چرا به یاد نمیآورم؟!
گفتی بیا بخواب.
گفتی از تعبیر هر ترانه، به صدای تازهای میرسیم.
گفتی نترس، بیا و بخواب! در کوچه تنها باد است که میگذرد.
من از همهی نامها، نشانی تو را به کسی نخواهم داد.
آه اگر شک نبود، کفنهای مرا در ازدحام باد نمیدیدی!
گاهی اوقات، نجات جهان در زبان باد پنهان است.
چرا به یاد نمیآورم؟ روبروی هم نشستن و گریستن.
روبروی هم نشستن و دریا را دیدن،
دیگر از جهان چیزی به یادمان نخواهد آمد.
اگر شک نبود کفنهای بسیار مرا
بر دریچههای بینام بیابان نمیدیدی!
چرا از پنجره، از آب و آینه هراسانم؟
چرا از شمارش پلهها هراسانم؟!
چرا به یاد نمی آورم؟ گریهام گرفته است.
پهلو به پهلو شدن در شبی منتظر،
نفسهای نابریده و کبوتری آسیمه
که از آسمانی کهنه میگذرد.
عاشق شدن در دی ماه، مُردن به وقت شهریور ـ سید علی صالحی