میدانم خوابیدهای. برای تنها نماندن با این شب که انگار از سیاهی دل سنگ سلیمان جدا شده است، فقط برای تنها نماندن با حجم همین شب که مثل بخاری پشت پنجرهام جریان دارد، میگویم: عادت کردهایم. به همهی آن چیزهایی که عادت میشود آغاز زوالشان. بدجور عادت کردهایم.
راستی یادت هست گلایهام از کدام روز بود که جدا شد؟ کدام ماه؟ کدام فصل؟ کدامین سال بود که درختان گیلاس آنطور به بار نشسته بودند؟
خوابیدهای میدانم.
بیست و یکم مهر 1384 ساعت 1:14