همیشه همینطور هم نباید باشد. همینطور که به دوستت دارمهایی که میگویی عادت کنم، به دوستت دارمهایی که میگویم عادت کنی. مدتهاست که از موعد مقرر تکرار گذشتهایم اما هنوز هم رنگ نگاهت را فراموش نکردهام. رنگ پرتقال. هنوز هم یادم هست چگونه باورم کردی و باورت کردم، میان آنهمه تلخی که در خاطرم رنگ میخورد، در خاطرت رنگ میخورد. چگونه از یاد خواهی برد شیطنت چشمانی را که آنقدر دوستشان داشتی؟ آیا باور میکنی که ما روزی عطر شکوفههای گیلاس را فراموش کنیم و شبی را که در کوچه باغ بهار گمشده بودیم؟ باور نمیکنم چرا که ما ماه را با چشمانمان قاب گرفتیم و تا ماه هست و چشمان ما چگونه می توانیم روزی از کنار هم گذر کنیم؟ همیشه همینطور هم نباید باشد...