دو سال زمان زیادی بود تا بفهمم وبلاگستان فارسی تصویر تمام نمای جامعهی ایرانیست. آیینهای از یک جامعهای بیمار. نه بر خلاف تصورم قشری تحصیلکرده و فرهیخته. جامعهای که از بیماریهای مزمن روانی رنج میبرد و آن را پشت چهرهی موجه و به اصطلاح علمی و فرهنگی خود و در قالب دوستی پنهان کرده. جامعهای که همچنان که به روح سرکش آریاییاش مینازد و افغانی را یک مشت متجاوز به دختران میپندارد و آروغهای روشنفکریاش به مناسبتهای مختلف گوش فلک را کر کرده، از هیچ فرصتی در دنیای واقعی برای انگشت کردن در ماتحت و در دنیای مجازی برای دروغ بستن، تهمت زدن و تهدید کردن زنان دست برنمیدارد.
نشانهها را دیده بودم. جشنوارهی دانشجویان وبلاگنویس در همدان، حمله به فمنیستهای وبلاگنویس و همجنسگراها، تعطیل شدن تدریجی وبلاگهای زنان. زنانی که از خطوط قرمزی که باورهای مردانه و کلیشهها برای آنها معین کرده بود، گذشته بودند. آویزان کسی نبودند و میخواستند خودشان فکر کنند که دردناکتر از همه برای من و روشنترین نمونه تعطیلی وبلاگ گلناز بود بعد از سه سال تحمل جفتکپرانی وبلاگنویسهایی که زنی جای آنها را تنگ کرده بود و پایههای اقتدار مردانهشان را لرزانده بود. نشانهها را دیده بودم. بعد از ۲۲ خرداد ۸۵ نشانهها را دیده بودم. منطقی که مروج این باور بود: "کرم از خود درخته!" و "حقشان است." میراث پدران و دِین آنها بر این ارث پاسداری از میراث پدر. اما بارها به خودم نهیب زده بودم که باید ادامه داد.
نه! این یک دادنامه نیست. حتا نامهی خداحافظی هم نیست. هر چند که بعد از کثافتی که این وبلاگ را با بردن نام امثال حمیدرضا علاقهبندها برداشته، دیگر نخواهم نوشت. اما برای سیهروی شدن آنکه در او غش است و احتیاط بیشتر دوستان وبلاگنویسم در ارتباط گرفتن با آدمهای پشت وبلاگستان، مجبورم به گفتن ناگفته. هر چند که نه طرفم را در حد و اندازههای پاسخ دادن میبینم و نه عادت به حریفطلبی و مبارزخواهی به شیوهی قمهکشها دارم که چون دور فلک درنگ ندارد، شتاب کنم.
علاقهبند نوشته من کینهی شدیدی به او دارم و تا خون او را نریزم، دست بردار نخواهم بود! خیلی عجیب است که کسی که تا به حال ندیدمش و فقط به خاطر لینکهایی که به یادداشتهایی در نقد خزعبلات دختر مورد توجهاش (بخوانید ناموسش) در این وبلاگ دادهام، تبدیل به مزاحم تلفنی هر شب من (از ساعت ۱۲ شب تا ۴ صبح) شده و به همین دلیل هم تلفنش را قطع کردهاند و با استناد به متن این چت، دهها ایمیل و صدها اساماس دیگر مرا تهدید کرده، حرف از کینهی من و خونریزی میزند:
Chat with hamidreza alaghehband
|
|
|
|
hamidreza alaghehband
|
| More options
| 08-Oct |
11:56 hamidreza: salam
khanom nateghi inha ro ham motasher mikonid
12:23 hamidreza: :D
pas moshi telefoni ham dari
olala
12:24 Fekr mikoni harekate badi man chi bashe
tarsidi? u ha ha ha
12:25 be man migam hamid ejdaha
12:26 shaba dar khonato az to kilid kon
بیشتر از دو یا سه بار گوشی تلفن را به روی آقای سیهروی برنداشتم. یکیش را میتوانید در اینجا بشنوید و اگر مثل من اینترنت ذعالیتان نمیکشد برای دانلود کردن این فایل صوتی، متن مکالمه را بخوانید:
ـ بگو!
حمیدرضا علاقهبند: ببین. صدامو میشنوی؟
ـ بفرمایید.
حمیدرضا علاقهبند: واسه چی رفتی اونجا کامنت گذاشتی لات وبلاگستان. ناراحت شدی برات اساماس زدم گفتم امتیاز درمیاد؟ ها؟ آقا اصلن من حالم خوش نیست. الو. همهی دنیام میدونن حال من خوش نیست. باید به پر و پای من بپیچی، شما؟ شما که حالت خوشه؟ نه! شما اینو به من بگو؟ آدم با یه آدم مریض اینجوری رفتار میکنه؟ جواب بده دیگه. جواب بده من خداحافظی کنم. گوشی رو بذارم. دیگه هم بهت زنگ نزنم.
ـ ادامه بدین شما حرفهاتون رو.
حمیدرضا علاقهبند: داری مثلن صدای منو ضبط میکنی؟ ها؟ ها؟ آره؟ نمیخوای حرف بزنی؟ ببین تو اگه میخوای مثلن اینو بکشونی به بازرسی مخابرات، من میکشونمتون به اطلاعات. بعد ببینیم کی اونجا کم میاره. این جوری خوبه؟ ها؟ آره؟ نمیخوای حرف بزنی؟
...
بار آخر و بعد از قطع تلفنش به خاطر ایجاد مزاحمت، از یک شمارهي ناشناس تماس گرفت و مرا تهدید به کشاندم به وزارت اطلاعات کرد. برای این مورد ۷ شاهد زنده دارم که همراهم بودند و از بدبیاری آقای سیهروی، صدایش از بلندگوی گوشیم پخش میشد!
دوست ندارم این وبلاگ را بیش از این با بردن نام امثال علاقهبندها به لجن بکشم. ضمن اینکه کارهای مهمتری از پرداختن به این پشههای مزاحم دارم. در صورت تمایل برای خواندن باقی ایمیلها (به صورت فورواد از آدرس علاقهبند)، پرینت اساماسها و دیدار با کسانیکه در جریان پروندهی این آقا بودهاند، میتوانید ایمیل بزنید. از جاییکه سیهروی قصهی ما رذالت را به نهایت آن رسانده و دست همیشگی را پیش گرفته که پس نخورد و با توجه به سابقهي درخشان او در دروغ گفتن و تهمت زدن، از همین حالا هر چیزی را که به من نسبت بدهد، تکذیب میکنم و در آخر دهان کسی را که روزی گفته بود؛ نگویید: وبلاگستان فارسی، بگویید لجنستان فارسی، میبوسم.