بالاخره با چند نفر از بچهها که سری آخر و نصفه شب آزاد شدند، صحبت کردم. نوشته بودم که اینطور مواقع "اشکم دمه مشکمه" و خیلی زود سرازیر میشود. برای همین صبر کردم تا یکشنبه که کمی فرصتِ تمرین کنترل بغض داشته باشم. اما خب نشد. اوضاع مسخرهای درست کرده بودم وقتی با جلوه صحبت میکردم از اشک. با بقیهی بچهها که صحبت کردم حالم بهتر شده بود و دیروز که برای دیدنشان رفتم، کلی خندیدم به بلاهایی که سر زندانبان و بازجو آورده بودند. به نظرم ادارهي 33 نفر در بند 209 اوین خیلی سخت بوده، چون زندانبانان کاملن گیج شه بودند و نمیدانستند با این همه دختر ترگل ورگل، پر شور و پر نفس چه کنند. با سرود خواندن و با شعار دادنشان، با اعتراض کردن و به در کوبیدنهای همزمانشان.
فرض کنید این شیطانکها (به قول منصوره) بعد از بازرسی بدنی به آن سختی و دقیقی که لباس زیرت را هم باید در بیاوری و حتا بند کفش هایت را هم میگیرند، چطور سیگار و و کبریت و خودکار با خودشان برده بودند، داخل بند! زندانبان هم وقتی دیده چندتا از بچهها توی سلول دارند سیگار میکشند، نزدیک بوده، سکته کند و نمیفهمیده چطور بچهها این کار را کردهاند. با خودکار هم که آباد کرده بودند در و دیوار سلولها و پشت در دستشوییها را با شعارهایشان.
چندتا از بچهها تعریف میکرند که در برابر رفتار بد و توهینآمیز بازجو چشمبندهایشان را بالا میزدند و بازجو را میدیدند و بعضی بازجوها هم که برایشان هیچی بدتر از این نیست که زندانی روی نحسشان را ببیند، حسابی کفری میشدند. در برابر اتهام بیاساس شرکت در تجمع غیرقانونی هم اینقدر به اصل 27 قانون اساسی استناد کرده بودند که بازجوها عاصی و درمانده از نداشتن جواب، مسائل دیگر را پیش میکشیدند.
چندتا از بچهها هم چشمبند آورده بودند از بند 209 به یادگار. توی آن چند روز هم هیبت اوین را شکستند که به نظرم هیچ چیز بهتر از این نیست؛ اوینی عاصی، اوینی درمانده.
* نمیدانم این شعر از کیست اما حق کپیرایتش برای رضوان مقدم که دنیا دیده است و طعم اوین را بارها چشیده، محفوظ است.