من چه میدانستم
که سرانجام صبح میشود
از من نپرسید
هر سؤال شما
محاکمهی من در این سرما است
من دیگر
از یاد میبرم:
دریا را
انگور را
سفر را
سفره را
پالتوی بارانی را
نشانی آن خیابان را
از یاد برده بودم
که تو در روزهای جمعه
از آن عبور میکردی
چه شبهای بسیار
که چهرهي ترا
از دریا بیرون کشیدم
بر چشم نهادم
فاصلهي من تا مرگ
یک لیوان خالی از آب و گُل بود
دستانم
به صید مرگ
و صدای ساز تار
و عطر اطلسی میرفت
گمان داشتم
به صبح میرسیم
رسیدم
دریغ ـ
فقط آه بود و صبحانه.
"احمدرضا احمدی"