه با خواهش را انتخاب کردهاند. البته اگر اصلاحطلبان رای نیاورند دوباره فحش به تحریمیها شروع میشود که اگر به ما رای میدادید و همان ابر و ماه و خورشید و فلک ...
پ.ن۳: علیه مشارکت/ لابراتوار کلنگ
من رای نخواهم داد/ سرزمین رویایی
چه کسانی دارند خودکشی میکنند؟/ روزمرگیهای شهری
من نیاز به منجی ندارم، اما انگار آنها دارند/ زندگی روی ترن هوایی