ماجرا از این قراره که باید ۵ نکته در مورد خودم که احتمالن شما از آن خبر ندارید بنویسم و ۵ وبلاگنویس دیگر را وارد بازی کنم. این بازی را سلمان شروع کرده و من به دعوت سیبیل طلا وارد شدم. هر چند حال و روز خوشی ندارم و ۲۰ ساعت هم نمیشود که از نوشتن استعفاء دادهام و فرح خانمی هم نیست که یادم بیاندازد چه بنویسم، اما در عالم لوطیگری درست نیست درخواست خواهر سیبیل را زمین بگذارم:
۱. پنجم دبستان که بودم به آرزویم رسیدم و تا پایان سال مبصر کلاس شدم، با کلی حقوق و مزایا. مثلن زنگهای تفریح مجبور نبودم به حیاط بروم یا موقع برنامهي صبحگاهی، نیم ساعت توی صف سیخ بایستم. کلید کمد خانم احسانی، معلممان را هم داشتم که بعد از کلاس گچها، تختهپاکن، دفاتر حضور و غیاب، نمره و دیکته و برگههای امتحانی را توی آن میگذاشتم. آن سال اصلن درس نخواندم اما شاگرد ممتاز شدم. چون همیشه دفتر دیکته و برگههای امتحانم را با خودم میآوردم خانه، از روی کتاب تصحیحشان میکردم و فردا میگذاشتم سر جایشان.
۲. عادتِ مزخرفی دارم. به همهی آدمها لبخند میزنم، با طعنه و یا بیطعنه، به هر حال میزنم. و اصولن این لبخند چهارگوش جزء جدایی ناپذیر صورتم شده که اغلب باعث سوءتفاهم میشود. چون معمولن وقتی طرف مقابل از عناصر ذکور (متاسفانه کمتر پیش آمده مونثها نظری به ما داشته باشند) باشد و غریبه فکر میکند، بعععله! خبری هست و اینجاست که باید آن خر کذایی را آورد و باقالیها را بار زد. البته در عین حال آدم بداخلاقی هستم. زیاد غر میزنم، فحش میدهم، داد میکشم و حوصلهی حرف زدن ندارم.
۳. سینما بهترین ماوای من است، وقتی دلگیرم و تنها. فرقی نمیکند فیلم چه باشد، به سینما پناه میبرم و بیش از آن به تنهاییاش. سینما فرهنگ را آنقدر دوست دارم که وقتی واردش میشوم، قلبم میزند. اگر روزهای جشنواره دختر تنهایی را دیدهاید، قهوه به دست که روسری قرمز بسته و حتا یک فیلم مزخرف هم نیست که ندیده باشد، گمانم الناز بوده باشد.
۴. زمانی (دو سه سال پیش) یک شارلاتان را دوست داشتهام که حالا هر چی فکر میکنم، هیچ توجیهی برای دوست داشتن او پیدا نمیکنم. حتا چیز بیشتری پیدا نمیکنم که در موردش بنویسم. چند وقت پیش که Match Point را میدیدم یادش افتادم. کسی بود با ابعاد عوضیبازی و حیلهگری Chris Wilton در فیلم. چه بسا بدتر.
۵. با کسی دشمن نیستم. اما با نژادپرستها، زنستیزها، گلدکوئیستیها، احمدینژادیها و امیرعباس فخرآوریها مرزبندی جدی دارم (هوموفوبها را یادم رفته بود بنویسم) و سعی میکنم دوستانم را از آنها انتخاب نکنم. راستی از مجلهی چلچراغ هم بدم میآید. مضحکترین و مبتذلترین چیزیست که میشود داد دست بچههای مردم.
پنج نفری که من بازی میدهم، اینها هستند:
سارا، لوا، آزاده (خوب شد دوست جون؟)، جادی و علیرضا.
دوست دارم بیشتر از سهمم به بازی بگیرم: محبوبه و پوریای عزیز و فواد که یادم رفته بود.
پ.ن۱: همین حالا اساماسی خبردار شدم بهار هم من را به بازی گرفته. ممنون بهار جانم.
پ.ن۲: مثل اینکه بیادبیاتی شد. منظور بدی از به بازی گرفتن نداشتم. منظورم دقیقن دعوت به بازی بود.