هیچ وقت فکر نمیکردم فیلتر شدنش تا این اندازه برایم سخت باشد. مسدود شدن جایی که وقتی شروع کردم به نوشتنش آنقدرها برایم جدی نبود، بود و نبودش. اما حالا حس آدمی را دارم که دری از جنس و به سنگینی سنگ برای خانهش کار گذاشتهاند، با یک پنجرهی نیمه باز که گاهی میتواند از آن برای آدمهایی در دورست، خیلی دور، دست تکان بدهد.
مثل همین حالا که در بسته و نشستهام پشتِ پنجرهای باز به مهمانی رنگ آدمهای آن بیرون، کورسوی نوری از شهری خوابزده و تتمهی نسیمی بازمانده از باران استوایی امروز.
چقدر دورید... چقدر دورید، آی آدمها... دور... آی...