شاید برای نوشتن از کوزههای بهاری دیر شده باشد. اما چندتایی فیلم و کتاب و این جور چیزها هستند که همیشه دوست داشتم در موردشان بنویسم و تنبلی میکردم. بهانهي کوزههای بهاری فرصت بدی نیست برای نوشتن یادداشتهایِ دنبالهداری از سینما، موسیقی و ادبیات. البته از جایی که در این زمینهها صاحب نظر نیستم، این نوشتهها معرفی بهترینها نخواهد بود و فقط دیدگاه شخصی خودم است.
فیلمهای سال من:
1. Trilogy: The Weeping Meadow یکی از فیلمهای خیلی خوبی بود که سال گذشته دیدم. به خاطر موسیقی گوشنواز و لوکیشنهای چشمنوازی که Theo Angelopoulos برای فیلمش انتخاب کرده بود و موضوعی که به آن پرداخته بود؛ مهاجرت و جنگ. به خاطر بازی Alexandra Aidini در نقش Eleni و خود شخصیت Eleni که وادارم کرد فیلم را بارها و بارها ببینم. 
به غیر از سکانس پایانی فیلم، سکانسی را که Eleni در اسکله با چندین مرد میرقصد، سکانسی را که بر جنازهي پسرش در آنسوی رودخانه میگرید و هذیان گوییش در قهوهخانه را بهترین سکانسهای فیلم میدانم. بماند صحنه پردازیهای بینظیر در سکانسهایی مثل تشییع جنازهي Spyros در میان رودخانه و کشته شدن Nikos، نوازندهی انقلابی در میان ملافههای سفیدِ آویخته بر بادِ کنار ساحل.
در "چمنزار گریان" موسیقیست که حرف میزند و از همین رو دیالوگهایِ زیاد و کشداری ندارد.
این فیلم از صداوسیمای ج.ا هم پخش شد و نه تنها مثل همیشه سکانسهای کلیدی و اثرگذار فیلم سانسور شد که ممیزی با بیشرمی تمام قصهي آنرا با ترجمه و دوبلهي نادرست تحریف کرد و موسیقی فیلم را مثله. مثل کاری که با "اتاق پسر" Nanni Moretti کردند. خلاصه اگر نسخهي صدا و سیمایی فیلم را دیدهاید، بدانید و آگاه باشید که فیلم آن طور که نمایش داده شد و بعد هم تحلیل، نبود.
2. من عاشق این مردک با آن جثهی ریز و خُل بازیهایش هستم درLife Is Beautiful ، Coffee and Cigarettes و The Tiger and the Snow که به جزء کافه و سیگارِ Jim Jarmusch، کارگردان آن دو فیلم دیگر خودش است و جدی جدی زندگی آدم و انسانیت را با ساختن آنها به بازی گرفته. Roberto Benigni با "ببر و برف" مرا میخکوب کرد و آن صحنهي خودکشی فواد، شاعر عرب. همانطور که دو سه سال پیش با "زندگی زیباست" اینکار را با من کرد، وقتیGuido به دستِ نازیها کشته شد. آنقدر ساده که انگار هیچ وقت به دنیا نیامده بود.
3. از Roberto Benigni که بگذریم، بیشک کارگردان سال من Pedro Almodóvar خواهد بود، به خاطر نوع نگاهش به زن، تمام فیلمهایش و لحظههایی که با آنها برای ما ساخت.
خارج از محدوده اما مرتبط: اشتباه گرفتن فیلمهایی مثل Borat با فیلم کمدی تنها از ذهنهای بیمار و عقبافتاده برمیآید. این فیلم نه تنها طنز، طعنه به آمریکا و شناساندن یک کشور کوچک و گمنام آسیایی به مردم جهان نبود که توهین بزرگی به ملت قزاقستان و تحقیر انسانها بود. هر فیلمی ارزش دیدن را دارد (به قول مادربزرگم: اما آدم باید خودش عاقل باشه!)، مثل این فیلم یا 300 یا هر مزخرف دیگری مثل اینها. اما هیچ وقت نفهمیدم چطور میشود، دیگران را هم تشویق به دیدن چنین خزعبلاتی کرد، با این استدلال که فیلم طنز خوبی دارد و به این خالی بندیهایِ هالیوودی خندید.
بدترین فیلمی که در سال گذشته دیدم Borat بود، با یک سوال. چند نفر از شما که برای 300 بمب درست کردید، پتیشن امضاء کردید و سینه چاک که تمدن چندهزار سالهی ایران به فنا رفت، Borat را دیدید و کیفور از تماشای یک فیلم خوب وخندهدار، آنرا با آب و تاب به دیگران توصیه نکردید؟