بهمن فرمانآرا هم با «یک بوس کوچولو» سه گانهای را که با «بوی کافور، عطر یاس» شروع کرده بود و با «خانهای روی آب» ادامه داده بود، بالاخره تمام کرد. هر چند که فرمانآرا در این فیلم مثل دو اثر قبلیاش از منظری به مفهوم مرگ پرداخته بود که من هیچ اعتقادی بهش ندارم و اصلن مرگ را آنطور که او سعی کرده بود نشان دهد، نمیبینم. اما از دیدن فیلم خیلی لذت بردم به چند دلیل. اول از همه اینکه سرگذشت محمدرضا سعدی (با بازی رضا کیانیان) یکی از دو شخصیت اصلی داستان خیلی واضح به زندگی ابراهیم گلستان طعنه میزند و از جایی که من مردهي اینطور سرک کشیدنها توی زندگی خصوصی آدمهای سرشناس اما گوشهگیر هستم بدجوری از دیدن فیلم قند توی دلم آب شد. البته به جز صحنههایی که غیر مستقیم در قالب کامران سعدی به کاوه گلستان اشاره میشد، که غصهام میگرفت. به نظرم اسامی شخصیتها هم توسط فرمانآرا خیلی زیرکانه انتخاب شده بود. مثل همین سعدی و گلستان که همیشه یک جورهایی به هم گره خوردهاند. دلیل دیگری که تا پایان فیلم مرا میخکوب کرد فیلمبرداری بینظیر محمود کلاری بود. همهی کارهایی که او فیلم میگیرد بینظیر است اما این یکی واقعن عالی بود. توی جشنواره فیلم فجر سال گذشته، فیلمی دیدم به اسم «بابا عزیز» که محصول مشترک ایران، تونس و فرانسه بود. از این فیلمهای عرفانی ِ بیخود که به لعنت خدا هم نمیارزد. تنها چیزی که باعث شد فیلم را تا آخر ببینم همین تصویربرداری محمود کلاری بود آن هم توی یک بیابان برهوت و البته حضور گلشیفته فراهانی در فیلم هم در این امر دخیل بود. چهره پردازی (؟) و موسیقی متن (احمد پژمان) «یک بوس کوچولو» هم تا اندازه زیادی چشم و گوشنواز بود. گریم رضا کیانیان که نقش محمدرضا سعدی (یا ابراهیم گلستان!) را داشت خیلی به دلم چسبید و موسیقی هم خیلی خوب با فضای فیلم جفت و جور شده بود. به هر حال تمام این عوامل و خیلی عوامل دیگر دست به دست هم داده بودند، برای اینکه فرمانآرا فقط میخواست بگوید: اگر وجدانات راحت باشد مرگ مثل یک بوس کوچولو است.
البته او برای فیلم این یادداشت را هم نوشته:
«دیوانه چون ماه متغییر است و عاقل همچون خورشید پایدار.»
اگر این گفته دسید ریوس ارسموس نویسندهی کتاب «در ستایش دیوانگی» را بپذیریم که بشر ماه است و خدا خورشید، میتوان گفت که داستان فیلم من حکایت دو دیوانه است در جستجوی خورشید.
این جستجو اسماعیل شبلی و محمدرضا سعدی را به سفری میبرد. آنچه بر آنها میگذرد حکایت فیلم جدید من «یک بوس کوچولو» است.
دو نکته:
۱. در سکانسی از فیلم که سعدی بعد از 38 سال به خانهاش برگشته بود به دخترش یک حرف جالبی زد: من تو بغل زنم برای معشوقهام گریه کردم. اگر محمدرضا سعدی را همان ابراهیم گلستان بگیریم معشوقهاش میشود فروغ فرخزاد. آقا فراموش کرده فروغ را چقدر اذیت کرده و بعد از مرگش تازه میفهمد برای این زن باید گریست.
۲. در سکانس دیگری از فیلم نور جهان (هدیه تهرانی) که همان عزرائیل خودمان باشد با چادر مشکی به عنوان یک مامور در کلانتری ظاهر میشود. اینقدر چادر به تن این بشر خوب نشسته بود که یاد این نوشتهی پیمان هوشمندزاده افتادم: سکسیترین سانسور!
پیوندها:
یادداشت حسین سناپور دربارهی فیلم از وبلاگ خوابگرد
مرگریزان از وبلاگ غلاف تمام فلزی
پاسخ به گلستان با یه بوس کوچولو از وبلاگ سینما و چند چیز دیگر