احتمال محالیست اینکه دوباره از اینجا عبور کنی و محالتر آنکه لحظهای درنگ کنی و تمامی آنچه را میبینی بخوانی نه فقط آنهایی که به چشمانات آشنا میآیند. اما بگذار از آنچه تا به حال نگفتهبودم، بگویم. چراکه خوب میدانم کلاغهای سیاه خبرچین دوباره تا پشت پنجرهات پرواز خواهندکرد. خیلی پیش از آنکه فکر کنی همه چیز تمام شدهبود. شاید از همان روزهای اول که دستانات را به رسم دوستی میفشردم و سرما تنها پاسخی بود که تو همیشه در آستین داشتی. همان روزها که که من شنوندهی دردهایی بودم که همراهات بودند و هنوز هم هستند، اما دیگر نخواهم شنید. همان روزها همه چیز تمام شدهبود. هیچوقت پرسیده بودی که سردردهایم بعد از درددلهایت از چیست؟ به یاد نداری اما خوب خاطرم هست که ناخوشیهایت همیشه برای من بود، سرخوشیهایت با دیگرانی که ماه به ماه ناگزیر یادی از تو میکردند. همان روزها همهچیز تمام شدهبود. همان روزهای ارسباران، دیدارو، گودو و... که سیاهی به جانم میریختی، بدوناینکه بدانی پلههای مرکز مشاورهی دانشگاه و دکترهای مغز و اعصاب شهر را برای گرفتن گواهی حذف ترم نیست که بالا و پایین میروم. تو میگفتی میگفتی میگفتی از نامردیها و نامرادیهای روزگار فلزی اما آیا پرسیدهبودی چرا تا امروز همهی قرصهایی که به پام ختم میشوند، پا به پایم آمدهاند؟ شرط می بندم هنوز هم نمیدانی آن سه ماه لعنتی بر من چه گذشت، چه رسد به اینکه بدانی من دردهایم را در آن هفتههایی که ذره ذره آب میشدم، برای که میبردم. همان روزها بود که همهچیز تمام شدهبود. همان شبِ چهارشنبهی آخر سال که خصم نگاه تو در آن مهمانی کذایی مرا شکست، همان شب که دستان دوستی که البته به تو نزدیکتر بود سپر من در برابر آن انفجارهای وحشتناک شد و تو با رفتاری کودکانه دور شدن را ترجیح دادی. همان شب بود که همه چیز برایام تمام شدهبود. چه روزهایی که خاطرت نیست و من خوب در یادم هست.
گفتهبودی که یادم باشد زینب زیر خاک است، اما دوست عزیز کسی که تا ابد نباید فراموش کند زینب حالا کجاست تو هستی نه من. میدانی که خیلی ساده کاری را که ما نمیتوانستیم برای او بکنیم همین دکتر حسینی خودمان که از هر راهی برویم به او میرسیم میتوانست انجام بدهد اگر تو مثلاً به رسم دوستی تلاشهای پیدرپی زینب را برای مردن پنهان نمیکردی. این را هرگز نمیخواستم بگویم اما همان روز تشییع جنازه همهچیز برای من تمام شدهبود. آخرین روزنه برای نفس کشیدن او تو بودی ولی هیچ فکر کردی که چه احمقانه این روزنه را مسدود کردی؟
از دوستی سرخی که ادعا میکردی جزء ورق پارههای دفتری که تو سیاهاش کردی با شعر چیزی نمانده. افسوس نمی خورم و حتی نخواهم گفت برگرد، پشیمانام. همانروز هم همهچیز برایام تمام شدهبود. مثل همهی دوستیهایی که بار آخر به تو گفتم روزی تمام میشود همانطور که روزی شروع شدهبود. مثل شانههایی که روزی نردبانی میشود برای بالا رفتن و روز دیگر بهانهی خوبیست برای زمین خوردن. به دوستیهای سرخ که نه، اما به هر آنچه که روزی تمام میشود ایمان دارم.