تماشای آخرین ساختهی مسعود کیمیایی آن هم در اولین روز اکرانش عالمی دارد. هر چند که حکماش را به سکانسهای بیربط و کشدار باخته باشد و تو را نشانده باشد به تماشای فیلم خسته کنندهای که صد تایش هم به غازی نمیارزد. جای شکرش باقیست که گرچه این کیمیایی هیچ وقت فیلمساز خوبی (البته به جز گوزنها که دوستش دارم) نشد اما دیالوگ نویس قهاری (فیلمنامه نویس هم نمیشود گفت) از آب در آمد بعد از ساختن این همه فیلمی که حرف آخرش را فقط خودش میفهمد.
حافظهام در مواقع عادی خوب جواب نمیدهد چه رسد به امروز که تازه از خواب تقریبا یک هفتهای بیدار شده تا حداقل بتوانم دیالوگهایی را که به دلم چسبید نقل کنم. ولی یک سکانس را که فروزنده (لیلا حاتمی) و سهند (بهرام رادان) کنار پنجرهی خانهی معروفی (عزت الله انتظامی) از گذشتهشان حرف میزدند برایم خیلی نزدیک و قابل لمس بود. فروزنده میگفت ما توی جوانی عاشق هم میشویم اما به همان اندازه برای هم خطرناکتر. در واقع به هم معتاد میشویم اما فکر میکنیم عاشق شدهایم. (نقل به مضمون البته). یک جایی هم رضا معروفی با جملهای از هدایت آمد که بر خلاف عقیده دیگران که برایم بدآموزی دارد خیلی هم به نظرم آموزنده آمد اگر آدمیزاد هنوز قدری حرف حساب توی کلهاش برود:
انسان تنها یک سرمایه دارد و آن هم خودکشیست.
راستی تا یادم نرفته این را هم بگویم. من رویا ندارم. از این میترسم.