گمانم تنها بابت اینکه منتخب ویژه منتقدین مطبوعات ــ سال84 ــ بود (+) و دست آخر هم از جهت آن جنجالی که سر چاپ کتاب بدون اجازه مولف، توسط نشر ورجاوند به پا شد (+)، براق شدم که «شالی به درازای جادهی ابریشم» نوشتهی مهستی شاهرخی را بخرم. و گرنه خزیدم توی بازارچهی کتاب ِ انقلاب فقط برای اینکه به عناوین جدید کتابها یک نگاهی بیندازم و «روزنامهنگاری سایبر» استاد دات را بخرم. تا برسم به خانه چند صفحهای از کتاب را خواندم و خوشحال بودم که آن شب یک کتاب خوب برای خواندن دم دست دارم. اما قسمتهای نه چندان خوب کتاب درست همان موقع از راه رسید که بیخیال ِ گزارشهای نانوشتهام حسابی گرفتار کتاب شده بودم.
«شالی به درازای جادهی ابریشم» گرچه آغاز ِ گیرایی دارد، تا جاییکه فکر میکنید با داستان متفاوتی رو به رو هستید، اما هر چه پیشروی در عمق داستان بیشتر میشود به همان نسبت نیز قصه کم مایهتر میشود. قصهای که شالی به درازای جادهي ابریشم میبافد، بسیار معمولی و حتی تکراریست به طوریکه در فصلهایی از کتاب که کتایون ــ شخصیت اصلی داستان ــ با جنینی که در شکم دارد صحبت میکند، آدم یاد اوریانا فالاچی میافتد و آن کتابش که نامهایست به کودکی که هرگز زاده نشد. به نظر میرسد خانم شاهرخی سعی زیادی داشته تا لحن خود را در این فصول به سبک فالاچی در حرف زدن با جنینی که در رَحم دارد، نزدیک کند اما در این کار هیچ موفق نبوده است. البته از انصاف نباید گذشت که مهستی شاهرخی روایت ِ روانی برای بیان قصهی ِِ «شالی به درازای جاده ابریشم» دارد اما اشتباهات فاحش او در این روایت که حسین جاوید در کتابلاگ به خوبی آنها را شرح داده، داستان را به یک اثر بسیار ضعیف تبدیل کرده است که چندان هم قابل اعتنا نیست.